I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:21
(ویو:میرا)
...:منم سزار اسمورنیف هستم.
من و روکا با تعجب...
ولی بقیه عصبانیت و یه ته چهره ای از نگرانی تو چشماشون دیده می شد...
مخصوصا کوک...
اون از همه بیشتر این حالات تو چهره اش دیده می شد...
منم نمی دونم چرا ولی هر لحظه شک و سوالاتم بیشتر می شد...
کوک داره چیزی رو مخفی می کنه که من نمی دونم؟؟؟
این مرد کیه؟؟؟
از کجا فهمید که ما اینجاییم.
کوک به من نزدیک تر شده بود...
اون مرد که فکر کنم گفته بود اسمش سزاره با نیشخندی که روی لباش هر لحظه پر رنگ تر می شد اومد جلو...
دستم و گرفت و می خواست ببوسه که دستمو از تو دستش گرفتم...
+:چی می خوای؟؟؟
کی هستی؟؟؟
سزار:یه دوست قدیمی که اومدم انتقام بگیرم...
البته تا یه جاهایی هم باهم آشنا شدیم میرا...
همه از جمله من و کوک آشفته و تعجب زده شدیم...
+:پس تو...
سزار:من چی؟؟؟
عصبانیت بیشتر شد...
خیلی بیشتر...
طوری که می خواستم همین الان یقشو بگیرم...
ولی هیچ کلمه ای از دهنم بیرون نمی اومد...
_:یاقوت...
این و از کجا دیدی شناختی؟؟؟
سزار:یاقوت...لقب قشنگیه...
_:دهنت و ببند سزار...
سزار: اگه...
+:پس تو همون عوضی هستی که داری همش مار و تعقیب می کنی ازمون عکس میگیری...
نامه می نویسی...
و پیام های تهدید کننده میفرستی...
سزار:مثل اینکه باهوش هم هستی...
_:از چی داری حرف میزنی؟؟؟
همه ی برگه ها و عکس هارو پیام هارو نشونش دادم...
+:دارم از اینا حرف می زنم...
شروع کرد به خوندن...
بیشتر عصبی شد...
به طوری که یه دفعه رگاش شروع کردن به بیرون زدن...
که یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس #جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:21
(ویو:میرا)
...:منم سزار اسمورنیف هستم.
من و روکا با تعجب...
ولی بقیه عصبانیت و یه ته چهره ای از نگرانی تو چشماشون دیده می شد...
مخصوصا کوک...
اون از همه بیشتر این حالات تو چهره اش دیده می شد...
منم نمی دونم چرا ولی هر لحظه شک و سوالاتم بیشتر می شد...
کوک داره چیزی رو مخفی می کنه که من نمی دونم؟؟؟
این مرد کیه؟؟؟
از کجا فهمید که ما اینجاییم.
کوک به من نزدیک تر شده بود...
اون مرد که فکر کنم گفته بود اسمش سزاره با نیشخندی که روی لباش هر لحظه پر رنگ تر می شد اومد جلو...
دستم و گرفت و می خواست ببوسه که دستمو از تو دستش گرفتم...
+:چی می خوای؟؟؟
کی هستی؟؟؟
سزار:یه دوست قدیمی که اومدم انتقام بگیرم...
البته تا یه جاهایی هم باهم آشنا شدیم میرا...
همه از جمله من و کوک آشفته و تعجب زده شدیم...
+:پس تو...
سزار:من چی؟؟؟
عصبانیت بیشتر شد...
خیلی بیشتر...
طوری که می خواستم همین الان یقشو بگیرم...
ولی هیچ کلمه ای از دهنم بیرون نمی اومد...
_:یاقوت...
این و از کجا دیدی شناختی؟؟؟
سزار:یاقوت...لقب قشنگیه...
_:دهنت و ببند سزار...
سزار: اگه...
+:پس تو همون عوضی هستی که داری همش مار و تعقیب می کنی ازمون عکس میگیری...
نامه می نویسی...
و پیام های تهدید کننده میفرستی...
سزار:مثل اینکه باهوش هم هستی...
_:از چی داری حرف میزنی؟؟؟
همه ی برگه ها و عکس هارو پیام هارو نشونش دادم...
+:دارم از اینا حرف می زنم...
شروع کرد به خوندن...
بیشتر عصبی شد...
به طوری که یه دفعه رگاش شروع کردن به بیرون زدن...
که یه دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس #جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۴۲
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط