Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.5
(روایت از زبان جونگ کوک)
از همون لحظهای که وارد اتاق شدم، میدونستم یه چیزی درست نیست.
ا.ت همیشه وقتی چیزی اذیتش میکرد، ساکت میشد.
ولی این سکوت فرق داشت.
نگاهش مدام روی گوشیاش میرفت و هر بار که من نزدیک میشدم، گوشی رو قایم میکرد.
چند ثانیه نگاش کردم.
- ا.ت، آخرین بار میپرسم. چی شده؟
سرش رو پایین انداخت.
+ گفتم چیزی نیست.
این بار کلافه شدم.
- من بچه نیستم که باور کنم "هیچی" نشده.
ا.ت چیزی نگفت.
دستم رو جلو بردم.
- گوشیتو بده. (زارت، ببیند بینیم بابا)
چند لحظه نگام کرد.
+چرا انقدر اصرار داری؟
- چون از وقتی صبح بیدار شدی، یه چیزی فکرتو مشغول کرده.(آخی آخی شوهر غیرتی)
گوشی رو محکمتر توی دستش گرفت.
همین حرکتش کافی بود تا بفهمم موضوع جدیه.
آروم گفتم:
- کی بهت پیام داده؟
ا.ت سریع نگام کرد.
+ کسی پیام نداده.
همین جوابش باعث شد بیشتر شک کنم.
قبل از اینکه چیزی بگم، گوشی توی دستش لرزید.
هر دومون به صفحه نگاه کردیم.
یه پیام جدید.
ا.ت رنگش پرید.
من فقط تونستم اسم فرستنده رو ببینم.
شماره ذخیره نشده بود.
دستم رو جلو بردم.
- بده من ببینم.
ا.ت گوشی رو پشتش قایم کرد.
نوچ!
برای اولین بار بود که اینقدر محکم جلوی من ایستاده بود.
چند ثانیه بهش خیره شدم.
- ا.ت... این آدم کیه؟
جواب نداد.
ولی از نگاهش یه چیز رو فهمیدم.
اون از این آدم میترسید.
و من از این متنفر بودم که نمیدونستم چرا................
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.5
(روایت از زبان جونگ کوک)
از همون لحظهای که وارد اتاق شدم، میدونستم یه چیزی درست نیست.
ا.ت همیشه وقتی چیزی اذیتش میکرد، ساکت میشد.
ولی این سکوت فرق داشت.
نگاهش مدام روی گوشیاش میرفت و هر بار که من نزدیک میشدم، گوشی رو قایم میکرد.
چند ثانیه نگاش کردم.
- ا.ت، آخرین بار میپرسم. چی شده؟
سرش رو پایین انداخت.
+ گفتم چیزی نیست.
این بار کلافه شدم.
- من بچه نیستم که باور کنم "هیچی" نشده.
ا.ت چیزی نگفت.
دستم رو جلو بردم.
- گوشیتو بده. (زارت، ببیند بینیم بابا)
چند لحظه نگام کرد.
+چرا انقدر اصرار داری؟
- چون از وقتی صبح بیدار شدی، یه چیزی فکرتو مشغول کرده.(آخی آخی شوهر غیرتی)
گوشی رو محکمتر توی دستش گرفت.
همین حرکتش کافی بود تا بفهمم موضوع جدیه.
آروم گفتم:
- کی بهت پیام داده؟
ا.ت سریع نگام کرد.
+ کسی پیام نداده.
همین جوابش باعث شد بیشتر شک کنم.
قبل از اینکه چیزی بگم، گوشی توی دستش لرزید.
هر دومون به صفحه نگاه کردیم.
یه پیام جدید.
ا.ت رنگش پرید.
من فقط تونستم اسم فرستنده رو ببینم.
شماره ذخیره نشده بود.
دستم رو جلو بردم.
- بده من ببینم.
ا.ت گوشی رو پشتش قایم کرد.
نوچ!
برای اولین بار بود که اینقدر محکم جلوی من ایستاده بود.
چند ثانیه بهش خیره شدم.
- ا.ت... این آدم کیه؟
جواب نداد.
ولی از نگاهش یه چیز رو فهمیدم.
اون از این آدم میترسید.
و من از این متنفر بودم که نمیدونستم چرا................
ادامه دارد...........
- ۳۰۱
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط