پارت ۴۶:بستنی شکلاتی
پارت ۴۶:بستنی شکلاتی
(دلین)
از شانه های جیمین آویزون شدم و لبخند پت و پهنی به دروبین زدم. از حق نگذریم توی تموم عکس ها یجوری آخ جیمین رو درآورده بودم.
از روزی که یوجین اجازه داد تا دوباره به عنوان یک معشوقه بهش نگاه کنم، حدو دو یا سه هفته میگذره.
امروز هم به درخواست آقا بلند شدیم اومدیم باغ وحش!
"خانم میخواین یه نگاه بندازین؟"
نگاهم رو به عکاس باغ وحش دادم. یه مرد مسن و خییلیییی مهربون.
"نه ممنون عمو جون"
"دختر شیطون"
شیرین به روش خندیدم. جیمین هم پشت بند خنده ی من، خنده ی آهسته ای کرد. میدونستم کلا خوشش نمیاد با مرد ها حرف بزنم ولی انگار این ۵ سال دوری آدمش کرده!
با تشکری از عکاس دور شدیم و سمت قفس شیر ها و پاندا ها و میمون ها و... در کل تموم باغ وحش رو گشتیم.
موقع برگشت درست کنار باغ وحش یه غرفه ی کوچیک بود. با آرنجم به پهلوی جیمین کوبیدم.
"آیییی چته وحشی شدی باز؟ نکنه میخوای بفرستمت همون جایی که ازش بیرون اومدیم ها؟"
اینبار محکم تر بهش کوبیدم و بعد با غنچه کردن لبام گفتم.
"بستنی"
"ها؟"
"بابا بستنی میخوام"
"پول ندارم بچه"
"عههه"
نزدیک بود واقعا سگ بشم که پشیمون روبه من کرد و چیزی زیر لب زمزمه کرد. بعد سمت غرفه رفت.
"خوش اومدین"
"دوتا شکلاتی بی زحمت"
"البته"
درحالی که با پاهام روی زمین خط های فرضی می کشیدم با لبخندی محو از خاطرات گفتم.
"پس هنوزم یادته؟"
"چیو؟ آهاا. نه بابا خودم شکلاتی دوست داشتم گفتم توام بخوری. بقیه شون گرونن بچه"
چشم غره ای بهش رفتم که اینبار مثل آدم جواب داد.
"چطور میتونم فراموشش کنم، هوم؟"
"شکلاتی محبوب منه!"
من رو با یک دستش به خودش نزدیک کرد. چنگ ملایمی به کمرم زد.
"فقط من میتونم محبوب تو باشم"
با جدیت نگاهم رو ازش گرفتم و پسر بچه ای زمزمه کردم. ولی هیچ کس جز خودم از پروانه هایی که توی قلبم به پرواز دراومده بودن خبر نداشت.
(دلین)
از شانه های جیمین آویزون شدم و لبخند پت و پهنی به دروبین زدم. از حق نگذریم توی تموم عکس ها یجوری آخ جیمین رو درآورده بودم.
از روزی که یوجین اجازه داد تا دوباره به عنوان یک معشوقه بهش نگاه کنم، حدو دو یا سه هفته میگذره.
امروز هم به درخواست آقا بلند شدیم اومدیم باغ وحش!
"خانم میخواین یه نگاه بندازین؟"
نگاهم رو به عکاس باغ وحش دادم. یه مرد مسن و خییلیییی مهربون.
"نه ممنون عمو جون"
"دختر شیطون"
شیرین به روش خندیدم. جیمین هم پشت بند خنده ی من، خنده ی آهسته ای کرد. میدونستم کلا خوشش نمیاد با مرد ها حرف بزنم ولی انگار این ۵ سال دوری آدمش کرده!
با تشکری از عکاس دور شدیم و سمت قفس شیر ها و پاندا ها و میمون ها و... در کل تموم باغ وحش رو گشتیم.
موقع برگشت درست کنار باغ وحش یه غرفه ی کوچیک بود. با آرنجم به پهلوی جیمین کوبیدم.
"آیییی چته وحشی شدی باز؟ نکنه میخوای بفرستمت همون جایی که ازش بیرون اومدیم ها؟"
اینبار محکم تر بهش کوبیدم و بعد با غنچه کردن لبام گفتم.
"بستنی"
"ها؟"
"بابا بستنی میخوام"
"پول ندارم بچه"
"عههه"
نزدیک بود واقعا سگ بشم که پشیمون روبه من کرد و چیزی زیر لب زمزمه کرد. بعد سمت غرفه رفت.
"خوش اومدین"
"دوتا شکلاتی بی زحمت"
"البته"
درحالی که با پاهام روی زمین خط های فرضی می کشیدم با لبخندی محو از خاطرات گفتم.
"پس هنوزم یادته؟"
"چیو؟ آهاا. نه بابا خودم شکلاتی دوست داشتم گفتم توام بخوری. بقیه شون گرونن بچه"
چشم غره ای بهش رفتم که اینبار مثل آدم جواب داد.
"چطور میتونم فراموشش کنم، هوم؟"
"شکلاتی محبوب منه!"
من رو با یک دستش به خودش نزدیک کرد. چنگ ملایمی به کمرم زد.
"فقط من میتونم محبوب تو باشم"
با جدیت نگاهم رو ازش گرفتم و پسر بچه ای زمزمه کردم. ولی هیچ کس جز خودم از پروانه هایی که توی قلبم به پرواز دراومده بودن خبر نداشت.
- ۴۱
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط