Part
Part1
--علامت ها
تالیا»-
الیا»+
مکس»!
الکس»∆
جیمسون»^
گریسون»×
تهیونگ»π
جونگکوک»$
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
--ساعت ۹:۰۰
ویو راوی صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدن
ـ وای الیا گوشیتو خفه کن(با صدای خواب الود)
+بزار ببینم اول کیه
+وکیله داره از شرکت زنگ میزنه
ــ چی( تعجب)
---مکالمه
+سلام آقای لاکلین اتفاقی افتاده که تماس گرفتید
∆سلام خانم هاثورن معذرت میخوام که بد موقع تماس گرفتم میخواستم بگم که باید ساعت ۱۲ داخل شرکت جلسه همراه با خواهرتون حاضر شید
+فوریه؟
∆بله خانم
+اوم باشه میایم
ـــــــــــــــ
ــ چی چیو باشه من خوابم میاددد امروز نههه لطفاً نهه
+هی تالیا بس کن منم خوابم میاد ولی ما باید به خودمون بیایم میدونی که بابا و مامان خیلی برای اونجا زحمت کشیدن
با زدن این حرف توی چشای تالیا اشک جمع شد
ــ حق با تو پاشو آماده شیم
ــ به نظرت نباید قبل از رفتن با عمو مکس مشورت کنیم؟
+اوه راست میگی من بهش زنگ میزنم قبل از اون بریم پیش عمو
----مکالمه
+سلام عمو
!سلام عزیزم حالت چطوره اتفاقی که نیفتاده نه؟
+نه عمو همه چی روبه راه ولی قرار ساعت ۱۲ بریم شرکت مثل اینکه جلسه داریم
!چرا آنقدر یهویی؟
+نمیدونم آقای لاکلین گفت بریم
!اوه اگه الکس گفته پس نگران نباشید
+عمو ما حتی نمیدونیم باید چیکار کنیم با هیچکس آشنایی نداریم اگه خراب کنیم چی ؟ همه یه تلاش های والدینمون به باد میره(با حالت استرس)
!نگران نباش فردا با خواهرت ساعت ۱۸ بیاید خونم
+ حتما عمو
-----پایان مکالمه
ویو راوی هردوتاشون یک پیراهن بلند سیاه پوشیدن با یک کت سیاه کوتاه ..
ویو تالیا
بعد از تلفن با قیافه نگران اومد بیرون و آماده شدیم رفتیم پایین ماشین با راننده آماده بود سوار شدیم توی راه هیچ حرفی رد و بدل نشد نمیدونم چرا ولی دلشوره دارم
ویو الیا
یه دلشوره مسخره ای گرفتم فقط و فقط میخوام برسم به شرکت موقع رسیدن هم زمان با تالیا آه کشیدیم زل زدیم به تابلو AT GROUP غم هر دوتامون رو فرا گرفت دوتا دختر نوجوون که سوگوارن با یک شرکت بزرگ که داخلش حلی آدمن که میخوان اون شرکت رو مال خودشون کنند وارد شدیم همه تعظیم کردن و صبح بخیر گفتن بعضی ها هم تعجب کردم چون فکر نمیکردن ما بیایم روبه رومون آقای لاکلین بود ما به سمتش رفتیم تعظیم کرد و وارد اتاق شدیم
ــ خب من واقعا دیگه صبر ندارم آقای لاکلین چه اتفاقی افتاده ؟
(الیا زد بهش که درست رفتار کن)
∆ببینید ام گفتنش هم واقعا برای من سخته میدونید...
+آقای لاکلین ما منتظریم
∆اهم اهم (صداش رو صاف کرد)
∆خب میدونید راجب پدر و مادرتونه اونا در اصل...
--علامت ها
تالیا»-
الیا»+
مکس»!
الکس»∆
جیمسون»^
گریسون»×
تهیونگ»π
جونگکوک»$
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
--ساعت ۹:۰۰
ویو راوی صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدن
ـ وای الیا گوشیتو خفه کن(با صدای خواب الود)
+بزار ببینم اول کیه
+وکیله داره از شرکت زنگ میزنه
ــ چی( تعجب)
---مکالمه
+سلام آقای لاکلین اتفاقی افتاده که تماس گرفتید
∆سلام خانم هاثورن معذرت میخوام که بد موقع تماس گرفتم میخواستم بگم که باید ساعت ۱۲ داخل شرکت جلسه همراه با خواهرتون حاضر شید
+فوریه؟
∆بله خانم
+اوم باشه میایم
ـــــــــــــــ
ــ چی چیو باشه من خوابم میاددد امروز نههه لطفاً نهه
+هی تالیا بس کن منم خوابم میاد ولی ما باید به خودمون بیایم میدونی که بابا و مامان خیلی برای اونجا زحمت کشیدن
با زدن این حرف توی چشای تالیا اشک جمع شد
ــ حق با تو پاشو آماده شیم
ــ به نظرت نباید قبل از رفتن با عمو مکس مشورت کنیم؟
+اوه راست میگی من بهش زنگ میزنم قبل از اون بریم پیش عمو
----مکالمه
+سلام عمو
!سلام عزیزم حالت چطوره اتفاقی که نیفتاده نه؟
+نه عمو همه چی روبه راه ولی قرار ساعت ۱۲ بریم شرکت مثل اینکه جلسه داریم
!چرا آنقدر یهویی؟
+نمیدونم آقای لاکلین گفت بریم
!اوه اگه الکس گفته پس نگران نباشید
+عمو ما حتی نمیدونیم باید چیکار کنیم با هیچکس آشنایی نداریم اگه خراب کنیم چی ؟ همه یه تلاش های والدینمون به باد میره(با حالت استرس)
!نگران نباش فردا با خواهرت ساعت ۱۸ بیاید خونم
+ حتما عمو
-----پایان مکالمه
ویو راوی هردوتاشون یک پیراهن بلند سیاه پوشیدن با یک کت سیاه کوتاه ..
ویو تالیا
بعد از تلفن با قیافه نگران اومد بیرون و آماده شدیم رفتیم پایین ماشین با راننده آماده بود سوار شدیم توی راه هیچ حرفی رد و بدل نشد نمیدونم چرا ولی دلشوره دارم
ویو الیا
یه دلشوره مسخره ای گرفتم فقط و فقط میخوام برسم به شرکت موقع رسیدن هم زمان با تالیا آه کشیدیم زل زدیم به تابلو AT GROUP غم هر دوتامون رو فرا گرفت دوتا دختر نوجوون که سوگوارن با یک شرکت بزرگ که داخلش حلی آدمن که میخوان اون شرکت رو مال خودشون کنند وارد شدیم همه تعظیم کردن و صبح بخیر گفتن بعضی ها هم تعجب کردم چون فکر نمیکردن ما بیایم روبه رومون آقای لاکلین بود ما به سمتش رفتیم تعظیم کرد و وارد اتاق شدیم
ــ خب من واقعا دیگه صبر ندارم آقای لاکلین چه اتفاقی افتاده ؟
(الیا زد بهش که درست رفتار کن)
∆ببینید ام گفتنش هم واقعا برای من سخته میدونید...
+آقای لاکلین ما منتظریم
∆اهم اهم (صداش رو صاف کرد)
∆خب میدونید راجب پدر و مادرتونه اونا در اصل...
- ۱۰.۴k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط