حتی نمانده است برایم بهانه ای
حتی نمانده است برایم بهانه ای
دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...
چیزی نداشتم به جز این ها که برده ام
آیینه در نگاهم و در دست شانه ای
از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس
با عشق مدتی ست ندارم میانه ای
هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی
افتاده است در دل من موریانه ای
یک روز می گذاری از این شهر می روی
چون ماهی رها شده در رودخانه ای
یک روز می رسد که تو هم خسته می شوی
اما پناه خستگی ات نیست شانه ای
یک روز می رسد که بفهمی نداشتند
این خنده های تلخ کم از تازیانه ای
دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...
چیزی نداشتم به جز این ها که برده ام
آیینه در نگاهم و در دست شانه ای
از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس
با عشق مدتی ست ندارم میانه ای
هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی
افتاده است در دل من موریانه ای
یک روز می گذاری از این شهر می روی
چون ماهی رها شده در رودخانه ای
یک روز می رسد که تو هم خسته می شوی
اما پناه خستگی ات نیست شانه ای
یک روز می رسد که بفهمی نداشتند
این خنده های تلخ کم از تازیانه ای
۵.۶k
۲۹ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.