p....4۴
p....4۴
ییبو اومد به اوندل که به لی هن گفته بود بیاد به جاش شی چو اومد
ییبو ..تو اینجا چیکار داری
شی چو همه چیزو برای ییبو تعریف کرد وکلا هم دروغ که من جلوشونا گرفتم اما اونا لی هن برودن و منو زخمی کردن کلی براش گریه کردم
ییبو که اینارو شنید فهمید داره دروغ میگه و عصبی شد
ییبو..بگو کی لی هن برده
شی چو دهنشو بست یه لبخند ریز کرد و گفت فرقه شیاطین
ییبو.. چطور اجازه دادی که اونو ببرن
شی چو ..اون خودش رفت شاید حافظه خودشو به دست آورده
ییبو..نمیتونه من بخشی از خاطراتشو با جادو ازش گرفتم تا اونارو به دست نیاره نمیتونه هیچ غلطی کنه
شی چو ..خب من چیکار کنم
ییبو..فقط گمشو
شی چو اومد بیرون و عدای ییبو در آورد همش میگه گمشو فکر کرده کیه اگه شاهزاده نبود وقدرت نداشت خیلی وقته پیش کشته بودمش
در همین حال یکی به دروازه های اوندل نزدیک شد
و میخاست بیاد تو که یک سرباز بهش گفت تو کی هستی
؟.... اومدم شاهزاده ییبو ببینم لطفا بهشون اطلاع بدین
ییبو اومد به اوندل که به لی هن گفته بود بیاد به جاش شی چو اومد
ییبو ..تو اینجا چیکار داری
شی چو همه چیزو برای ییبو تعریف کرد وکلا هم دروغ که من جلوشونا گرفتم اما اونا لی هن برودن و منو زخمی کردن کلی براش گریه کردم
ییبو که اینارو شنید فهمید داره دروغ میگه و عصبی شد
ییبو..بگو کی لی هن برده
شی چو دهنشو بست یه لبخند ریز کرد و گفت فرقه شیاطین
ییبو.. چطور اجازه دادی که اونو ببرن
شی چو ..اون خودش رفت شاید حافظه خودشو به دست آورده
ییبو..نمیتونه من بخشی از خاطراتشو با جادو ازش گرفتم تا اونارو به دست نیاره نمیتونه هیچ غلطی کنه
شی چو ..خب من چیکار کنم
ییبو..فقط گمشو
شی چو اومد بیرون و عدای ییبو در آورد همش میگه گمشو فکر کرده کیه اگه شاهزاده نبود وقدرت نداشت خیلی وقته پیش کشته بودمش
در همین حال یکی به دروازه های اوندل نزدیک شد
و میخاست بیاد تو که یک سرباز بهش گفت تو کی هستی
؟.... اومدم شاهزاده ییبو ببینم لطفا بهشون اطلاع بدین
- ۱.۴k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط