{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

p....44

p....44


برای ییبو خبر آوردن که نئوهو اومده

ییبو ..کارتون به جایی رسیده که منو مسخره میدید

نگهبان ..راست میگم تازه گفت میخواد چیزی که برای خودشه پس بگیره

ییبو..بیاریدش پیش من
نئوهو رهنمایی کردن بیاد تو نئوهو از هر جایی رد میشد متوجه نگهبانان میشد که با تیر کمان اونو زیر نظر دارن با خودش پوزخندی زد داشتن راه میرفتن که یهویی یکی از پشت سر بهش حمله کرد نئوهو با چترش جلوی شمشیر گرفت و نگاه کرد دید ییبو رو به روش وایستاده

ییبو شمشیرشو کنار گذاشت و گفت

ییبو..چی باعث شده به اینجا بیایید

نئوهو..حوصلم سر رفته بود اومدم ببینمت

ییبو..البته بایدم حوصلت سر رفته باشه

نئوهو ..معلومه به اندازه کافی از قلمروی شیاطین سواستفاده کردین دیگه چی میخوایید

ییبو ...راستشو بخوایی چیزی زیادی نمیخواییم فقط نابودی قلمروی شیاطین

نئوهو پوزخندی زد گفت
نئوهو..تا وقتی من زنده هستم جرئت چنین کاریو ندارید

ییبو.. حالا می‌بینیم کی جرئت نداره سربازا اینو ببرید زندان

سربازا نئوهو دستگیر کردن و اون هیچ واکنشی نشون نداد

ییبو فهمید که یه نقشه داره یکی از فرمانده های قوی و وفادارش برای محافظت ازش گذاشت تا فرار نکنه خودشم رفت دیدن پدرش و بهش گفت
ییبو.. نئوهو تو زندانه

پدرش گفت فعلا باهاش کاری نداشته باشید تو زندان باشه تا یه فکری به حالش کنیم ییبو با اینکه راضی به این کار نبود قبول کرد ییبو میخواست اونو بکشه ولی تو زندان انداختنش

پادشاه اواندل میدونست که زندان نمیتونه جلوشو بگیره

لایک فالو یادتون نره خوشگلا💖❤
دیدگاه ها (۰)

p...45شوکای رسید به قلمرو سلیب اتش اونجا جوری بود که بخاطر ج...

p......46ژان اومد بیرون قدم بزنه که وانگ دید وانگ..استراحت ک...

p....4۴ییبو اومد به اوندل که به لی هن گفته بود بیاد به جاش ش...

p...43لی هن به هوش اومد و نگهبانا سری رفتن به موجین خبر دادن...

پارت یک 🤎🧡🤎🧡 خدمدکار: ارباب پدرتون کارتون دارن <br>دازای: بل...

ولی شریف حق ترین و تلخ ترین جمله ای که هیچ‌کس نمی‌خواست باور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط