چشم ها خشمگین شدند وقتی گفتم حقیقت را و بعد بهانه ای دروغین ...
۱
چشم ها خشمگین شدند وقتی گفتم حقیقت را ، و بعد بهانه ای دروغین چسباندم تا انکارش کنم و آن چشم ها خاموش شدند .
به پایین به میز دوخته شدند ، به سطح شیشه ای درخشان که زیرش پر از جعبه بود .
و به دستم ، باند را دور آن بست ، مثل یک ربات ، مانند تکه ای گوشت ، همچون لاشه ، به جسدی بی روح میمانست .
و اون زمان ، نه یک پرستار بود ، نه چشم هایش خشمگین ...
او یک طلای دفن شده بود زیر آوار ...
و داشت باند دست مرا میپیچاند ، و درخشش اش شب مرا روشن میکرد .
۲
نیمرو ، خاموش در ماهیتابه میپخت ، صدای روغن نمیدانم چرا ، ولی قصدی نداشت که امروز آرامش مرا برهم بزند .
به عمری خیال پردازی اندیشیدم .
و امروز هم شروع کردم ، چرا که خیال پردازی پشت پنجره های بسته طعم دیگری دارد .
امروز اما ، پنجره ها بوی دشت میدادند ، دشتی که تپه های خاکی اش در سکوت زنجیر شدن و طلوعی از ارتفاعاتشان لبخند میزند .
و من نیز ، آن پایین ، روی تاریک ترین تپه ایستاده ام و دستم ، زخمی بر گردنم آویزان ...
بوی تخم مرغ و طلوع ، تنها چیزی هایی هستند که مرا سرپا نگه میدارند .
و طلوع را ابری میپوشاند و چندی بعد تخم مرغ خورده شده ، نعلبکی ای چرب به جا میگذارد.
سایه عذابم میده ، و من نمیدانم ...
نمیدانم که چرا در هر شرایطی دیگران را میشه مقصر دانست و میشه ندانست .
ولی حالا همه چیز مقصر است !
همه چیز ...
۳
همیشه فکر میکردم که بیرون این خونهٔ لعنتی کیلومتر ها دشت است .
وقتی بعد از نیمرو خوردن زبانم را روی دندان هایم میکشیدم .
نور کدری به داخل می آمد ، غبار ها معلوم میشدند و خاکِ روی اجسام ، مثل شیشه خرده میدرخشید .
و بعد ابری خورشید را میپوشاند و همه چیز فرومینشست .
غبار ها رهایم میکردند و خاک روی اجسام هم ، و من پرت میشدم ، عجیب است که انسانِ تنها میتواند با خاک ها ، غبار ها و نور کدر خانه اش ارتباط بگیرد.
و پنجره هایش را ببندد و پشتشان را تصور کند و در آن زمینِ نامعلوم خیال پردازی کند .
تا روزی که یک چیزی اون بیرون جیغ بکشد و او به خودش بیاید و پنجره اش را باز کند .
و ملتفت میشود که خورشیدی نبود ، و غباری و خیالی ...
و شاید بود اما نه آنطور که او تصور میکرد ...
پایان
چشم ها خشمگین شدند وقتی گفتم حقیقت را ، و بعد بهانه ای دروغین چسباندم تا انکارش کنم و آن چشم ها خاموش شدند .
به پایین به میز دوخته شدند ، به سطح شیشه ای درخشان که زیرش پر از جعبه بود .
و به دستم ، باند را دور آن بست ، مثل یک ربات ، مانند تکه ای گوشت ، همچون لاشه ، به جسدی بی روح میمانست .
و اون زمان ، نه یک پرستار بود ، نه چشم هایش خشمگین ...
او یک طلای دفن شده بود زیر آوار ...
و داشت باند دست مرا میپیچاند ، و درخشش اش شب مرا روشن میکرد .
۲
نیمرو ، خاموش در ماهیتابه میپخت ، صدای روغن نمیدانم چرا ، ولی قصدی نداشت که امروز آرامش مرا برهم بزند .
به عمری خیال پردازی اندیشیدم .
و امروز هم شروع کردم ، چرا که خیال پردازی پشت پنجره های بسته طعم دیگری دارد .
امروز اما ، پنجره ها بوی دشت میدادند ، دشتی که تپه های خاکی اش در سکوت زنجیر شدن و طلوعی از ارتفاعاتشان لبخند میزند .
و من نیز ، آن پایین ، روی تاریک ترین تپه ایستاده ام و دستم ، زخمی بر گردنم آویزان ...
بوی تخم مرغ و طلوع ، تنها چیزی هایی هستند که مرا سرپا نگه میدارند .
و طلوع را ابری میپوشاند و چندی بعد تخم مرغ خورده شده ، نعلبکی ای چرب به جا میگذارد.
سایه عذابم میده ، و من نمیدانم ...
نمیدانم که چرا در هر شرایطی دیگران را میشه مقصر دانست و میشه ندانست .
ولی حالا همه چیز مقصر است !
همه چیز ...
۳
همیشه فکر میکردم که بیرون این خونهٔ لعنتی کیلومتر ها دشت است .
وقتی بعد از نیمرو خوردن زبانم را روی دندان هایم میکشیدم .
نور کدری به داخل می آمد ، غبار ها معلوم میشدند و خاکِ روی اجسام ، مثل شیشه خرده میدرخشید .
و بعد ابری خورشید را میپوشاند و همه چیز فرومینشست .
غبار ها رهایم میکردند و خاک روی اجسام هم ، و من پرت میشدم ، عجیب است که انسانِ تنها میتواند با خاک ها ، غبار ها و نور کدر خانه اش ارتباط بگیرد.
و پنجره هایش را ببندد و پشتشان را تصور کند و در آن زمینِ نامعلوم خیال پردازی کند .
تا روزی که یک چیزی اون بیرون جیغ بکشد و او به خودش بیاید و پنجره اش را باز کند .
و ملتفت میشود که خورشیدی نبود ، و غباری و خیالی ...
و شاید بود اما نه آنطور که او تصور میکرد ...
پایان
- ۷۴
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط