{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part 4 :
۷سال پیش وقتی تو فقط ۱۲ سالت بود من و یوگو صمیمی ترین دوستای ممکن بودیم مطمئنن به یاد داری که امپراطور سایه رو مرتب به قصر دعوت میکردم و یک روز که یوگو من رو به قصر سایه دعوت کرده بود و داشتیم می‌گفتیم و میخندیدیم فضا عوض شد سکوت عضاب آوری حاکم شد . شروع کرد به صحبت ، صحبت از چیزی که هرگز نمیخواستم درموردش بشنوم "پیوند" آن هم پیوندی که بدون اجازه انجام شده بود . پیوند تو و پسرش یونجون . از کوره در رفتم : (منتظر فرمانم توی قصر باش یوگو پاتو از گلیمت دراز کردی.) و بعد اونجارو به بدترین شکل ممکن ترک کردم . نذاشتم توضیحی بده و این یکی از بزرگترین اشتباهات من بود اون آدم به شدت منطقی بود و برای هر کارش دلیلی داشت . کاش اون موقع منطقی تر فکر میکردم ....

ویو بومیگو :
دلش برای پدرش میسوخت او پشیمان بود پشیمان از عجله اش . چقدر بعد از فهمیدن همه ی اینها همه چیز برایش روشن شده بود . سرش را پایین انداخت نگاهش به مچ دستش افتاد رشته ی سرخی که تازه پدیدار شده بود . امپراطور : میبینیش درسته ؟ / بومگیو : بله میبینم ولی این چیه ؟ / رشته ی سرخ پیوند.
دیدگاه ها (۵)

دوستان این ادیت رو با دوستم زدم چطوره ؟

داشت به این فکر می‌کرد که چقدر این دشمنی بزرگ است که باعث شد...

Part 3 :داشت با بهترین دوستانش صحبت می‌کرد که ناگهان در اعما...

سلاممم نمیدونین چقدر خوشحالم بالاخره فامیلامون دست از سرم بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط