به او این گونه نگاه نکن...
به او این گونه نگاه نکن...
تو چه میدانی از راز دلش؟
تو صبح ازخواب بیدار میشوی،
او از اینکه زنده از خواب بیدار شده خوشحال است.
و درون سطلهای شهر به دنبال سیب گاز زده ی تو میگردد...
وقتی تو لباسهای تازه اتو کرده ات رامیپوشی،او سر چهارراه ها برای تو اسفند دود میکند...!
وقتی تو همراه پدرت به پارک میروی،
او به دنبال زغال برای پدرش است...!
وقتی تو آغوش مادرت را لمس میکنی،
باید از خانه بیرون باشد مادر او مهمان دارد...!
وقتی تو باشکم پر به رختخواب میروی،
او با شکمی خالی و چشم گریان در فکر آن است... آیا فردا نیز زنده از خواب بیدار میشود؟!!!
تو چه میدانی از راز دلش؟
تو صبح ازخواب بیدار میشوی،
او از اینکه زنده از خواب بیدار شده خوشحال است.
و درون سطلهای شهر به دنبال سیب گاز زده ی تو میگردد...
وقتی تو لباسهای تازه اتو کرده ات رامیپوشی،او سر چهارراه ها برای تو اسفند دود میکند...!
وقتی تو همراه پدرت به پارک میروی،
او به دنبال زغال برای پدرش است...!
وقتی تو آغوش مادرت را لمس میکنی،
باید از خانه بیرون باشد مادر او مهمان دارد...!
وقتی تو باشکم پر به رختخواب میروی،
او با شکمی خالی و چشم گریان در فکر آن است... آیا فردا نیز زنده از خواب بیدار میشود؟!!!
- ۱.۷k
- ۲۰ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط