p...43

p...43


لی هن به هوش اومد و نگهبانا سری رفتن به موجین خبر دادن
موجین با خوشحالی اومد پیش لی هن

لی هن..توکی هستی اینجا کجاست
موجین..بانوی من بزودی برادرتون برمیگرده و همچی یادتون میاد
لی هن..چی داری میگی دروغ نگو اگه شاهزاده ییبو بفهمه من اینجام دمار از روزگارتون
درمیاره

موجین با خودش گفت
موجین..خیلی براش ناراحتم اگه بفهمه کسی که براش خدمت میکنه در واقعه دشمن واقعیشه چطور با این قضیه کنار میاد

موجین..بانوی من من میرم اگه چیزی لازم داشتین خبرم کنین
بعدش بدون حرف دیگه ای رفت
لی هن..احح چه گیری کردم

چن ژیوان متوجه حرف ژان شده بود و رفت پیش لئوو تا باهاش حرف بزنه

لئوو..اومید وارم کینه ای ازما به دل نگرفته باشید

چن ژه یوان..هرچند که رفتار شما گستاخانه بود ولی مهم نیست اومدم درمورده چیزه دیگه ای باهاتون صحبت کنم

لئوو..بفرمایید
چن ژیوان..دینگ یوشی خیلی مشکوک رفتار میکنه اینو بخاطره این نگغتم که اون بود که بهم تهمت زد در کل گفتم برای همنیت نیانگما
فعلا من میرم وای به حرفام توجو کن

چن ژیوان رغت و لئوو با افکارش تنها موند
لئوو..سربازا شاهزاده ییبو و دینگ یوشی کجا هستن
سربازها..اونها ظهر ازین جا رفتن

شب شد و چیزی از خزانه نیانگما دزدیده شد وباحس شد پادشاه نیانگما خیلی بترسه و عصبانی بشه

دینگ یوشی..بلخره تموم شد حالا فقط 3تا دیگه مونده واسه دوتاش نقشه دارم

ییبو..میمونه یکی اونم همونی که ازش بدم میاد
دینگ یوشی..سلیب اتش

بعد همه رفتن به قلمرو های خودشون

ژان رسید به مالی‌شان

لیژان.. نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده
ژان.. منم همینطور

خدمتکار.. بانو امپراطور هر دوی شمارو احضار کرده

ژان و لیژان رفتن به قصر اصلی همه وزرا و وانگ اونجا بودن وانگ با دیدن ژان یه لبخند زد به طرف ژان. ژان هم همینطور

امپراطور..چرا دیر تر از خواهر و برادر ارشدت اومدی به پایتخت

ژان..معذرت میخوام هر تنبیه که بگید قبول میکنم

ملکه..بایدم تنبیه بشی اما حالا شمارو برای این موضوع به اینجا نیاوردیم

امپراطور یک هفته دیگه کاروان خاستگار از سلیب اتش به اینجا میاد تا یه دختر از اینجا عروس خودشون کنن میخوام شماها اماده باشید چونکه به احتمال ۹۹ درصد از شما دوتا برای خودشون عروس انتخاب میکنن

لیژان یواش گفت به ژان
حالا وقته مخالف و نقشه های توی
یکم گذشت ژان گفت
ژان..فرمان شمارو اطاعت میکنم

لیژان و وانگ با تعجب به ژان نگاه کردن

لیژان..چیکار میکنی
ژان سکوت کرده بود

ملکه با شنیدن این حرف ژان لبخندی زد و با خودشگفت حتما مخ شوکای زده که مخالف نکرد

امپراطور مرخصید
همه رفتن لیژان به ژان گفت
چرا اون حرفو زدی وانگ هم اومد پیش ژان

ژان..حالا خسته هستم بعدن براتون توضیح میدم

وانگ..باشه برو استراحت کن
دیدگاه ها (۵)

پارت نهم ویو ات +۰ داشتم با دخترا درباره این وضعیت فاکی حرف ...

رفتار سرد

Part:۲۰

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵همه برگشتن سمت رینا.ری...

Do I love him, or do I hate him?P²⁶**ویو کوک**توی کلاس نشسته...

part 65تهیونگ« من خودمم هنوز که هنوزه تو شکم»جین« وایسا ببین...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۶افسانه (مامان سانیار)از همون او...

دیدار باتو (part 2)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط