{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توی دلم تلقین میکردم که زنده است گریه که میکردم دختر کوچکم میگفت با ...

8
توی دلم تلقین می‌کردم که زنده است. گریه که می‌کردم دختر کوچکم می‌گفت با گریه‌هایت راه مصطفی را سخت می‌کنی. اما کدام مادر است که بتواند دوری فرزندش را تحمل کند؟."
"چقدر دوست و رفیق داشت. سال پیش که اربعین کربلا رفتیم خودش را به ما رساند. وقتی آمد برادرش یک بنر زده بود و اسم مصطفی را درشت نوشته بود. چقدر ناراحت شد و گفت مادر چرا اینکار را کردی. خوشش نمی‌آمد، به خاطر همان یک بنر کلی ناراحت شد. خیلی قانع بود. کم لباس می‌خرید با اینکه می‌گفتم برو لباس نو بخر اما خودش دوست نداشت. پول دستش بود اما ولخرجی نمی‌کرد. همه می‌گویند با همین لباس‌های کهنه‌ام زیبا بود. بعد از شهادتش وقتی خواستیم لباس‌هایش را بیرون بدهیم دیدیم لباس نو ندارد. گاهی می‌شد یک لباس را چند سال به تن می‌کرد."
چشم انتظار به اخبار تلویزیون و رادیو منتظر خبری از مصطفی بود. منتظر اینکه بگویند منطقه‌ای آزاد شده و چند تن از رزمندگان نیز از چنگال داعش خلاص شده‌اند. فکرش این بود که مصطفی را داعش اسیر کرده. قبول کردن شهادت پسر 20 ساله‌اش سخت بود. چند ماه می‌گذشت و هنوز خبری از مصطفی نبود. جای خالی مصطفی در ماه محرم، کنار دوستانش در حسینیه خالی بود. یادش می‌آمد که سال‌های گذشته ماه محرم‌ها تمام مدتش را در هیئت بود.
#شهیدمدافع_حرم_سیدمصطفی_موسوی
@bakeri_channel
دیدگاه ها (۲)

به جبهه ها، رشادتمبه سالها اسارتمخنده صبح و شامتانحرامیان، ح...

آی قصه قصه قصهداد میزنه یه عاشقمیگه شهید آوردندازم گل شقایق ...

#راهیان_نور #دو_کوهه#یادمان_اولدوکوهه؛ سجده گاهی به وسعت آسم...

عشق یعنی یک شلمچه استخوان،ماندن تنها پلاکی از جوانعشق یعنی ی...

مافیای عاشق. پارت ۱۴.

رز سرخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط