در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
ادامه پارت نهم : مرکز خرید و مرسدس
دهانش باز ماند.
آنجا بود. یک مرسدس بنز کانورتیبل مشکی، سقف پایین، و نور خورشید از روی کاپوت براقش مثل چراغی که نشان میداد «بیا بازی کنیم» میدرخشید. و روی صندلی راننده، اوبیتو به در تکیه داده بود. عینک آفتابیاش را با بیخیالی روی پیشانیاش گذاشته بود، یک دستش را بیخیال روی چارچوب در انداخته بود و دست دیگرش را با تمام غرور مردی که دقیقاً میدانست چقدر دارد نمایش اجرا میکند، تکان میداد.
نگاه خیره کاکاشی تیزتر شد و او پلهها را دوتا یکی پایین دوید. در با شدتی بیش از حد لازم باز شد و کاکاشی، دست به سینه و با چشمانی درخشان، روی پلههای جلویی قدم گذاشت.
«از کجا میدونی من کجا زندگی میکنم؟»
اوبیتو پلک زد، مشخص بود که از شدت لحن کاکاشی جا خورده است. سپس، انگار که رازی را به یاد آورده باشد، سرش را کج کرد و لبهایش از سرگرمی تکان خورد.
«تنظیمات اشتراکگذاری موقعیت مکانی شما فعال است.» مکثی کرد. «ظاهراً بدون رضایت شما انجام شده است.»
کاکاشی خیره شد و تند تند پلک زد. «تو گوشی من رو هک کردی؟»
اوبیتو با لبخندی شیطنتآمیز شانههایش را بالا انداخت. «دیشب پرسیدم میتونم برات ی میم بفرستم، یادت هست؟ تو اون رو قفلگشاییشده به من دادی. تقصیر من نیست که تو امنیت دیجیتالی یک پیرمرد هشتاد ساله رو داری.»
کاکاشی با صدای بلند ناله کرد و دستش را با حالتی شکستخورده روی صورتش گذاشت. «به خدا قسم...»
اوبیتو دستش را بالا برد تا از هرگونه اعتراض دیگری جلوگیری کند. «آروم باش.» خم شد و درِ سمت شاگرد را باز کرد. «اینطور نیست که من دزدکی وارد خونت شده باشم و ملحفههات رو بو کشیده باشم یا چیزی شبیه این.»
چشمان کاکاشی گشاد شد. «من...! چی... چی؟»
اوبیتو قهقهه زد و خندهاش را فرو خورد. «چی؟ عذاب وجدان؟»
«تو دیوونه ای.»
اوبیتو با لحنی آرام و طعنهآمیز و به آرامی گفت: «و تو، با گوشهای قرمز و لنگیدن مشکوک روی صندلی شاگرد من نشستیی.»
کاکاشی سعی کرد لبخندش را پنهان کند اما به طرز چشمگیری شکست خورد. او با تمام وقاری که یک مرد دستپاچه میتوانست داشته باشد، خودش را روی صندلی شاگرد انداخت، در را محکم بست و دست به سینه شد.
«قبل از اینکه از موافقت با این موضوع پشیمون شم، رانندگی کن.»
اوبیتو در حالی که با آرامشی تمرینشده دنده را عوض میکرد، پاسخ داد: «بله، آقا.» موتور خرخر میکرد، نرم و قدرتمند، هیولایی آماده برای بلعیدن جادهی باز.
همین که از کنار جدول خیابان دور شدند، باد از سقف باز به داخل هجوم آورد، موهای سفید کاکاشی را پریشان کرد و آخرین بقایای خشکی صبحگاهی را با خود برد. او نگاهی دزدکی به اوبیتو انداخت که با عینک آفتابی که طلوع خورشید را منعکس میکرد، به جادهی پیش رو خیره شده بود.
کاکاشی از اینکه چقدر حس خوبی داشت متنفر بود.
چقدر اشتباه بود، و در عین حال چقدر کامل.
یک بار الکتریکی آرام بین آنها وجود داشت - مثل آرامش قبل از طوفان، یا سکوت در تئاتر درست قبل از بالا رفتن پرده. افکار کاکاشی آشفته بود، بخشی خجالت، بخشی انتظار، همه در گره ای از چیز دیگری. چیزی خطرناک و هیجان انگیز.
اوبیتو نگاهش را دزدید و لبخند کجی بر لبانش نقش بست.
با صدای آهسته پرسید: «حالت خوبه؟»
کاکاشی گلویش را صاف کرد و وانمود کرد که متوجه خیره شدنش نشده است. «آره.»
اوبیتو گفت: «دروغگو.» دستش را دراز کرد و طره ای از موهای سفید پراکنده را از پیشانی کاکاشی به عقب زد. انگشتانش به مدت یک ضربان قلب، گرم و محکم، درنگ کردند.
کاکاشی آب دهانش را قورت داد، نفسش بند آمده بود.
اوبیتو با لحنی شیطنتآمیز گفت: «به این عادت کن. این روش منه که بگم ازت خوشم میاد.»
اعتراف، سنگین و غلیظ، بین آنها معلق ماند.
قلب کاکاشی به تپش افتاد. دهانش را باز کرد تا پاسخ دهد، اما کلمات در هم گره خوردند و ناپدید شدند.
در عوض، او فقط سر تکان داد.
اوبیتو گفت: «خوبه.» و لبخندش پهنتر شد.
چراغهای شهر در حالی که با سرعت به سمت مرکز خرید میرفتند، محو شدند و خندهشان با غرش موتور و باد در هم آمیخت. جایی در اعماق ذهن کاکاشی، صدایی زمزمه میکرد که این تنها آغاز همه چیزهایی است که او هرگز نمیدانست میخواهد.
و شاید، فقط شاید، همین کافی بود.
ادامه پارت نهم : مرکز خرید و مرسدس
دهانش باز ماند.
آنجا بود. یک مرسدس بنز کانورتیبل مشکی، سقف پایین، و نور خورشید از روی کاپوت براقش مثل چراغی که نشان میداد «بیا بازی کنیم» میدرخشید. و روی صندلی راننده، اوبیتو به در تکیه داده بود. عینک آفتابیاش را با بیخیالی روی پیشانیاش گذاشته بود، یک دستش را بیخیال روی چارچوب در انداخته بود و دست دیگرش را با تمام غرور مردی که دقیقاً میدانست چقدر دارد نمایش اجرا میکند، تکان میداد.
نگاه خیره کاکاشی تیزتر شد و او پلهها را دوتا یکی پایین دوید. در با شدتی بیش از حد لازم باز شد و کاکاشی، دست به سینه و با چشمانی درخشان، روی پلههای جلویی قدم گذاشت.
«از کجا میدونی من کجا زندگی میکنم؟»
اوبیتو پلک زد، مشخص بود که از شدت لحن کاکاشی جا خورده است. سپس، انگار که رازی را به یاد آورده باشد، سرش را کج کرد و لبهایش از سرگرمی تکان خورد.
«تنظیمات اشتراکگذاری موقعیت مکانی شما فعال است.» مکثی کرد. «ظاهراً بدون رضایت شما انجام شده است.»
کاکاشی خیره شد و تند تند پلک زد. «تو گوشی من رو هک کردی؟»
اوبیتو با لبخندی شیطنتآمیز شانههایش را بالا انداخت. «دیشب پرسیدم میتونم برات ی میم بفرستم، یادت هست؟ تو اون رو قفلگشاییشده به من دادی. تقصیر من نیست که تو امنیت دیجیتالی یک پیرمرد هشتاد ساله رو داری.»
کاکاشی با صدای بلند ناله کرد و دستش را با حالتی شکستخورده روی صورتش گذاشت. «به خدا قسم...»
اوبیتو دستش را بالا برد تا از هرگونه اعتراض دیگری جلوگیری کند. «آروم باش.» خم شد و درِ سمت شاگرد را باز کرد. «اینطور نیست که من دزدکی وارد خونت شده باشم و ملحفههات رو بو کشیده باشم یا چیزی شبیه این.»
چشمان کاکاشی گشاد شد. «من...! چی... چی؟»
اوبیتو قهقهه زد و خندهاش را فرو خورد. «چی؟ عذاب وجدان؟»
«تو دیوونه ای.»
اوبیتو با لحنی آرام و طعنهآمیز و به آرامی گفت: «و تو، با گوشهای قرمز و لنگیدن مشکوک روی صندلی شاگرد من نشستیی.»
کاکاشی سعی کرد لبخندش را پنهان کند اما به طرز چشمگیری شکست خورد. او با تمام وقاری که یک مرد دستپاچه میتوانست داشته باشد، خودش را روی صندلی شاگرد انداخت، در را محکم بست و دست به سینه شد.
«قبل از اینکه از موافقت با این موضوع پشیمون شم، رانندگی کن.»
اوبیتو در حالی که با آرامشی تمرینشده دنده را عوض میکرد، پاسخ داد: «بله، آقا.» موتور خرخر میکرد، نرم و قدرتمند، هیولایی آماده برای بلعیدن جادهی باز.
همین که از کنار جدول خیابان دور شدند، باد از سقف باز به داخل هجوم آورد، موهای سفید کاکاشی را پریشان کرد و آخرین بقایای خشکی صبحگاهی را با خود برد. او نگاهی دزدکی به اوبیتو انداخت که با عینک آفتابی که طلوع خورشید را منعکس میکرد، به جادهی پیش رو خیره شده بود.
کاکاشی از اینکه چقدر حس خوبی داشت متنفر بود.
چقدر اشتباه بود، و در عین حال چقدر کامل.
یک بار الکتریکی آرام بین آنها وجود داشت - مثل آرامش قبل از طوفان، یا سکوت در تئاتر درست قبل از بالا رفتن پرده. افکار کاکاشی آشفته بود، بخشی خجالت، بخشی انتظار، همه در گره ای از چیز دیگری. چیزی خطرناک و هیجان انگیز.
اوبیتو نگاهش را دزدید و لبخند کجی بر لبانش نقش بست.
با صدای آهسته پرسید: «حالت خوبه؟»
کاکاشی گلویش را صاف کرد و وانمود کرد که متوجه خیره شدنش نشده است. «آره.»
اوبیتو گفت: «دروغگو.» دستش را دراز کرد و طره ای از موهای سفید پراکنده را از پیشانی کاکاشی به عقب زد. انگشتانش به مدت یک ضربان قلب، گرم و محکم، درنگ کردند.
کاکاشی آب دهانش را قورت داد، نفسش بند آمده بود.
اوبیتو با لحنی شیطنتآمیز گفت: «به این عادت کن. این روش منه که بگم ازت خوشم میاد.»
اعتراف، سنگین و غلیظ، بین آنها معلق ماند.
قلب کاکاشی به تپش افتاد. دهانش را باز کرد تا پاسخ دهد، اما کلمات در هم گره خوردند و ناپدید شدند.
در عوض، او فقط سر تکان داد.
اوبیتو گفت: «خوبه.» و لبخندش پهنتر شد.
چراغهای شهر در حالی که با سرعت به سمت مرکز خرید میرفتند، محو شدند و خندهشان با غرش موتور و باد در هم آمیخت. جایی در اعماق ذهن کاکاشی، صدایی زمزمه میکرد که این تنها آغاز همه چیزهایی است که او هرگز نمیدانست میخواهد.
و شاید، فقط شاید، همین کافی بود.
- ۲۹۰
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط