{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا کمر خم شد .. با احترام و ذوقی که پنهانش میکرد لرزاند ص

تا کمر خم شد .. با احترام و ذوقی که پنهانش میکرد لرزاند صاف ایستاد سپس با کنجکاویِ آمیخته با نگرانی و همان کلافگیِ همیشگی گفت : ممنون آقای مدیر قول میدم جبران کنم
آقای مدیر لبخند ترس آلوده ای زد که ذهن ات را به گمان های بدی میبرد سپس با صدای جدیت گفت : مشکلی نیست هر موقع به کمک نیاز داشتی به خودم بگو میتونی بری دیر وقته
دخترک اخم کرد پلک زد و پاکت را در دستش فشرد سر خم کرد و باز هم کوتاه تشکر به زبان آورد .. ذهنش باز هم دیگری داشت .. مه مثل چند شب پیش اون دختره ای که کنار مرد ۵۰ ساله دید نه هم آقای مدیر.. مردی که همیشه اخم می‌کرد بدوبیرا میگفت حتی گاهی وقتا حقوق آن ها را هم کم می‌کرد با این حال ات با کمال میل و رغبت با زندگی کار می‌کرد.. به هرحال کلافه پالتوش را پوشید سپس موهایش را از تو پالتو بیرون کشید و از رستوران خارج شد وقتی به ساعت مچی زنانه اش نگاه کرد ساعت ۱۲ شب بود
خیابان ها خلوت و ساکت بود میان درختان صدا های پرنده ها نبودند بلکه صدای گرگ و جیرجیرک بیشه‌ای تمام منطقه را فراه گرفته بود.. حتی هیچ ردی از اهالی فضول روستای هم نبود ..
دخترک به آسمان نگاه کرد امشب شب سردی بود ولی هوا خوب بود لبخند بی‌حالی روی لبش نشست وقتی ناخودآگاه برگشت و پشتش را نگاه کرد سایه ای را دید که میان درختان پنهان شد
ترس و استرس بقا ای بود برای تسلیم شدند ولی قلبش مثل پتک کوبید به حدی تند گام هایش را سریع کرد کیفش را در دستش مشت گرفت سپس با حرکت آرام از تو کیف فلز سرد و سبز رنگ را بیرون کشید .. فقد کافی بود
که فلز گرد را روبه رو بگیرد تا چشم های فرد مقابل را گور کند .. وقتی به اولین پیچ دستی رسید پشت دیوار قائم شد و با ترس زمزمه کنان گفت: بیا .. بیا برات سورپرایز دارم...
قلبش به تندی میزد ولی راه فرار برای ات در داستان اش نوشته نشده بود اسپری فلزی را از کیفش بیرون کشید و آماده شلید بود وقتی صدای گام را شنید به سختی پلک زد و نفسش را حفظ کرد
در یک صدم ثانیه، با حرکتی انفجاری و سرعتی که مرد سیاه پوش انتظارش را نداشت، به سمتش یورش برد. وقتی اسپرت را زد مرد با حرکت تند تر سرس را پایین برد و مچ دست های دخترک را اسیر گرفت با حرکت. ات جیغ بلندی کشید ولی دست کش ها روی لبانش گذاشته شد و تند او را به دیوار پین کرد ..
مرد دستانش را دور طرف روی دیوار گذاشت و با صدای که نفس عمیقی میکشید زمزمه کرد : هیس همسایه های فضول بیدار میشن ..
قلبش ایستاد ریه هایش نفس نمی‌کشید ... چشم هایش تا حد ممکن باز شدند و دست های که برای دفاع بالا برد از کار افتادن جوری خشکش زد مانند کوه بیابون..
مرد در حالی که صورتش پوشیده بود باز هم با لحن تند تری گفت : بزرگ شدی.. صورتی..
این صدای خودش بود صدای خودش... دخترک در اسیری از آب بغض ناشی از وجود اش آمد حلقه‌ی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غم‌انگیز منعکس می‌کند وقتی تیله هایش را سمت صورت مرد برد با کمال تعجب با چهره خراشی یون‌وو مواجه شد
یون‌وو به آرامی دستاش را از دیوار برداشت سپس شانه های دخترک را گرفت و سمت آغوشش بد از ته قلبش دلتنگ این دختر شیطون بود..
دستش را نوازش روی سر ات کشید و با لحن بغض آلودی زمزمه کرد : خیلی سخت بود برای همه یه کمی دیگه صبر کن تموم میشه
دخترک خودش را از یون‌وو جدا کرد تیله هایش از اشک بودند ولی لحنش تند و عصبی اولین سیلی را با حرکت بیش از تند سمت صورت یون‌وو حواله کرد
دیدگاه ها (۰)

اینکه همه راجب بچه خودش اینگونه فکر میکردند ات را عصبی میکرد...

بالکون بود و هوا خیلی خنک کننده.. آسمان پر از ستاره و در زمی...

کانگ هو با لبخند غمگینی سری را بلند کرد و با حرکت بسیار. نیز...

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط