فن فیک اوشی نو کو
فن فیک اوشی نو کو
پارت سه
از دید نویسنده
الان حدودا 4 سال از مرگ آی می گذشت.
روبی یه جورایی کنار اومده بود
آکوا تونسته بود رمز گوشی دیگر آی رو پیدا کنه
آیمی.... اون همیشه فقط ستاره چشم چپش سیاه بود ولی الان هردو.
هر ثانیه، تمایلش به کشتن قاتل آی بیشتر میشد
ولی بازم اون یه بازیگر حرفه ای بود نه؟
جوری رفتار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار نه انگار مادرش به قتل رسیده
با هر سال بزرگتر شدن آیمی اون بازیگر بهتر و بهتری میشد
ایچیگو سایتو فرار کرده بود
و اون سه تا الان پیش میاکو زندگی میکردند.
هم اکنون
آیمی داشت با بی میلی با سبزیجات روی بشقاب ور میرفت
اون مشخصا از سبزیجات متنفر بود.
البته همیشه مجبور بود بخوره. چه وقتی آیکو بود چه الان
ولی همیشه ازش متنفر بود.
آکوا :نمیخوای؟
آیمی :هوم؟
آکوا :غذا رو میگم
آیمی آهی کشید و گفت :از سه شنبه ها متنفرمممم
روبی :برای چی؟
آیمی :چون همیشه مجبورم سبزیجات بخورم.
آکوا :بی خیال بابا. مقویه.
آیمی :ولی بازم افتضاحه.
میاکو :چی شده؟
آکوا :هیچی.. فقط آیمی بچه شده.
میاکو :چی؟
روبی :سبزیجات نمی خوره.
میاکو :چقدر شبیه آیکو....
روبی /آکوا /آیمی :چی؟..
میاکو :آیکو هم همیشه همینطوری رفتار میکرد. گاهی وقتا که آیمی رو میبینم کاملا یاد آیکو می افتم. همه چیش. عادتاش. اخلاقش. حتی نحوه بازیگریش
آکوا :وایسا... منظورتون از آیکو....
روبی وسط حرفش پرید :همون آیکو هوشینو معروفه؟!
میاکو :پَ نَ پَ
آکوا نگاه عجیبی به آیمی کرد
روبی :یعنی آیمی شبیه خاله هست؟
میاکو :به شدت
آیمی به سرعت سبزیجات رو خورد. البته بعدش ادا در آورد که داره بالا میاره
آیمی :میرم بمیرم... چیز... یعنی... بخوابم
و رفت
روبی توی گوش آکوا :نکنه که.... آیمی هم مثل ما تناسخی هست. و آیکو 4 روز قبل از تولد ما مرد...
آکوا :نه بابا... فقط شبیهش هست.
روبی :ولی...
آکوا :نه روبی.امکان نداره
روبی باشه ای گفت
این دوتا هم غذاشون رو خوردند و رفتند که مسواک بزنن بعد لالا
ای خدا. چقدر شرط ها زود تموم میشه.
آهان!
28 لایک.
30 تا کامنت
پارت سه
از دید نویسنده
الان حدودا 4 سال از مرگ آی می گذشت.
روبی یه جورایی کنار اومده بود
آکوا تونسته بود رمز گوشی دیگر آی رو پیدا کنه
آیمی.... اون همیشه فقط ستاره چشم چپش سیاه بود ولی الان هردو.
هر ثانیه، تمایلش به کشتن قاتل آی بیشتر میشد
ولی بازم اون یه بازیگر حرفه ای بود نه؟
جوری رفتار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار نه انگار مادرش به قتل رسیده
با هر سال بزرگتر شدن آیمی اون بازیگر بهتر و بهتری میشد
ایچیگو سایتو فرار کرده بود
و اون سه تا الان پیش میاکو زندگی میکردند.
هم اکنون
آیمی داشت با بی میلی با سبزیجات روی بشقاب ور میرفت
اون مشخصا از سبزیجات متنفر بود.
البته همیشه مجبور بود بخوره. چه وقتی آیکو بود چه الان
ولی همیشه ازش متنفر بود.
آکوا :نمیخوای؟
آیمی :هوم؟
آکوا :غذا رو میگم
آیمی آهی کشید و گفت :از سه شنبه ها متنفرمممم
روبی :برای چی؟
آیمی :چون همیشه مجبورم سبزیجات بخورم.
آکوا :بی خیال بابا. مقویه.
آیمی :ولی بازم افتضاحه.
میاکو :چی شده؟
آکوا :هیچی.. فقط آیمی بچه شده.
میاکو :چی؟
روبی :سبزیجات نمی خوره.
میاکو :چقدر شبیه آیکو....
روبی /آکوا /آیمی :چی؟..
میاکو :آیکو هم همیشه همینطوری رفتار میکرد. گاهی وقتا که آیمی رو میبینم کاملا یاد آیکو می افتم. همه چیش. عادتاش. اخلاقش. حتی نحوه بازیگریش
آکوا :وایسا... منظورتون از آیکو....
روبی وسط حرفش پرید :همون آیکو هوشینو معروفه؟!
میاکو :پَ نَ پَ
آکوا نگاه عجیبی به آیمی کرد
روبی :یعنی آیمی شبیه خاله هست؟
میاکو :به شدت
آیمی به سرعت سبزیجات رو خورد. البته بعدش ادا در آورد که داره بالا میاره
آیمی :میرم بمیرم... چیز... یعنی... بخوابم
و رفت
روبی توی گوش آکوا :نکنه که.... آیمی هم مثل ما تناسخی هست. و آیکو 4 روز قبل از تولد ما مرد...
آکوا :نه بابا... فقط شبیهش هست.
روبی :ولی...
آکوا :نه روبی.امکان نداره
روبی باشه ای گفت
این دوتا هم غذاشون رو خوردند و رفتند که مسواک بزنن بعد لالا
ای خدا. چقدر شرط ها زود تموم میشه.
آهان!
28 لایک.
30 تا کامنت
- ۳۸۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط