{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۴

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۴



جیمین : بعد از اون شب زندگی همه عوض شد یک و نیم سال میگذره اون عمارت مشکی زندگی همه رو نابود کرد، در طی این همه سال‌ هیچکس توی اون عمارت زندگی خوبی نداشت فقط هرکدوم برده به چیزی یا یه کسی بودند بخاطر همین اونجا دووم می‌آوردند اما باید یه روز اون عمارت خراب می‌شد مگه نه چون زندگی خوب در آن محال بود از ظلم های آدم هاش
تو هیچوقت نگذاشتی حتا رنگشو عوض کنیم عاشق اون عمارت بودی
فکرشو میکردی که اینطوری خراب بشه که حتا دیگه درست نشه
آخ مادر ببین چطوری زندگیمو نابود کردی هیچوقت نمی‌بخشمت
مرد با نامیدی دست گذاشت روی سنگ قبر نایون با لحنی پر از آرامش خونسردی نامیدی ادامه داد : هویون توی وضعیته نباتیه هنوز اومیدی برای بهوش اومدنش هست اما تو چی بعد از اون ماجرا سکته کردی و از دنیا رفتی ولی کم هنوز منتظر هویونم تا چشم هاشو باز کنه و یه وار دیگه جیمی صدام کنه هیچی دیگه نمی‌خوام
مرد نامید از روی زمین بلند شد دیگر نگاهش خشن نبود بلکه آرام و با حوصله نگاه میکرد : دارم میرم خونه جونگ کوک دیگه هم پیشه تو برنمی‌گردم شایدم برگشتم پس منتظرم نمون بانو نایون
قدم هایش را به سوی ماشین اش کشید تا زودتر به خانه پسر عمویش برسد
........

یه سول با تندی در آشپزخانه مشغول بود پیشبند اش حسابی خیس آب شده بود عرق های روی پیشانی‌اش سر می‌خوردند نشان از کار‌های زیادش بودند، بشقاب ها را به دست گرفت و به میز شام خوری سالن رفت آنها را روی میز چید و گلدونی در میان میز گذاشت، نگاه کلی به میز انداخت با لبخند پیروزی گفت : بلاخره تموم شد‌ دیگه وقت میسویه
به آشپزخانه بازگشت کرد و پیشبند اش را باز کرد گوشه گذاشت
و به سالن رفت با دیدن دخترش که درحال بازی کردن با عروسکه لبخندی زد : دخترم میسو وقت لباس پوشیدنته
میسو جیغی کشید به جواب نه و اخم کوچکی کرد یه سول به سویش رفت و جلوش نشست اخم ساختگی کرد و گفت : باید لباستو بپوشی الان عمو جیمین میاد میخواهی اینطوری تو رو ببینه
میسو چینی به دماغش داد و دوباره عروسکش را برداشت یه سول می‌دانست رقابت با آن شیطان کوچک سخت است پس او را رها کرد و بلند شد ثانیه ای نگذشت که صدای زنگ درب سالن بلند شد با لبخندی به سوی درب رفت و آن را گشود، جیمین با دست گل سفید زیبای در چهارچوب درب نمایان شد یه سول سریع از جلوی درب کنار رفت و گفت : خوش اومدی جیمین شی دلمون برات تنگ شده بود
جیمین وارده سالن شد و دست گل را به دست یه سول داد، : ممنونم منم همینطور یه سول... زن با مهربانی جیمین را در آغوش گرفت مانند یک خواهر و همچنان لب زد : جیمین شی ما یه خانواده‌ ایم پس خودتو غریبه ندون .... بلافاصله ازش فاصله گرفت و او را به سالن دعوت کرد
دیدگاه ها (۰)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۵جونگ کوک که از پله ها پایین آمد و...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۶همین یک جمله کافی بود تا موتور دلبر...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۳میسو با دیدن قامتِ بلند و چهره‌ی خن...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۲یک و نیم سال بعددر آن اتاق خواب، ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۸یه سول میانه روز بود و میسو هنوزم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط