کوتاهنوشت طرح
کوتاهنوشت (طرح):
میانِ دو پلک زدن،
هزار سال دویدم.
از حصیرهای نمناکِ اندرونی
تا تختخوابی از پَر و ابریشمِ غریب.
ساعتِ دیواری، رعدوبرقِ زمان است؛
من در چوسان خوابیدم،
و در آغوشِ آینده بیدار شدم.
سئونگ تند تند پلک زد هنوز در خلصه ای پر از شوکه بود در نهایت بازم در باز شد .. این بار زنی سن بالا وارد اتاق شد چهره عصبی و خنثاو و موهای بلند بسته شده کت دامن خانومانه شیک و منحصر به فرد سمت تخت آمد ابرو بالا زد و با تم عطر زنانه ای تلخ سکوت اتاق را شکست با صدا محکم گفت : حال دخترم چطوره ... چهره آن زن جز ملکه مادر کس دیگری نبود مادر خودش ، همان نگاه سرد همان حکومت ای در دید مرض او قرار داشت ... زن میان سال گفت : بیدار شدی ولی انگار حافظت رو از دست دادی همسر برادرت هم حافظشو از دست داده .. سئونگ بیش از حد منگ زل زد بهش سپس با لحن آرامی گفت : حافظه ؟ من ..
زن میان سال خندید : خوبه که دخترم حالش خوبه نگرانت بودم
سئونگ متعجب دست اش را سمت خودش گرفت کمی با حالت منگ گفت : نگران من ؟ شما مطمئن هستید
مادرش سمتش هجوم برد سپس روبه رو اش قرار گرفت و با دلسوزی گفت : اون عفریته خیلی اذیتت کرده نه
سئونگ کمی جو گرفت مظلوم نگاهش کرد : آره خیلی .... یی دستش را بلند کرد به احساسات یک محبت دستی به موهای دخترش کشید در با شتاب باز شد .. چهره رنگ پریده دختری را دید این بار سئونگ آن دخترک را نشناخت کمی فکر کرد ولی به جا نیاورد و حالا به خوبی متوجه هم بود که این یک رویایی خواب نبود، دخترک لباس متفاوت ای بپوشیده که که سئونگ اصلا ندیده بود .. دخترک کمی سمت تخت رفت و آروم گفت : عزیزم خوبی
سئونگ گنگ همراه منگ گفت : تو کی هستی ؟ ندیمه ؟ ..
دخترک۲۰ ساله اخم کرد و آرام گفت : منو نمیشناسی..ای بابا یادم رفته بود تو حافظت رو از دست دادی من زن جین هستم .. عروس دوم خانواده.. جینا ... هستم
فرد دیگری با همان مدل لباس بلند و باز به رنگ سبز وارد اتاق شد دخترک متعجب نگاهش روی دختر دوم افتاد چهره بسیار نگران و پر از بغض چونش میلرزید و دوید کنار تخت نشست بغضش شکست و اشک هایش جاری شدن سئونگ متعجب زل زد بهش دخترک سبز پوش با گریه ادامه داد : .. دختر خونه .. ماااااا هههه هه ..
سئونگ منگ نگاهش کرد یونا با اخم و جدی گفت : یونا بس کن بلند شو .. دیگه اگه نامجون اوپا ببینه عصبانی میشه بلند شو... دخترک ۲۰ سال اشک ریخت و احساسی گفت : ببخشید دست خودم نیست ..
یی محکم و با اخم گفت: عروس کوچیکه بلند شو خجالت بکش ..
جینا تند بلند شد و احساسی به سئونگ نگاه کرد زن میان سال جدی روبه سئونگ کرد : دخترک دو هفته پیش با عفریته تصادف کردی.... ما خیلی نگرانت شدیم - سئونک در ذهنش مرور کرد واقعا مادرش عاشقش بود برعکس زندگی قبلی اش - دخترم ما خیلی ترسیدم که ترو از دست بدیم
جینا بغض آلود گفت : خیلی .. یی محکم سمتش نگاه کرد : عروسای گلم میشه ما رو تنها بزارین ..
جینا و یونا با لبخند و بغض از اتاق خارج شدن یی آروم دستی به موهای سئونگ کشید ،.... ته یانگ عمیق غرق افکار شد مادرش همان ملکه مادر بود بدجنس ترین زن دنیا تو آن یکی زندگی ازش متنفر بود ولی حالا برعکس.. زنای دیگری را دید که در آن دچزندگی هیچگونه وجود نداشت، پس حتما نامزدی هم وجود نداشت ته یانگ به حدی خوشحال پلک زد و از ذوق بازو هایش را باز کرد و محکم یی را به آغوش گرفت از ذوق کمی تکون خورد : خوبه خوبه .. دیگر اگر زندگی خواهم کرد ..
تند ازش جدا شد و گفت : ملکه منو ببر پیش اون عفریته..
........
ته یانگ شال گردن مشکی را دور بازو هایش محکم گرفت ، و با گام آرامی وارد اتاق شد چشم هایش به دیوارهای پر از رنگ مشکی دوخته بود بوی خنک عطری مانند پری میچرخید بزرگترین عکس ای بالا سر تخت بود امپراطور با لباس مشکی مانند کت شلوار مردانه. و .. اون هیچکس جز ملکه آجونگ نبود .. دیدش سر خورد پایین روی تخت ، با لحن متعجب ای گفت : ملکه ؟ ..
اجونگ ای که سرش را روی پاهایش گذاشته بود بلند کرد حالا خوب متوجه شد که چهره اش فقد برای تهیانگ تغییر نکرده بود چرا که هر فرد دیگری متوجه عوض شدن زندگی آن دو زن باشند چهره ته یانگ و بیول برایشان همان چهره آجونگ و سئونگ خواهد شد این گونه بود که ته یانگ به حدی شوکه به بیول زل زده بود در کمال تعجب و شگفتی
میانِ دو پلک زدن،
هزار سال دویدم.
از حصیرهای نمناکِ اندرونی
تا تختخوابی از پَر و ابریشمِ غریب.
ساعتِ دیواری، رعدوبرقِ زمان است؛
من در چوسان خوابیدم،
و در آغوشِ آینده بیدار شدم.
سئونگ تند تند پلک زد هنوز در خلصه ای پر از شوکه بود در نهایت بازم در باز شد .. این بار زنی سن بالا وارد اتاق شد چهره عصبی و خنثاو و موهای بلند بسته شده کت دامن خانومانه شیک و منحصر به فرد سمت تخت آمد ابرو بالا زد و با تم عطر زنانه ای تلخ سکوت اتاق را شکست با صدا محکم گفت : حال دخترم چطوره ... چهره آن زن جز ملکه مادر کس دیگری نبود مادر خودش ، همان نگاه سرد همان حکومت ای در دید مرض او قرار داشت ... زن میان سال گفت : بیدار شدی ولی انگار حافظت رو از دست دادی همسر برادرت هم حافظشو از دست داده .. سئونگ بیش از حد منگ زل زد بهش سپس با لحن آرامی گفت : حافظه ؟ من ..
زن میان سال خندید : خوبه که دخترم حالش خوبه نگرانت بودم
سئونگ متعجب دست اش را سمت خودش گرفت کمی با حالت منگ گفت : نگران من ؟ شما مطمئن هستید
مادرش سمتش هجوم برد سپس روبه رو اش قرار گرفت و با دلسوزی گفت : اون عفریته خیلی اذیتت کرده نه
سئونگ کمی جو گرفت مظلوم نگاهش کرد : آره خیلی .... یی دستش را بلند کرد به احساسات یک محبت دستی به موهای دخترش کشید در با شتاب باز شد .. چهره رنگ پریده دختری را دید این بار سئونگ آن دخترک را نشناخت کمی فکر کرد ولی به جا نیاورد و حالا به خوبی متوجه هم بود که این یک رویایی خواب نبود، دخترک لباس متفاوت ای بپوشیده که که سئونگ اصلا ندیده بود .. دخترک کمی سمت تخت رفت و آروم گفت : عزیزم خوبی
سئونگ گنگ همراه منگ گفت : تو کی هستی ؟ ندیمه ؟ ..
دخترک۲۰ ساله اخم کرد و آرام گفت : منو نمیشناسی..ای بابا یادم رفته بود تو حافظت رو از دست دادی من زن جین هستم .. عروس دوم خانواده.. جینا ... هستم
فرد دیگری با همان مدل لباس بلند و باز به رنگ سبز وارد اتاق شد دخترک متعجب نگاهش روی دختر دوم افتاد چهره بسیار نگران و پر از بغض چونش میلرزید و دوید کنار تخت نشست بغضش شکست و اشک هایش جاری شدن سئونگ متعجب زل زد بهش دخترک سبز پوش با گریه ادامه داد : .. دختر خونه .. ماااااا هههه هه ..
سئونگ منگ نگاهش کرد یونا با اخم و جدی گفت : یونا بس کن بلند شو .. دیگه اگه نامجون اوپا ببینه عصبانی میشه بلند شو... دخترک ۲۰ سال اشک ریخت و احساسی گفت : ببخشید دست خودم نیست ..
یی محکم و با اخم گفت: عروس کوچیکه بلند شو خجالت بکش ..
جینا تند بلند شد و احساسی به سئونگ نگاه کرد زن میان سال جدی روبه سئونگ کرد : دخترک دو هفته پیش با عفریته تصادف کردی.... ما خیلی نگرانت شدیم - سئونک در ذهنش مرور کرد واقعا مادرش عاشقش بود برعکس زندگی قبلی اش - دخترم ما خیلی ترسیدم که ترو از دست بدیم
جینا بغض آلود گفت : خیلی .. یی محکم سمتش نگاه کرد : عروسای گلم میشه ما رو تنها بزارین ..
جینا و یونا با لبخند و بغض از اتاق خارج شدن یی آروم دستی به موهای سئونگ کشید ،.... ته یانگ عمیق غرق افکار شد مادرش همان ملکه مادر بود بدجنس ترین زن دنیا تو آن یکی زندگی ازش متنفر بود ولی حالا برعکس.. زنای دیگری را دید که در آن دچزندگی هیچگونه وجود نداشت، پس حتما نامزدی هم وجود نداشت ته یانگ به حدی خوشحال پلک زد و از ذوق بازو هایش را باز کرد و محکم یی را به آغوش گرفت از ذوق کمی تکون خورد : خوبه خوبه .. دیگر اگر زندگی خواهم کرد ..
تند ازش جدا شد و گفت : ملکه منو ببر پیش اون عفریته..
........
ته یانگ شال گردن مشکی را دور بازو هایش محکم گرفت ، و با گام آرامی وارد اتاق شد چشم هایش به دیوارهای پر از رنگ مشکی دوخته بود بوی خنک عطری مانند پری میچرخید بزرگترین عکس ای بالا سر تخت بود امپراطور با لباس مشکی مانند کت شلوار مردانه. و .. اون هیچکس جز ملکه آجونگ نبود .. دیدش سر خورد پایین روی تخت ، با لحن متعجب ای گفت : ملکه ؟ ..
اجونگ ای که سرش را روی پاهایش گذاشته بود بلند کرد حالا خوب متوجه شد که چهره اش فقد برای تهیانگ تغییر نکرده بود چرا که هر فرد دیگری متوجه عوض شدن زندگی آن دو زن باشند چهره ته یانگ و بیول برایشان همان چهره آجونگ و سئونگ خواهد شد این گونه بود که ته یانگ به حدی شوکه به بیول زل زده بود در کمال تعجب و شگفتی
- ۲۰۶
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط