{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

ادامه پارت دهم : مرکز خرید ، اسپنسر

او مانند دانشمندی که یادگاری گرانبهایی را تقدیم می‌کند، اعلام کرد: « این فرهنگ است».
کاکاشی با شک و تردید به ویترین مغازه نگاه کرد اما اجازه داد که به داخل کشیده شود.
به محض اینکه وارد فروشگاه اسپنسر شدند، فضا به طرز چشمگیری تغییر کرد. آنجا دیوانه‌خانه‌ای از رنگ‌ها، خرت و پرت‌های عجیب و غریب و مخلوطی کاملاً آشفته از کالاها بود که به نحوی در کنار هم وجود داشتند، بدون اینکه باعث فروپاشی کل فروشگاه شوند. در کنار عروسک‌های انیمه‌ای مسخره، قفسه‌هایی از تی‌شرت‌های طرح‌دار وجود داشت که روی آنها نوشته شده بود «طنز، ورزش هوازی من است»، قفسه‌هایی پر از لیوان‌های جدید به شکل سر هیولا، و مجموعه‌ای گیج‌کننده از کلاه گیس‌های هالووین، دندان‌های مصنوعی خون‌آشام و عینک‌های شب‌تاب.
اوبیتو کاملاً در اوج قدرتش بود.
او خرخر کرد و در حالی که یک تاپ کوتاه از روی قفسه برمی‌داشت و آن را مثل مدل‌های هفته مد پاریس بالا نگه می‌داشت، گفت: «اووووه. چطور به نظر می‌رسم؟»
کاکاشی بلافاصله جواب نداد. او مشغول بررسی راهروها بود.
وقتی اوبیتو برگشت تا واکنش او را ببیند، کاکاشی رفته بود.
قلبش تکان کوچکی خورد که کاملاً غیرمنتظره نبود، اما قطعاً خوشایند هم نبود.
اوبیتو در حالی که قفسه‌ها و راهروها را از نظر می‌گذراند، زیر لب غرغر کرد: «کجا رفته؟» حالا او سریع حرکت می‌کرد و از کنار ماژیک‌های شب‌تاب جدید، دسته‌های کتاب‌های رنگ‌آمیزی بزرگسالان و انبوهی از برچسب‌ها که به شکل‌های مختلفی از دایناسور گرفته تا کاکتوس بودند، می‌گذشت.
سپس او یخ زد.
آنجا، در انتهای فروشگاه، در نور کم‌سوی تابلوی نئون صورتی رنگی که روی آن نوشته شده بود «برای لذت شما»، کاکاشی ایستاده بود.
نه گشت و گذار. نه نگاه گذرا. بلکه کاملاً بی‌حرکت در جای خود میخکوب شده بود.
چشمان گشاده‌اش پشت نقابش، به قفسه‌ی خاصی خیره شده بود.
دقیق‌تر بگویم، روی یک اسباب‌بازی خیلی بزرگ...
اوبیتو در حالی که نزدیک می‌شد، خنده‌اش را فرو خورد، آرام پشت سر کاکاشی قدم گذاشت و دستش را روی شانه‌اش گذاشت.
کاکاشی چنان محکم پرید که نزدیک بود از جا بپرد. گونه‌هایش به رنگ صورتی روشن درآمدند و با وجود اینکه ماسک بیشتر صورتش را پوشانده بود، لرزشی از خجالت در تمام بدنش موج می‌زد.
اوبیتو با خونسردی و خنده پرسید: «می‌خوایش؟»
کاکاشی با لکنت زبان به سمت او چرخید و گفت: «آی-آا... چی... نه...؟»
اوبیتو سرش را کج کرد و به فکر فرو رفت. نگاهش را از کاکاشی به اسباب‌بازی و دوباره به آن دوخت، در حالی که ابروهایش را بالا انداخته بود. «اشکالی نداره اگه این کار رو بکنی.»
«من این کار رو نمی‌کنم!»
اوبیتو با لبخندی شیطنت‌آمیز خاطرنشان کرد: «اما تو هنوز داری بهش نگاه میکنی.»
صدای کاکاشی بلندتر شد. «من... نه...نگاه نمی‌کنم!»
اوبیتو شانه‌ای بالا انداخت، بی‌خیال. با کمی تنبلی، شیء مزاحم را از قفسه برداشت. «باشه. برات میارمش.»
چشمان کاکاشی از وحشت گشاد شد. «نه—اوبیتو—بزارش سرجاش—»
خیلی دیر شده.
دیدگاه ها (۰)

اوبیکاکا

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )پارت دهم : مرکز خرید، اس...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت نهم : مرکز خر...

پارت ۳۲اوبیتو ان شب اصلا نتوانست بخوابد. کلمات اخر کاکاشی ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط