{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان

#رمان
#یادت_باشد
#پارت_نهم
#شهید_حمید_سیاهکالی

زیاد برایم مهم نبود.  فقط برای اینکه جوّ صحبت هایمان از این حالت جدّی و رسمی خارج بشود،  پرسیدم: «اون وقت چقدر پس انداز دارین؟» گفت: «چیز زیادی نیست،  حدود شش میلیون تومن.»  پرسیدم: « شما با ۶ میلیون تومان میخوای زن بگیری؟!»  در حالیکه می‌خندید،  سرش را پایین انداخت و گفت: « با توکل به خدا همه چی جور میشه.» : « بعد ادامه داد بعضی شب ها هیئت میرم،  امکان داره دیر بیام.»  گفتم: « اشکال نداره،  هیئت رو میتونین برین،  ولی شب هر جا هستین برگردین خونه؛  حتی شده نصفه شب.»  قبل از شروع صحبتمان  اصلاً فکر نمی کردم موضوع این همه جدی پیش برود.   هرچیزی که حمید می‌گفت مورد تایید من بود و هر چیزی که من می گفتم حمید تایید می کرد.  پیش خودم گفتم: « اینطوری که نمیشه، باید یه  ایرادی بگیرم حمید بره. با این وضعی که داره پیش میره باید دستی دستی دنبال لباس عروس باشه!»  به ذهنم خطور کرد که از لباس پوشیدنش ایراد بگیرم،  ولی چیزی برای گفتن نداشتم.  تا خواستم خورده بگیرم،  ته دلم گفتم: « خب فرزانه!  ت  که همین مدلی دوست داری.» نگاهم به موهایش افتاد که به یک طرف شانه کرده بود، خواستم ایراد بگیرم، ولی باز دلم راضی نشد، چون خودم را خوب می شناختم؛ این سادگی ها برایم دوست داشتنی بود. وقتی از حمید نتوانستم موردی به عنوان بهانه پیدا کنم، سراغ خودم رفتم. سعی کردم از خودم یک غول بی شاخ و دم درست کنم که حمید کلا از خواستگاری من پشیمان شود، برای همین گفتم : «من آدم عصبی  ای هستم، بداخلاق، صبرم کمه.امکان داره شما اذیت بشی.» حمید که انگار متوجه قصد من از این حرف ها شده بود، گفت: « شما هر چقدر هم عصبانی بشی من آرومم،خیلی هم صبورم. بعید می دونم با این چیز ها جوش بیارم.» گفتم: «اگه یه روزی برم سرکار یا برم دانشگاه، خسته باشم، حوصله نداشته باشم. غذا درست نمرده باشم، خونه شلوغ باشه، شما ناراحت نمیشی؟» گفت: «اشکال نداره. زن مثل گل می مونه، حساسه. شما هر چقدر هم که حوصله نداشته باشی، من مدارا میکنم.» خلاصه به هر دری زدم حمید روی همان پله اول مانده بود. از اول تمام عزمش را جزم کرده بود که جواب بله را بگیرد. محترمانه باج می داد و هر چیزی میگفتم قبول می کرد! حال خودم هم عجیب بود. حس می کردم مسحور او شده ام. با متانت خاصی حرف می زد. وقتی صحبت می کرد از ته دل محبت را از کلماتش حس میکردم. بیشترین چیزی که من را درگیر خودش کرده بود، حیای چشم های حمید بود. یا زمین را نگاه می کرد یا به همان نمکدان خیره شده بود. محجوب بودن حمید کارش را با خوبی جلو می برد. گویی قسمتم این بود که عاشق چشم هاش بشوم که از روی حیا به من نگاه نمی کرد. با این چشم های محجوب و پر از جذبه می شد به عاشق شدن در یک نگاه اعتقاد پیدا کرد؛ عشقی که اتفاق می افتد وآن وقت یک جفت چشم می شود همه ی زندگی. چشم هایی که تا وقتی می خندید همه چیز سر جایش بود. از همان روز عاشق این چشم ها شدم. آسمان چشم هایش را دوست داشتم؛ گاهی خندان و گاهی خیس و بارانی! نیم ساعتی از صحبت های ما گذشته بود که موتور حمید حسابی گرم شد.
دیدگاه ها (۰)

نماد مرگ پارت شیشم

ادامه پارت ۱۲

پارت ۳۷در وسط جنگ، تهیونگ من را ربود.چشم‌هایم را باز کردم و ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕چند هفته بعد، قصر غرق شادی بو...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

«تولدت مبارک عزیزترینم. دلم می‌خواست امروز به جای نوشتن این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط