{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک بیمار روانی

خاطرات یک بیمار روانی

بخش ۱ : بیشه زار

رد سیاه بال هایشان ، نور تیر برق را می‌برید .
امشب هم سر رسیده بودند .
مردک ، زیر چمن ها خوابیده بود و آنها را می پایید .
چیزی دیده نمی‌شد ، جز نوری که می‌رقصید و بریده می‌شد .
و روی علف های بلند بازتابش می افتاد .
مرد با آنکه یک ساعت آنجا بود و تمام بدنش در سرمای شبانه از درون می‌لرزید ، دست بردار نبود .
استخوانی که می‌لرزید و گوشت را می‌لرزاند .
تمام استخوان ها می‌لرزیدند ، زیر آن علف ها ، با شکمی گرسنه و به تیمارستان فکر میکرد ، لاقل آنجا راحت تر بود .
لاقل گرسنگی نمی‌کشید .
زیرا گرسنگی از زمانی شروع شد که از روی آن دیوار بلند مزخرف پرید .
و دو روز را در کوچه ها گذراند ‌.
و بعد از دو روز ، غروب بود که پشت علف های درازی نشست .
هوا کم کم سرد می‌شد ، دیوانه ای اما بود که گرسنگی رهایش نمی‌کرد .
و اعتقادش ، ظهور پرندگان در شب ...
شاید باید امشب کار را تمام میکرد .
باید یکی از آنها را می‌گرفت و شکمش را سیر میکرد .
گرسنگی ، در غیر این صورت او را مجبور می‌کرد که به تیمارستان برگردد .
کمی سینه خیز جلوتر رفت ، و با تمام توان نگاه کرد .
اما جز تاریکی چیزی نبود
و نوری که قطع می‌شد اعصابش را بهم می‌ریخت .
به رقص شبح های تیرهٔ سیاه چشم دوخته بود ، با حسرت و شکمی گرسنه .
ناگهان خیز برداشت و با تمام توان پرید و دستانش را حلقه کرد و بعد با دستانی که بر تاریکی چنگ انداخته بودند فرود آمد ، روی علف ها افتاد و نعره زد .
و دیگر جانی نداشت که تکان بخورد .
فقط امیدوار بود که لاشه اش را قبل از تلف شدن پیدا کنند .


بخش ۲ : درد

شیون کلاغ ها را می‌شنید .
دیگر چیزی اما برایش مهم نبود .
درب فلزی را که پشتش بستند آرام گرفت .
چند لحظه بعد ، اتاق او را ربود .
آرام تر که شد زیر نور پنجره نشست و سرش را به زیر انداخت .
هیچ نمی‌دانست جز آنکه اگر امشب هوا ابری بود ، حتما میمرد.
تا سرو غذا سال ها فاصله بود .
ده ساعت ...
اکنون اما سر شب بود و باید می‌خوابید .
روی تختی که ، عجیب است ، علف زار از آن نرم تر بود.
روز بعد وقتی ساعت پنج شد ، بوی گوشت پختهٔ لهیده تمام سلول ها را بلعید و پس از آن حجوم
برنج شفته بود .
و بعد بوی گوجه ...
و سعی کرد از خواب نپرد ، اما ساعت پنج و نیم دیوانه وار تحمل اش تاق شد .
باید تا یازده ظهر صبر می‌کرد تا زمان صبحانه برسد و بعد غذا ...
فکر کرد که این بوی چه غذایی میتواند باشد ، اما بعد کلافه شد ....
دیدگاه ها (۰)

زیپ کوله پشتی ام را باز کردم و در پاییز کارهایی انجام دادم ک...

۱چشم ها خشمگین شدند وقتی گفتم حقیقت را ، و بعد بهانه ای دروغ...

چندپارتی 🌝درخواستی ✨ p.2بعد چند ساعت گذشت دلش درد میکرد سعی ...

چندپارتیدرخواستی^^^عضو هشتم بود هیچ کس نمی دونست چطور عضو او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط