{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۸:پاسخ معما

پارت ۴۸:پاسخ معما
(سولار)
خسته و کوفته روی میز کارم ولو شدم. پرونده های جدید بد بهم فشار آورده بود. از صبح تا الان که تقریبا عصر شده هیچ چیزی نخورده بودم و هر وقت به شام خوش مزه ی دیشب یوجین فکر میکردم قار و قور شکمم بلند میشد. آهی از ته دل کشیدم.
نمیشد. اینطوری پیش بره هیچ درست انجام نمیشه. بیخیال پرونده های روی میز کیفم رو برداشتم و به سمت در رفتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. به جست و جو داخل کیفم پرداختم ولی چیزی نبود. روی میز رفتم و دونه دونه پرونده ها رو زیر و رو کردم. آخر سر زیر پرونده ی ثبت نام سونگ آه داخل مدارس سلطنتی پیداش کردم.
هنوز داشت زنگ میخورد. اول شماره اش رو نشناختم ولی وقتی مغزم دوران پیدا کرد فورا جواب دادم.
"الو؟"
"خانم کیم؟"
"خودمم"
پشت خط، نفسی عمیق کشید و آروم تر گفت.
"نتیجه ی آزمایش دی ان ای تون اومده، میخواید پیامک کنم یا تحویل میگیرید؟"
پاهام سست شد. چطور با این پا ها باید به آزمایشگاه میرفتم؟
"نه نه. لطفا، پیامک کنید"
"بسیار خب، چند لحظه صبر کنید"
چطور باید صبر میکردم؟ هیچ میدونستن چند روز به خودم امید دادم که باید بیخیال اون فکر و خیال های مسخره و محال بشم؟ چقدر به خودم تلنگور زدم و احساساتم رو پنهان و دفن کردم؟
با صدایی که به زور شنیده میشد، گفتم.
"ممنونم"
و همونجا روی زمین کنار میز کارم سر خوردم و تنها نگاه امیدوارانه ام به صفحه ی گوشی بود.
معلوم هست تو چته سولار؟
امکان نداره یوجین برادرت باشه. امکان نداره دلین چیزی فراتر از یک دوست برات باشه. اونا خانواده ی چوی هستن! به خودت بیا. چطور میتونی عضوی از اون خانواده باشی؟ تو توی پرورشگاه بزرگ شدی و یه بدبختی.
یه بی خانمان که ۱۸ سال از زندگیش فکر میکرد ازخاندان کیم عه. درسته! من نیستم. من چوی نیستم. من چوی ملوری نیستم. امکان نداشت باشم.
صدای پیامک گوشی رشته ی افکارم رو پاره کرد. لحظه ای نه فقط پاهام بلکه دست هامم سست شد. با انگشت لرزانم به سمت دکمه ی دانلود فایل رفتم. فقط ۱۸ ثانیه تا باز شدن فایل طول کشید. ۱۸ ثانیه در برابر ۱۸ سال گمراهی.
چشم هام مجال هضم کلمات رو نمیداد. از خط اول سریع به خط ششم میرسیدم.
اینبار تمام وجودم لرزید. چطور ممکن بود؟
بارون اشک روی صورتم مسابقه میداد. چیزی درون وجودم شکوفه زده بود.
شاید باید میرفتم پیش یوجین. یا دلین. یا شایدم تهیونگ؟
نه.
سریع ازجام بلند شدم و به سمت عتیقه فروشی حرکت کردم. جایی که خاله ی یوجین و دلین، یعنی خاله ی من، اونجا بود. جایی که الان دیگه فقط یه عتیقه فروشی معمولی نبود.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴۷:شام خانوادگی(یوجین)از وقتی سولار و تهیونگ دوباره ازد...

پارت ۴۶:بستنی شکلاتی(دلین)از شانه های جیمین آویزون شدم و لبخ...

پارت ۲۷:آشفته خاطر(سولار)آییی. آییییی.لال بشین الهی.بالا سر ...

پارت ۱۹:بی دقدقه"همان روز بود که متوجه نوری در چشمانش شدم"(س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط