{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 46
✦.................................

انگار کسی یک سطل آب یخ روی سر نیکی خالی کرده باشد، بی‌اختیار سرش را برگرداند از آن طرف سالن جونگکوک هنوز همان‌جا ایستاده بود درست همان لحظه مردی قدبلند با موهای مشکی از پله‌ها پایین آمد

چند نفر ناخودآگاه برایش راه باز کردند؛ کت ذغالی‌ رنگی به تن داشت، دست‌هایش داخل جیب شلوارش بود و با همان آرامش همیشگی مستقیم سمت جونگکوک رفت.

نیکی بی‌اختیار زیر لب گفت:

+ خودش...

یونا نگاهش را دنبال کرد

یونا: آره... کیم تهیونگ.

تهیونگ همین که به جونگکوک رسید، بدون مقدمه مشت آرامی به شانه‌اش زد

تهیونگ: بالاخره پیدات شد

جونگکوک گوشه لبش خیلی کم بالا رفت

_ هنوز زنده‌ای؟

تهیونگ پوزخند زد

تهیونگ: ناامیدت کردم؟

_ همیشه.

تهیونگ نگاه کوتاهی دور سالن چرخاند.

تهیونگ: زنت کو؟

جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، فقط با حرکت سر به سمت نیکی اشاره کرد

همان لحظه نیکی که فهمیده بود نگاهشان سمت اوست سریع رویش را برگرداند، قلبش تند می‌زد، بی‌دلیل... نمی‌خواست تهیونگ او را ببیند

یونا با تعجب نگاهش کرد

یونا: چی شد؟

+ میرم دستشویی.

یونا ابرو بالا انداخت

یونا: الان؟

+ زود برمیگردم

بدون اینکه منتظر جواب بماند، میان جمعیت راه افتاد؛ راهروی کنار سالن برخلاف فضای شلوغ مهمانی، ساکت بود نور دیوارکوب‌های طلایی روی کف مرمری افتاده بود و صدای موسیقی از دور، خفه به گوش می‌رسید

نیکی بعد از شستن صورتش، نفس عمیقی کشید، چند قطره آب از روی گونه‌هایش پاک کرد و از دستشویی بیرون آمد هنوز دو قدم برنداشته بود...

که مردی با کت سفید جلوی راهش ایستاد، لبخند کجی روی لبش نشست

مرد: از نزدیک خیلی خوشگل‌تری.

نیکی بدون اینکه بایستد، خواست از کنارش رد شود

مرد نیم‌قدم جلو آمد

مرد: اینجوری نرو.. حداقل اسمتو بگو.

نیکی نگاه سردی به او انداخت

+ راهو باز کن عو៸ضی.

مرد خندید

مرد: این اخلاق تندت بیشتر خوشم میاد.

دستش را جلو آورد تا مچ نیکی را بگیرد اما هنوز انگشت‌های مرد به مچ نیکی نرسیده بود دستی از کنار نیکی رد شد و با قدرت مچ مرد را در هوا قفل کرد

صدای خشکی از فشار استخوان‌ها بلند شد، مرد حتی فرصت نکشیدن دستش را هم پیدا نکرد چشم‌هایش گرد شد عرق سرد روی شقیقه‌اش نشست

جونگکوک درست روبه‌رویش ایستاده بود؛ نه اخمی روی صورتش بود، نه فریادی همین آرامش از هر خشو៸نتی ترسناک‌تر بود

مرد با صدایی لرزان گفت:

مرد: آ... آقای جئون... سوءتفاهم شده... من فقط...

جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، فقط فشار انگشت‌هایش بیشتر شد

رنگ صورت مرد پرید

مرد: آخ... غلط کردم... لطفا.. غلط کردم...

هیچ جوابی نگرفت

جونگکوک آرام سرش را بالا آورد دو محافظ چند متر آن‌طرف‌تر، همان لحظه صاف ایستادند، جونگکوک فقط با یک حرکت کوتاه انگشت اشاره کرد، نه حرفی زد نه توضیحی داد همین اشاره کافی بود.

دو بادیگارد جلو آمدند، یکی بازوی مرد را گرفت، دیگری شانه‌اش را، مرد تازه فهمید قرار نیست با یک معذرت‌خواهی همه‌چیز تمام شود وحشت‌زده خودش را عقب کشید

مرد: رئیس... قسم می‌خورم دیگه تکرار نمیشه... غلط کردم... ول کنین... خواهش میکنم...

هیچ‌کس حتی نگاهش هم نکرد، او را تقریباً روی زمین کشیدند، صدای التماسش در راهرو می‌پیچید:

مرد: رئیس... رئیس... لطفا

در آسانسور خدماتی بسته شد، انگار اصلاً کسی آنجا نبوده است.

نیکی هنوز همان‌جا ایستاده بود، چند ثانیه طول کشید تا نفسش را بیرون بدهد خواست چیزی بگوید اما ناگهان جونگکوک یک قدم جلو آمد، کمر نیکی به دیوار سرد مرمری برخورد کرد

فاصله‌شان تقریباً از بین رفت، در همان لحظه چراغ‌های سالن خاموش شدند همهمه مهمان‌ها به تشویق تبدیل شد نور های طلایی سقف خاموش و فقط چند نور ملایم اطراف سالن روشن ماند موسیقی آرام و عاشقانه‌ای در فضا پیچید احتمالاً شروع بخش اصلی مراسم بود.

اما نیکی فقط جونگکوک را می‌دید؛ سایه‌ اش تمام مقابلش را گرفته بود نفس‌های سنگین مرد آرام به گردنش می‌خورد.

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از چشم‌ های نیکی بردارد دستش را دور کمر او حلقه کرد، آن‌قدر محکم که نیکی بی‌اختیار یک قدم به سمتش کشیده شد انگار نمی‌ خواست حتی یک سانتی‌متر از او فاصله بگیرد.

نیکی معذب نفسش را حبس کرد

+ خودم... خودم می‌تونستم جمعش کنم.
دیدگاه ها (۰)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 47✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط