{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواستم شعر بگویم قلمم زار گریست

خواستم شعر بگویم قلمم زار گریست
چشم دفتر سر این شانه ی دیوار گریست
آمدم نقش تو را بر سر قالی بکشم
تار و پود غزلم بر سر آن دار گریست
عزم کردم که تو را از نظرم پاک کنم
دل به امید خوش لحظه ی دیدار گریست
روح بیمارم و در کالبدم درد ازل
جگرم در عطش سینه ی تب دار گریست
فال حافظ که زدم گفت نخواهی آمد
طوطی فال فقط بر من بیمار گریست
بعد تو سقف غزل های مرا باران شست
عنکبوتی که نمرد از غم آوار گریست
دیدگاه ها (۱۱)

چقدر سـاده به هم ریختی روان مرابریده غصـّه ی دل کنـدنت امان...

شاعر که باشی ، شعرهایت درد دارد !حتی قلم ، ‌گاهی به جایت در...

جانی که خلاص از شب هجران تو کردمدر روز وصال تو به قربان تو ک...

از من رمیده‌ای و من ساده دل هنوزبی مهری و جفای تو باور نمی‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط