{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گویند :

گویند :
درعصر سلیمان نبی،پرنده ای برای نوشیدن آب بسمت برکه ای پرواز کرد،اما چند کودک را بر سر برکه دید،پس آنقدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکه متفرق شدند.
همینکه قصد فرود بسوی برکه را کرد،این بار مردی را با محاسن بلند و آراسته دید که برای نوشیدن آب به ان برکه مراجعه نمود.
پرنده با خود اندیشید که این مردی باوقار و نیکوست و از سوی او آزاری بمن متصور نیست. پس نزدیک شد ولی آن مرد سنگی بسویش پرتاب کرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد. شکایت نزد سلیمان برد. پیامبر آن مرد را احضار کرد محاکمه و به قصاص محکوم نمود و دستور به کور کردن چشم داد. آن پرنده به حکم صادره اعتراض کرد و گفت :
"چشم این مرد هیچ آزاری به من نرسانده ، بلکه ریش او بود که مرا فریب داد! و گمان بردم که ازسوی او ایمنم پس به عدالت نزدیکتر است اگر محاسنش را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند"
« علامه دهخدا ».
دیدگاه ها (۴)

#حکایت_قدیمی روزی، مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیما...

dark life = 38

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ام: معجونِ عشق---پنج ماه پیش.بعد از مهم...

بچه ها کاور عوض شد🙃《검은 마음》پارت نهم | اولین ترک روی سکوتهوای ...

#گویند :درعصر سلیمان نبی،پرنده ای برای نوشیدن آب بسمت برکه ا...

درعصر سلیمان نبی، پرنده ای برای نوشیدن آب بسمت برکه ای پرواز...

گویند!درعصر سلیمان نبی،پرنده ای برای نوشیدن اب بسمت برکه ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط