{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به گمانم قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد...

به گمانم قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد...

دیگر کم و بیش دارم ایمان می آورم,

همه چیز همانگونه که باید ، اتفاق می افتد...

و کائنات کار خود را خوب خوب می دانند,

فقط نباید از حرکت بایستم...

به محض اینکه متوقف شوم,

کلاهمان در هم می رود...

و شروع می کنم به گلایه هایی از همان دست,

که خودت می دانی...

می خواهم زندگی را ساده برگزارکنم,

عاشق گل های مريم بمانم...

و عطر بهار نارنج را از ياد نبرم,

سادگی را دوست دارم...

ساده ام ، ساده ی ساده...

خودم را و خدایم را دوست دارم,

من با او دوستم...

همدیگر را دوست داریم,

سالهاست آسوده و امن در کنار هم زندگی می کنیم...

او دست مرا می گیرد,

و من هم دیگر دارم می فهمم

که هرگز نباید دستش را رها کنم...
دیدگاه ها (۲۶)

دیشب قدم می زدیم با خدا, کوچه پس کوچه های خواب را... ماه...

زندگی رقص نجیبی ست که از چشمه ی بودن، جاریست... رقص یک شاپ...

تلخ منم همچون چای سرد, که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی...

من خدا را در قمقمه آب يافته ام... در عطر پيچ امين الدوله......

«دوستان عزیزم،نوشتن این متن برای من اصلاً ساده نیست. انگار م...

عاشقانه های شبنم

⁨⁨⁨⁨⁨و تو چه میدانیشاید امشب درست همان شبی باشد که قرار است ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط