معامله ی عشق
《 معامله ی عشق 》
پارت ۷
بدنش خیلی رو فرم بود کلی عضله داشت و خیلی زیبا بود ، مایک بهم نگاه کرد و خندید .
جنا : چرا می خندی ؟ من فقط فکر میکردم سردت باشه .
مایک : باشه منم باورت دارم .
جنا : عه واقعیته .
مایک : باشه ، چرا دربارم تحقیق نکرده بودی ؟
جنا : خب نمی دونم شاید نمی خواستم .
مایک : اما چرا ؟ بالاخره که قراره شوهر آیندت باشم .
جنا : نمی تونی نظر پدرت رو عوض کنی ؟
مایک : نه و نمی خوامم عوض کنم .
جنا : اما آخه تو که از من خوشت نمیاد ، چرا ؟
مایک : تو با تمام دختر هایی که دیدم فرق داری ، هم خوشگلی و هم رفتارت خوبه ولی اونجور دختری نیستی که بخوای نظر منو جلب کنی یا کارای دیگه ای انجام بدی . بخاطر همون از این مدل بودنت خوشم میاد . پدرم آدم خوبیو انتخاب کرده ( قسمت آخر رو زیر لبش گفت )
جنا : اما آخه من که دوستت ندارم .
مایک : یه هفته بهم فرصت بده ، نظرت رو عوض کنم .
جنا : و اگه نتونستی باید نظر پدرت رو عوض کنی .
مایک : باشه ، وقتی بهت پیام دادم یه هفته ام شروع میشه .
جنا : باشه .
کمی قدم زدیم و بعد هر کدوم رفتیم خونمون ، پدرم رو توی سالن دیدم که نشسته .
پدر : جنا کجا بودی ساعت ۱۲ شبه ؟
جنا : پیش دوستام بودم .
پدر : به پدر میا زنگ زدم اون یه ساعت پیش خونه بوده ، تو مگه به جز میا دوست دیگه ای هم داری ؟
جنا : مثلا ۲۰ سالمه می تونم هر جایی بخوام برم .
پدر : نه تا وقتی که توی خونه ی من هستی ، باید بهم بگی با کی رفتی .
جنا : با مایک بودم راضی شدی ؟
بعد گفتن این حرف پدرم هیچی نگفت و من هم با عصبانیت رفتم اتاقم و خوابیدم ....
امید وارم خوشتون بیاد عزیزان
شرط برای ۲ پارت بعدی :
۲۰ تا لایک + کامنت حتما بزارید
پارت ۷
بدنش خیلی رو فرم بود کلی عضله داشت و خیلی زیبا بود ، مایک بهم نگاه کرد و خندید .
جنا : چرا می خندی ؟ من فقط فکر میکردم سردت باشه .
مایک : باشه منم باورت دارم .
جنا : عه واقعیته .
مایک : باشه ، چرا دربارم تحقیق نکرده بودی ؟
جنا : خب نمی دونم شاید نمی خواستم .
مایک : اما چرا ؟ بالاخره که قراره شوهر آیندت باشم .
جنا : نمی تونی نظر پدرت رو عوض کنی ؟
مایک : نه و نمی خوامم عوض کنم .
جنا : اما آخه تو که از من خوشت نمیاد ، چرا ؟
مایک : تو با تمام دختر هایی که دیدم فرق داری ، هم خوشگلی و هم رفتارت خوبه ولی اونجور دختری نیستی که بخوای نظر منو جلب کنی یا کارای دیگه ای انجام بدی . بخاطر همون از این مدل بودنت خوشم میاد . پدرم آدم خوبیو انتخاب کرده ( قسمت آخر رو زیر لبش گفت )
جنا : اما آخه من که دوستت ندارم .
مایک : یه هفته بهم فرصت بده ، نظرت رو عوض کنم .
جنا : و اگه نتونستی باید نظر پدرت رو عوض کنی .
مایک : باشه ، وقتی بهت پیام دادم یه هفته ام شروع میشه .
جنا : باشه .
کمی قدم زدیم و بعد هر کدوم رفتیم خونمون ، پدرم رو توی سالن دیدم که نشسته .
پدر : جنا کجا بودی ساعت ۱۲ شبه ؟
جنا : پیش دوستام بودم .
پدر : به پدر میا زنگ زدم اون یه ساعت پیش خونه بوده ، تو مگه به جز میا دوست دیگه ای هم داری ؟
جنا : مثلا ۲۰ سالمه می تونم هر جایی بخوام برم .
پدر : نه تا وقتی که توی خونه ی من هستی ، باید بهم بگی با کی رفتی .
جنا : با مایک بودم راضی شدی ؟
بعد گفتن این حرف پدرم هیچی نگفت و من هم با عصبانیت رفتم اتاقم و خوابیدم ....
امید وارم خوشتون بیاد عزیزان
شرط برای ۲ پارت بعدی :
۲۰ تا لایک + کامنت حتما بزارید
- ۴۹۹
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط