پارت ۳
پارت ۳
ویو یونگی:
از خواب پاشدم ساعت ۷:۱۵ بود رفتم صبحونه بخورم و اماده بشم برم سرکار که گوشیم زنگ خورد
جیمین بود(جیمین دوست صمیمی یونگی که دادستانه)
یونگی:الو جیمین
جیمین:سلام خوبی؟
یونگی:ممنون کاری داری؟
جیمین:ی خانمی پیدا کردم که می خواد بیاد تو شرکتت کار کنه فامیلش پارکه شمارت رو بهش بدم؟
یونگی:اره مرسی
جیمین:خواهش
یونگی:خدافظ
خیلی وقته دنبال ی نظافتچی برای شرکت میگردم بالاخره یکی پیدا شد
به ساعت نگاه کردم ساعت ۷:۴۵ بود
من باید هشت شرکت باشم
سریع لباس پوشیدم رفتم شرکت.
وسطای ظهر بود که گوشیم زنگ خورد فکر کنم همون خانمس فامیلش چی بود؟
اها پارک
یونگی:الو سلام
خانم پارک:سلام ببخشید شما برای شرکتتون نظافتچی می خواستید؟
یونگی:بله شما باید از ساعت ۸ صبح اینجا باشید تا ۶ غروب،حقوقتون هم ۳ میلیون وون
خانم پارک:باشه..باشه میام ممنونم ازتون خیلی به این کار احتیاج داشتم
یونگی:خواهش میکنم فردا میبینمتون خدافظ
خانم پارک:خدانگهدار
بعدظهر چون خیلی گشنم بود رفتم کافه کنار شرکت ی قهوه با کیک سفارش دادم
تو این فاصله که سفارشم آماده بشه جیمین زنگ زد
جیمین:سلام،یونگی کجایی؟
یونگی:سلام،اومدم کافه کنار شرکت ی چیزی بخورم چطور؟
جیمین:هیچی گفتم اگه بیکاری همو ببینیم
یونگی:خب بیا کافه
جیمین:نیم ساعت دیگه اونجام
یونگی:اوکی خدافظ
جیمین:خدافظ
ویو یونگی:
از خواب پاشدم ساعت ۷:۱۵ بود رفتم صبحونه بخورم و اماده بشم برم سرکار که گوشیم زنگ خورد
جیمین بود(جیمین دوست صمیمی یونگی که دادستانه)
یونگی:الو جیمین
جیمین:سلام خوبی؟
یونگی:ممنون کاری داری؟
جیمین:ی خانمی پیدا کردم که می خواد بیاد تو شرکتت کار کنه فامیلش پارکه شمارت رو بهش بدم؟
یونگی:اره مرسی
جیمین:خواهش
یونگی:خدافظ
خیلی وقته دنبال ی نظافتچی برای شرکت میگردم بالاخره یکی پیدا شد
به ساعت نگاه کردم ساعت ۷:۴۵ بود
من باید هشت شرکت باشم
سریع لباس پوشیدم رفتم شرکت.
وسطای ظهر بود که گوشیم زنگ خورد فکر کنم همون خانمس فامیلش چی بود؟
اها پارک
یونگی:الو سلام
خانم پارک:سلام ببخشید شما برای شرکتتون نظافتچی می خواستید؟
یونگی:بله شما باید از ساعت ۸ صبح اینجا باشید تا ۶ غروب،حقوقتون هم ۳ میلیون وون
خانم پارک:باشه..باشه میام ممنونم ازتون خیلی به این کار احتیاج داشتم
یونگی:خواهش میکنم فردا میبینمتون خدافظ
خانم پارک:خدانگهدار
بعدظهر چون خیلی گشنم بود رفتم کافه کنار شرکت ی قهوه با کیک سفارش دادم
تو این فاصله که سفارشم آماده بشه جیمین زنگ زد
جیمین:سلام،یونگی کجایی؟
یونگی:سلام،اومدم کافه کنار شرکت ی چیزی بخورم چطور؟
جیمین:هیچی گفتم اگه بیکاری همو ببینیم
یونگی:خب بیا کافه
جیمین:نیم ساعت دیگه اونجام
یونگی:اوکی خدافظ
جیمین:خدافظ
- ۱۱۹
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط