{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.


Part:22

(ویو:میرا)
کوک همینجوری عصبانی بود...
که یه دفعه سزار شروع کرد به خندیدن...
+:می خندی؟؟؟
سزار:آره می خندم...
چون هنوز جگوار سیاه چیزی به تو نگفته.
_:دهنت و ببببنننددددد.
کوک خواست بزنتش که پسرا اومدن و گرفتنش.
🐨:آروم باش اون همینو می خواد.
+:جگوار سیاه؟؟؟
سزار:پس هنوز بهت نگفته...
_:سزار حق نداری چیزی بگیی.
و کوک تلاششو بیشتر می کرد تا از دست پسرا آزاد شه...
ولی پسرا محکم تر می گیرنش...
منم همینجوری اونجا با نگاهی پر از سوال شوک شده بهشون نگاه می کردم...
_:کوک...
چی داره میگه؟؟؟
چی و به مد نگفتی؟؟؟
_:م...
سزار که خوشحال و سر زنده بود،و انگار از این حالت بده ما انرژی خاص و خوبی رو می‌گرفت،حرف کوک رو قطع کرد و لب زد:
سزار:اون یه مافیاست.
نه یه مافیای ساده...
مافیای رتبه اول...
و بازیکن تیم ملی بودنش هم اون رو پوشش میده...
یاقوت.
وقتی که یاقوت رو از دهن سزار شنیدن...
شدید عصبی شدم...
رفتم سمتش و یه مشت آوردم تو صورت و شکمش...
به طوری که افتاد رو زمین...
همه با تعجب بهم نگاه می کردن...
ولی برام مهم نبود چون عصبی بودم...
+:چه زری زدی؟؟؟
نیشخندی زد و گفت:
سزار:گفتم یاق...
که یه مشت دیگه هم نثارش کردم...
این سری کامل از دهنش خون ریخت بیرون...
البته که دستای خودم هم زخم و خونی شده بودن...
کوک بالاخره از حالت عصبی که بیرون اومده بود و از حرکت من خوشش اومده بود...
و زیر لبی گفت:
_:یاقوت خودمه.
🐻:🙄
از سزار عصبانی بودم...
وای از کوک خیلی بیشتر...
خخخخیییییللللییییی بیشتر...
چون حقیقت رو از من پنهان کرده بود...
یعنی بهم اعتماد نداشت؟؟؟
چرا یه همچین چیزی رو ازم پنهون کرد...
اومد سمتم و دستم و گرفت...
_:دستت...
دستت خونی و...
ولی من...(این رو میرا تو دلش گفت:)



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا



#بی‌تی‌اس‌#جونگکوک‌#آرمی‌#فیک‌#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط