پارت اول
پارت اول
صبح بود با نور آفتاب از خواب بیدار شدی
از طبقه ها پایین رفتی و طبق همیشه مادر و پدرت زودتر از تو بیدار شده بودن و سر میز نشسته بودن
صندلی و عقب دادی و پشت میز نشستی
تو تو یه خانواده پولدار به دنیا اومده بودی که پدرت همه ی پولاش از خاندانش به ارث برده بود و همیشه ی خداهم بهت گیر میداد
تو از زن دوم پدرت بودی چون زن اولش بچه دار نمیشد و تو و خواهرت
تو اون خانواده تو حق انتخاب نداشتی و همیشه باید از دستورات پدرت اطاعت میکردی حتی وقتی یه بیرون ساده هم با دوستات میرفتی ممکن بود از پدرت کتک بخوری
یه روز که مثل همیشه از کلاس پیانو برگشتی دوستت الویرا بهت زنگ زد تا باهم برید بیرون و از اونجایی که از خانواده سخت گیرت خبر داشت گفت فقط دوساعت باهم بریم
ویو ا/ت
اامممم نمیدونم شاید بتونم بیام
بهت خبر میدم
مامان میشه با دوستم فقط تا ساعت ۶ برم بیرون قول میدم زود برگردم حواسمم هست
مامان : خودت که میدونی بابات چجور آدمیه بفهمه بیرونی قیامت میشه
ا/ت : مگه نگفتی بابا تا ساعت 8 بیرونه کار داره خب تو نگی که نمیفهمه
مامان : باشه ولی فقط دو ساعت زود برمیگردی
ویو راوی
با دوستت رفتین بیرون بستنی خوردید و مسخره بازی در آوردید خیلی بهت خوش گذشت هنوز نیم ساعت وقت داشتی که یهو مامانت زنگ زد
مامان : الو سلام. دخترم زودی بیا خونه بابات برنامه ش تغییر کرده داره برمیگرده خونه تروخدا رود بیا قیمت به پا میشه خودت که میدونی بابات خوشش نمیاد پسرا نزدیکت شن این چند وقته هم اینجا پر شده از اراذل و اوباش زود برگرد
ا/ت : باشه زود برمیگردم همین الان
شرمنده باید زود برگردم پدرم داره برمیگرده خونه
الویرا : خیلی خوب باشه ( از دور داد زدن) مراقب خودت باش
دویدن*
بلاخره رسیدم
نفس نفس زدن *
ویو راوی
تا رسیدی وارد خونه شدی و بلند داد زدی مامان من برگشتم
وقتی روتو برگردوندی پدرت رو با صورت عصبی دیدی مهلت نداد صحبت کنی و به سیلی محکم به صورتت زد
سرتو آوردی بالا دیگه خسته شده بودی چیزی نگفتی فقط گریه کردی آخه اولین بار نبوده مامانت از اون طرف داشت داد میزد که نزنش اون دخترته تو حق نداری
پدرام هی بلند بلند میگفت : ( دختره ی جنده کجا بودی؟ مگه بهت نگفتم پاتو از خونه بیرون نزار
داشتی گریه میگردی و نه حرفای بابات درست حالیت می شد نه مادرت
نه که طاقت کمی داشته باشی اتفاقا طاقت بالایی داری اما چون بار اول نیست دیگه نمیتونی تحمل کنی و چون پشتت به در چسبیده همونو و برمیگردی از خونه میزنی بیرون
پدرت از پشت سر داد میزد و ناسزا میگفت اما تو توجه نمیکردی و فقط میرفتی
انقد دوییدی که نفهمیدی کجایی فقط دیدی بغل دریاچه هستی یه جایی بغل آب که یه تیکه سبزه داره و سراشیبیه
نشستی و آروم گریه کردی
بعد یه مدت دیگه اشکت نیومد و تازه متوجه اطرافت شدی
بله ، بوی سگ سیگار از سمت چپت میومد سرتو برگردوندی ک دیدی یه پسر با موهای مشکی و چشمای مشکی عمیق یه تیشرت سفید یه سیگار بین لباش کنارت نشسته بود
گفتی : هوی. به منم یکی بده.
یه لبخند آروم زد و گفت : هوی لقب درستی برای به کار بردن یه انسان به خفنی من درست نیست
درضمن به نظر نمیاد دختر عادی باشی لباس ها ی گرون و این سر و وضع مرتب
چرا دختری به زیبایی تو باید رو به سیگار بیاره
ا/ت : زون نریز گفتم یکی بده دیگه چرا داستان درست میکنی نگران پولش نباش بعدا بهت گولشو میدم
قهقه ای ریز سر داد و در حالی که داشت یه سیگار در می آورد گفت : ( اگه لنگ پول یه نخ سیگار بودم که الان ده بار مرده بودم بخاطر خودت گفتم اگه اصرار داری چرا که نه بیا
علامت ا/ت : +
علامت شینیچیرو : _
_ دادن سیگار *
+ ممنون قاپیدن *
+ فندک بده
دستشو کرد تو جیبشو با دستاش تو جیبش هی دنبال یه چیزی میگشت
فندک رو جلو آوردن *
+ ممنون
_ خواهش
ا/ت هی سعی میکرد فندک رو روشن کنه اما نمیتونست چون اولین بارش بود از فندک استفاده می کرد از این فندک های جرقه ای بود برای همین یکم روشن کردنش سخت بود
با کلافگی گفت
+ آه چرا روشن نمیشه
_ بده من قلق داره
+همچین میگه قلق داره انگار سیگار کشیدن افتخاره
_ خندیدن * افتخار که نیست عوضش حال میده
+ تا حالا نکشیدم سر کج کردن*
_ خب کار درستی کردی به قول خودت افتخار که نیست خندیدن *
_ چشم غره رفتن * بغل لبت به لبخند کوچیکی نقش بسته بود
_ فندک رو روشن کرد به سمت سیگار بیت لبن گرفت
سرتو تکون دادی به معنی اینکه خب چیکار کنم؟
لبخند ریزی زد و گفت سیگارتو بگیر بالای فندک
لبات بالای دستش بردی و سیگارو روشن کردی
+ واقعا حس خوبی داره
_ آره خب...........
حمایت کنید الهه هام ✨
پارت بعد رو هم به حلق و حدی الهی براتون میزارم
اگه زنده موندم 🍒
صبح بود با نور آفتاب از خواب بیدار شدی
از طبقه ها پایین رفتی و طبق همیشه مادر و پدرت زودتر از تو بیدار شده بودن و سر میز نشسته بودن
صندلی و عقب دادی و پشت میز نشستی
تو تو یه خانواده پولدار به دنیا اومده بودی که پدرت همه ی پولاش از خاندانش به ارث برده بود و همیشه ی خداهم بهت گیر میداد
تو از زن دوم پدرت بودی چون زن اولش بچه دار نمیشد و تو و خواهرت
تو اون خانواده تو حق انتخاب نداشتی و همیشه باید از دستورات پدرت اطاعت میکردی حتی وقتی یه بیرون ساده هم با دوستات میرفتی ممکن بود از پدرت کتک بخوری
یه روز که مثل همیشه از کلاس پیانو برگشتی دوستت الویرا بهت زنگ زد تا باهم برید بیرون و از اونجایی که از خانواده سخت گیرت خبر داشت گفت فقط دوساعت باهم بریم
ویو ا/ت
اامممم نمیدونم شاید بتونم بیام
بهت خبر میدم
مامان میشه با دوستم فقط تا ساعت ۶ برم بیرون قول میدم زود برگردم حواسمم هست
مامان : خودت که میدونی بابات چجور آدمیه بفهمه بیرونی قیامت میشه
ا/ت : مگه نگفتی بابا تا ساعت 8 بیرونه کار داره خب تو نگی که نمیفهمه
مامان : باشه ولی فقط دو ساعت زود برمیگردی
ویو راوی
با دوستت رفتین بیرون بستنی خوردید و مسخره بازی در آوردید خیلی بهت خوش گذشت هنوز نیم ساعت وقت داشتی که یهو مامانت زنگ زد
مامان : الو سلام. دخترم زودی بیا خونه بابات برنامه ش تغییر کرده داره برمیگرده خونه تروخدا رود بیا قیمت به پا میشه خودت که میدونی بابات خوشش نمیاد پسرا نزدیکت شن این چند وقته هم اینجا پر شده از اراذل و اوباش زود برگرد
ا/ت : باشه زود برمیگردم همین الان
شرمنده باید زود برگردم پدرم داره برمیگرده خونه
الویرا : خیلی خوب باشه ( از دور داد زدن) مراقب خودت باش
دویدن*
بلاخره رسیدم
نفس نفس زدن *
ویو راوی
تا رسیدی وارد خونه شدی و بلند داد زدی مامان من برگشتم
وقتی روتو برگردوندی پدرت رو با صورت عصبی دیدی مهلت نداد صحبت کنی و به سیلی محکم به صورتت زد
سرتو آوردی بالا دیگه خسته شده بودی چیزی نگفتی فقط گریه کردی آخه اولین بار نبوده مامانت از اون طرف داشت داد میزد که نزنش اون دخترته تو حق نداری
پدرام هی بلند بلند میگفت : ( دختره ی جنده کجا بودی؟ مگه بهت نگفتم پاتو از خونه بیرون نزار
داشتی گریه میگردی و نه حرفای بابات درست حالیت می شد نه مادرت
نه که طاقت کمی داشته باشی اتفاقا طاقت بالایی داری اما چون بار اول نیست دیگه نمیتونی تحمل کنی و چون پشتت به در چسبیده همونو و برمیگردی از خونه میزنی بیرون
پدرت از پشت سر داد میزد و ناسزا میگفت اما تو توجه نمیکردی و فقط میرفتی
انقد دوییدی که نفهمیدی کجایی فقط دیدی بغل دریاچه هستی یه جایی بغل آب که یه تیکه سبزه داره و سراشیبیه
نشستی و آروم گریه کردی
بعد یه مدت دیگه اشکت نیومد و تازه متوجه اطرافت شدی
بله ، بوی سگ سیگار از سمت چپت میومد سرتو برگردوندی ک دیدی یه پسر با موهای مشکی و چشمای مشکی عمیق یه تیشرت سفید یه سیگار بین لباش کنارت نشسته بود
گفتی : هوی. به منم یکی بده.
یه لبخند آروم زد و گفت : هوی لقب درستی برای به کار بردن یه انسان به خفنی من درست نیست
درضمن به نظر نمیاد دختر عادی باشی لباس ها ی گرون و این سر و وضع مرتب
چرا دختری به زیبایی تو باید رو به سیگار بیاره
ا/ت : زون نریز گفتم یکی بده دیگه چرا داستان درست میکنی نگران پولش نباش بعدا بهت گولشو میدم
قهقه ای ریز سر داد و در حالی که داشت یه سیگار در می آورد گفت : ( اگه لنگ پول یه نخ سیگار بودم که الان ده بار مرده بودم بخاطر خودت گفتم اگه اصرار داری چرا که نه بیا
علامت ا/ت : +
علامت شینیچیرو : _
_ دادن سیگار *
+ ممنون قاپیدن *
+ فندک بده
دستشو کرد تو جیبشو با دستاش تو جیبش هی دنبال یه چیزی میگشت
فندک رو جلو آوردن *
+ ممنون
_ خواهش
ا/ت هی سعی میکرد فندک رو روشن کنه اما نمیتونست چون اولین بارش بود از فندک استفاده می کرد از این فندک های جرقه ای بود برای همین یکم روشن کردنش سخت بود
با کلافگی گفت
+ آه چرا روشن نمیشه
_ بده من قلق داره
+همچین میگه قلق داره انگار سیگار کشیدن افتخاره
_ خندیدن * افتخار که نیست عوضش حال میده
+ تا حالا نکشیدم سر کج کردن*
_ خب کار درستی کردی به قول خودت افتخار که نیست خندیدن *
_ چشم غره رفتن * بغل لبت به لبخند کوچیکی نقش بسته بود
_ فندک رو روشن کرد به سمت سیگار بیت لبن گرفت
سرتو تکون دادی به معنی اینکه خب چیکار کنم؟
لبخند ریزی زد و گفت سیگارتو بگیر بالای فندک
لبات بالای دستش بردی و سیگارو روشن کردی
+ واقعا حس خوبی داره
_ آره خب...........
حمایت کنید الهه هام ✨
پارت بعد رو هم به حلق و حدی الهی براتون میزارم
اگه زنده موندم 🍒
- ۵۶۷
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط