{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زیپ کوله پشتی ام را باز کردم و در پاییز کارهایی انجام داد

زیپ کوله پشتی ام را باز کردم و در پاییز کارهایی انجام دادم که بین برگ ها و در هوای زرد انبوه می‌لرزیدند .
دستان پر توانی که بخشی از پاییز شده بودند در کوله فرو رفتند و یک جامدادی کوچک بیرون کشیدم .
در حالی که روی یک سنگ یخ زده نشسته بودم و به نیلو نگاه می کردم که آنطرف خیابان در یک مغازه ، پول دو بطری دلستر را حساب میکند .
شاید اگر او خواهرم نبود ، با آن ظاهرش و در کادر پاییزِ پر از برگ ، عاشق اش میشدم .
دیدگاه ها (۰)

خاطرات یک بیمار روانی بخش ۱ : بیشه زار رد سیاه بال هایشان ، ...

۱چشم ها خشمگین شدند وقتی گفتم حقیقت را ، و بعد بهانه ای دروغ...

از آدم ها بیزار هستم .کاش یک دوست خوشبو بود که با تمام وجود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط