I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:23
(ویو:میرا)
ولی من دستم و از دستش کشیدم...
نه آروم نه محکم،فقط کشیدم...
چون داشتم زیر بار اینکه بهم اعتماد نکرده بود داشتم له می شدم.
_:یاقوت؟؟؟
با نگاهی که داخلش در از اشک بود بهش نگاه کردم...
_:م...مم...من...
نداشتم حرفش کامل بشه و از اونجا زدم بیرون...
تند تند راهمو کشیدم که برم...
دیگه کنترل نداشتم...
همه ی اشکام سرازیر شد...
_:یاقوت وایسا...
توجه نکردم بهش،و به راهم ادامه دادم...
قدم های کشیدشو تند کرد و جلوم وایساد...
دستاشو رو شونه هام گذاشت که متوقفه ام کنه...
ولی من عقب رفتم...
_:دلیل این کارات چیه؟؟؟
با همون لحن ناراحت و گریه وار گفتم:
+:حتما باید از زبون هق...یکی دیگه میشنیدم هق...
یعنی هق...انقدر نسبت بهم بی اعتماد بودی هق...؟؟؟
_:یاقوت من فقط...
+:فقط چی؟؟؟
من از اینکه هق تو مافیا هستی ناراحت و عصبانی نیستم...
شونه هام بیشتر لرزید...
من از این ناراحت و عصبانی هستم چون تو به من اعتماد نداشتی هق که خودت بیای بهم بگی...
نگاهش ناراحت بود و تاسف هم توش دیده میشد...
نگرانی هم همینطور...
_:می دونم...
متاسفم...
+؛الان متاسف بودن هیچی رو درست نمیکنه هق...
الآنم دنبالم نیا می خوام تنها باشم.
_:ولی.
+:ولی نداریم آقای جئون.
از اینکه بهش گفتم آقای جئون کمی متعجب شد.
بعدش از کنارش رد شدم...
و حرکت کردم به سمت ساحل...
چه ایران بودم چه الان که کره هستم،هر وقت حالم بد بود و روحیه ی خوبی نداشتم یا می رفتم کتابخونه یا اگر هم که به دریا دسترسی داشتم،می رفتم اونجا...
اشکام همینجوری ریخته می شد...
و همش تو فکر بودم...
تو فکر اینکه...
چرا...
چرا نتونست بهم اعتماد کنه...
چرا از همون اول نگفت...
و کل پازلای شک هام کنار هم چیده می شدن...
از رفتار خبر نگار ها بگیر تا چیزهای دیگه...
انقدر تو فکر و غم و غصه داشتم می خوردم بودم،اصلا نفهمیدم کی رسیدم به ساحل،و دارم به غروب خورشید نگاه می کنم...
چند ساعتی گذشته بود که در ساحل بودم...
گوشیمو هم تازه سایلنت کرده بودم...
و کلی پیام و تلفن بی پاسخ داشتم...
خواستم برم که سایه ای داشت بهم نزدیک می شد...
که دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی
لایک:۲تا
بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:23
(ویو:میرا)
ولی من دستم و از دستش کشیدم...
نه آروم نه محکم،فقط کشیدم...
چون داشتم زیر بار اینکه بهم اعتماد نکرده بود داشتم له می شدم.
_:یاقوت؟؟؟
با نگاهی که داخلش در از اشک بود بهش نگاه کردم...
_:م...مم...من...
نداشتم حرفش کامل بشه و از اونجا زدم بیرون...
تند تند راهمو کشیدم که برم...
دیگه کنترل نداشتم...
همه ی اشکام سرازیر شد...
_:یاقوت وایسا...
توجه نکردم بهش،و به راهم ادامه دادم...
قدم های کشیدشو تند کرد و جلوم وایساد...
دستاشو رو شونه هام گذاشت که متوقفه ام کنه...
ولی من عقب رفتم...
_:دلیل این کارات چیه؟؟؟
با همون لحن ناراحت و گریه وار گفتم:
+:حتما باید از زبون هق...یکی دیگه میشنیدم هق...
یعنی هق...انقدر نسبت بهم بی اعتماد بودی هق...؟؟؟
_:یاقوت من فقط...
+:فقط چی؟؟؟
من از اینکه هق تو مافیا هستی ناراحت و عصبانی نیستم...
شونه هام بیشتر لرزید...
من از این ناراحت و عصبانی هستم چون تو به من اعتماد نداشتی هق که خودت بیای بهم بگی...
نگاهش ناراحت بود و تاسف هم توش دیده میشد...
نگرانی هم همینطور...
_:می دونم...
متاسفم...
+؛الان متاسف بودن هیچی رو درست نمیکنه هق...
الآنم دنبالم نیا می خوام تنها باشم.
_:ولی.
+:ولی نداریم آقای جئون.
از اینکه بهش گفتم آقای جئون کمی متعجب شد.
بعدش از کنارش رد شدم...
و حرکت کردم به سمت ساحل...
چه ایران بودم چه الان که کره هستم،هر وقت حالم بد بود و روحیه ی خوبی نداشتم یا می رفتم کتابخونه یا اگر هم که به دریا دسترسی داشتم،می رفتم اونجا...
اشکام همینجوری ریخته می شد...
و همش تو فکر بودم...
تو فکر اینکه...
چرا...
چرا نتونست بهم اعتماد کنه...
چرا از همون اول نگفت...
و کل پازلای شک هام کنار هم چیده می شدن...
از رفتار خبر نگار ها بگیر تا چیزهای دیگه...
انقدر تو فکر و غم و غصه داشتم می خوردم بودم،اصلا نفهمیدم کی رسیدم به ساحل،و دارم به غروب خورشید نگاه می کنم...
چند ساعتی گذشته بود که در ساحل بودم...
گوشیمو هم تازه سایلنت کرده بودم...
و کلی پیام و تلفن بی پاسخ داشتم...
خواستم برم که سایه ای داشت بهم نزدیک می شد...
که دفعه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی
لایک:۲تا
بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۳۲
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط