p
p93
لی مین از بالا خودشو انداخت پایین وقتی نئوهو دیدش با سرعت رفت ک بگیردش
نئوهو وقتی لی مین گرفت گفت
نئوهو.. باشه قول میدم دیگه کاری به کارشون نداشته باشم
لی مین..ممنونم
همون موقع ییبو رسید گفت امپراطور مراقب باشید
امپراطور آسمانی به پشت سرش نگاه کرد همون موقع شمشیر تو شکمش پرود اومد درسته مالچانیو بود اونو با شمشیر زد
امپراطور آسمانی..چرا اینکارو کردی مگه من کم بهت خوبی کردم
مالچانیو.. توهم یه عوضی مثل اونایی مگه نمیخواستی منو بکشی حالا که نوه واقعیت پیدا شده میخواستی از شر من خلاص بشی
امپراطور..من هیچ وقت تورو نخواستم بکشم تو همیشه نوه من بودی
مالچانیو.. متاسفم اما من فقط نمیخوام نوه تو باشم بلکه میخوام اونی باشم که به انالیندا حکومت میکنه و بعد امپراطور از بالا پرت کرد پایین
نئوهو حتا تو شک رفت که چطور تونست این کارو بکنه
مالچانیو شمشیر بالا گرفت گفت این شمشیر به دستور من امپراطور آسمانی کشت اون از من اطاعت میکنه و من کسی هستم که باید به انالیندا حکومت کنه هرکسی که بخواد صد راه من بشه با این شمشیر کشته میشه
دینگ یوشی با صدای بلند خندید
مالچانیو.. تو چرا میخندی
دینگ یوشی.. ببخشید آخه خنده داره اینکه تو و پدرت چقدر شبیه هم هستید واقعا انگار یک سیب دو نصف کردن
مالچانیو.. لعنتی اسم منو با اون نگیر
دینگ یوشی ..چرا بدت میاد پدرت یک تمعکار بوده آخه تا حالا به خودت افتخار میکردی که پسر یک امپراطور بودی اما حالا فهمیدی فقط پسر یک خیانت کار بدبختی
مالچانیو.. گفتم ببند دهنتو
نئوهو ..چرا دهنشو ببنده مگه دروغ میگه اینکه تو و پدرت مثل همید حقیقته پس انکارش نکن
لی مین.. ما نه به پدرت خدمت کردیم و نه به تو خدمت میکنیم
نئوهو ..ما کسی که به عنوان پادشاه قبولش داریم ییبو هست نه کسی دیگه
همگی با شنیدن این حرف از دهنه نئوهو تعجب کردن
و بعد از نئوهو کم کم همه انسانها شیاطین و قدیسه ها شروع کردن به ستایش ییبو و اونو به عنوان حاکم قبول کردن
مالچانیو..همتونو میکشم
یهویی ییبو اومد گفت من این اجازه به تو نمیدم حالا که مردم منو میخوان به عنوان آمپراطور پس منم نمیزارم به مردمم صدمه بزنی
ییبو رفت برای مبارزه که مالچانیو شمشیر در اورد
مالچانیو ..تو حتا برای مبارزه شمشیرهم نداری
دینگ یوشی شمشیرشو انداخت برای ییبو بیا بگیرش ییبو شمشیرشو برداشت
ییبو.. برای من شمشیر زیاده
مالچانیو.. با اون شمشیر بدبخت میخوایی منو شکست بدی
ییبو ..میدونستی شمشیر به دست صاحبش قدرت پیدا میکنه وحالا بدبخت ترین شمشیر اینجا اون شمشیره که دست توعه چونکه تو صاحبشی
مالچانیو ..ببند دهنتو
مالچانیو به ییبو حمله کرد و ییبو به مالچانیو
تو همین لحظه کریستال جادو دست شوکای افتاد شوکای شمشیرشو برداشت گفت وقتشه به این جادوی مسخره خاتمه بدم ....
لی مین از بالا خودشو انداخت پایین وقتی نئوهو دیدش با سرعت رفت ک بگیردش
نئوهو وقتی لی مین گرفت گفت
نئوهو.. باشه قول میدم دیگه کاری به کارشون نداشته باشم
لی مین..ممنونم
همون موقع ییبو رسید گفت امپراطور مراقب باشید
امپراطور آسمانی به پشت سرش نگاه کرد همون موقع شمشیر تو شکمش پرود اومد درسته مالچانیو بود اونو با شمشیر زد
امپراطور آسمانی..چرا اینکارو کردی مگه من کم بهت خوبی کردم
مالچانیو.. توهم یه عوضی مثل اونایی مگه نمیخواستی منو بکشی حالا که نوه واقعیت پیدا شده میخواستی از شر من خلاص بشی
امپراطور..من هیچ وقت تورو نخواستم بکشم تو همیشه نوه من بودی
مالچانیو.. متاسفم اما من فقط نمیخوام نوه تو باشم بلکه میخوام اونی باشم که به انالیندا حکومت میکنه و بعد امپراطور از بالا پرت کرد پایین
نئوهو حتا تو شک رفت که چطور تونست این کارو بکنه
مالچانیو شمشیر بالا گرفت گفت این شمشیر به دستور من امپراطور آسمانی کشت اون از من اطاعت میکنه و من کسی هستم که باید به انالیندا حکومت کنه هرکسی که بخواد صد راه من بشه با این شمشیر کشته میشه
دینگ یوشی با صدای بلند خندید
مالچانیو.. تو چرا میخندی
دینگ یوشی.. ببخشید آخه خنده داره اینکه تو و پدرت چقدر شبیه هم هستید واقعا انگار یک سیب دو نصف کردن
مالچانیو.. لعنتی اسم منو با اون نگیر
دینگ یوشی ..چرا بدت میاد پدرت یک تمعکار بوده آخه تا حالا به خودت افتخار میکردی که پسر یک امپراطور بودی اما حالا فهمیدی فقط پسر یک خیانت کار بدبختی
مالچانیو.. گفتم ببند دهنتو
نئوهو ..چرا دهنشو ببنده مگه دروغ میگه اینکه تو و پدرت مثل همید حقیقته پس انکارش نکن
لی مین.. ما نه به پدرت خدمت کردیم و نه به تو خدمت میکنیم
نئوهو ..ما کسی که به عنوان پادشاه قبولش داریم ییبو هست نه کسی دیگه
همگی با شنیدن این حرف از دهنه نئوهو تعجب کردن
و بعد از نئوهو کم کم همه انسانها شیاطین و قدیسه ها شروع کردن به ستایش ییبو و اونو به عنوان حاکم قبول کردن
مالچانیو..همتونو میکشم
یهویی ییبو اومد گفت من این اجازه به تو نمیدم حالا که مردم منو میخوان به عنوان آمپراطور پس منم نمیزارم به مردمم صدمه بزنی
ییبو رفت برای مبارزه که مالچانیو شمشیر در اورد
مالچانیو ..تو حتا برای مبارزه شمشیرهم نداری
دینگ یوشی شمشیرشو انداخت برای ییبو بیا بگیرش ییبو شمشیرشو برداشت
ییبو.. برای من شمشیر زیاده
مالچانیو.. با اون شمشیر بدبخت میخوایی منو شکست بدی
ییبو ..میدونستی شمشیر به دست صاحبش قدرت پیدا میکنه وحالا بدبخت ترین شمشیر اینجا اون شمشیره که دست توعه چونکه تو صاحبشی
مالچانیو ..ببند دهنتو
مالچانیو به ییبو حمله کرد و ییبو به مالچانیو
تو همین لحظه کریستال جادو دست شوکای افتاد شوکای شمشیرشو برداشت گفت وقتشه به این جادوی مسخره خاتمه بدم ....
- ۱۹۲
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط