Dark life
Dark life..
P7)
ویو ات:
+اون.. رو سرم اسلحه گرفته بود.. بغضم ترکید..لعنتی ..یدفعه خودمو تو بغل یکی احساس کردم اون منو بغل کرده بود..ولی چه فایده..نفسم کم آوردم و از بغلش بیرون اومدم سوآ با شک بهم نگاه میکرد همه بهم خیره شده بودن حالم خوب نبود
از در بیرون رفتم بدون نگاه به عبور ماشینا از جاده عبور کردم که یه ماشین اومد و اون پسره..که کوک بود منو از تصادف با ماشین نجات داد..چشامو باز کردم و خودمو اونور جاده دیدم و اون روی من بود..
از روی من کنار رفت و گفت....
- ات حالت خوبه؟
بی توجه بهش بلند شدم و رفتم..
اون منو به سمت خودش کشید و گفت
- الان.. دیگه فهمیدی من مافیام درسته..؟
با حرفاش میخکوب شدم نگاهی بهش انداختم سرم گیج رفت و بعد سیاهی محض....
ویو جونگ کوک:
- اون دیگه فهمیده بود من کیم..از بار بیرون رف و از جاده بدون توجه عبور میکرد و ماشینو دیدم..پریدم سمتش و نجاتش دادم ..
اون منو نادیده گرفته بود دستشو کشیدم و بعد انگاری سرش گیج رف و بیهوش شد ..
براید استایل بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشینم
ماشینو روشن کردم بدون توجه به حرفای تهیونگ دور شدم..به خونم که رسیدم اونو پیاده کردن و وارد شدم اجوما اومد و گفت..
^ چه اتفاقی براش افتاده؟!
- چیزی نیس
^جونگ کوک! چیکارش کردی؟
- ساکت باش.
^.ازت نمیگذرم..
- هرجور راحتی
اونو تو اتاقم گذاشتم و پتو رو روش کشیدم
شبیه فرشتهها بود..اه کوک چیمیگی بس کن تو مافیایی..
دستی به پیشونیش زدم ..تب داشت حوله ای خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم..اول تردید کردم اما بعدش ..کنارش دراز کشیدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم..
از نوشته های سانها..
P7)
ویو ات:
+اون.. رو سرم اسلحه گرفته بود.. بغضم ترکید..لعنتی ..یدفعه خودمو تو بغل یکی احساس کردم اون منو بغل کرده بود..ولی چه فایده..نفسم کم آوردم و از بغلش بیرون اومدم سوآ با شک بهم نگاه میکرد همه بهم خیره شده بودن حالم خوب نبود
از در بیرون رفتم بدون نگاه به عبور ماشینا از جاده عبور کردم که یه ماشین اومد و اون پسره..که کوک بود منو از تصادف با ماشین نجات داد..چشامو باز کردم و خودمو اونور جاده دیدم و اون روی من بود..
از روی من کنار رفت و گفت....
- ات حالت خوبه؟
بی توجه بهش بلند شدم و رفتم..
اون منو به سمت خودش کشید و گفت
- الان.. دیگه فهمیدی من مافیام درسته..؟
با حرفاش میخکوب شدم نگاهی بهش انداختم سرم گیج رفت و بعد سیاهی محض....
ویو جونگ کوک:
- اون دیگه فهمیده بود من کیم..از بار بیرون رف و از جاده بدون توجه عبور میکرد و ماشینو دیدم..پریدم سمتش و نجاتش دادم ..
اون منو نادیده گرفته بود دستشو کشیدم و بعد انگاری سرش گیج رف و بیهوش شد ..
براید استایل بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشینم
ماشینو روشن کردم بدون توجه به حرفای تهیونگ دور شدم..به خونم که رسیدم اونو پیاده کردن و وارد شدم اجوما اومد و گفت..
^ چه اتفاقی براش افتاده؟!
- چیزی نیس
^جونگ کوک! چیکارش کردی؟
- ساکت باش.
^.ازت نمیگذرم..
- هرجور راحتی
اونو تو اتاقم گذاشتم و پتو رو روش کشیدم
شبیه فرشتهها بود..اه کوک چیمیگی بس کن تو مافیایی..
دستی به پیشونیش زدم ..تب داشت حوله ای خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم..اول تردید کردم اما بعدش ..کنارش دراز کشیدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم..
از نوشته های سانها..
- ۳۸۴
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط