{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو سانزو

سناریو سانزو

پارت اول
بازم داشتی تو کوچه خیابونا دنبال کار میگشتی اما باید زود برمیگشتی خونه چون پدرت سر رو تنت نمیذاشت
تو یه دختر خیلی خیلی فقیر بودی از یه محله ی فقیر نشین بابات هرچی پول درمی آوردی و ازت می‌گرفت و فقط بدهی بالا می آورد
اون همیشه یه مشت لباس زشت و کهنه وکثیف و گشاد تنت می داد همیشه خداهم کر و کثیف و خاک و خیلی بودی و از بس پدرت بهت میگفت دختره ی زشت که اصن اعتماد به نفس نداشتی
یه روز مثل همیشه از حمالی این و اون برگشتی و شروع کردی به تمیز کردن همون آلونک کوچولویی که داشتین
تو آینه به خودت نگاه کردی و فقط یه دختر کثیف و خاکی دیدی که انگار به هیچی دردی نمیخوره
همون لحظه بابات اومد سریع صاف وایسادی و سرتو انداختی پایین
علامت پدرت : =
علامت تو : +
= امروز چقد در آوردی؟
+ بفرمایید * با صدای لرزون و بریده بریده
= همینقدر؟
+........... من...
= دهنتو ببند دختره ی احمق تو به هیچ دردی نمیخوری برو بمیر
گدرت اون روز بازم کلی کتکت زد و وقتی دوباره به اینه نگاه کردی روی دست رو صورتت پر کبودی و زخم بود
پدرت روی یه تیکه جای نرم خوابش برده بود و تو دوباره سطل آب و دستمالتو از روی زمین برداشتی و شروع کردی به سابیدن زمین
تو یه دختر 17 ساله بودی اما اصلا شبیه هم سن و سالات نبودی درواقع وقتی بقیه ی هم سن و سوالات بهت نگاه میکردم انگار به یه موش کیثف و فاصلابی نگاه می کردن و همین باعث می شد غمگین تر سرکوب خورده تر باشی
اونا باهات به چشم یه بازی رفتار میکردن تا وقتایی که حوصلشو سر رفته با اذیت کردن و کنایه زدن بهت سرگرم بشن
امروز بازم پدرت رفته بود و بیرون و شب خونه میومد تو تنها یه گوشه خوابیدی و تو خودت جمع شدی
صبح ساعت پنج صبح بود که با صدای بیدار شو پدرت از خواب پریدی با لبخندی از رضایت داشت میگفت بیدار شو دیگه دختره ی بدرد نخور
تعجب کرده بودی اولین بار بود پدرت اینجوری به سمتت لبخند میزد انگاری تونسته بودی براش کاری انجام بدی که خوشحال بشه
اون یه لباس خیلی زیبا و خوشگل بهت داد و گفت بپوش تو خیلی خوشحال شده بودی اما هنوزم به خودت یه چهره‌ی مبهم گرفته بودی
= اول برو حموم لباسا رو کثیف نکنی
+ چشم
رفتی حموم و لباس ها رو پوشیدی خیلی بهت میومد
(عکس لباس رو براتون میزارم الهه هام)
پدرت اومد و یه برق لب خوشگل بهت داد رفتی جلوی آینه و به لبات زدی خیلی بهت میومد روی لبت بعد مدت ها یه لبخند واقعی نشست اما طولی نکشید که محو شد
= تو قراره به عنوان یه سرگرمی برای باندی که من بهش بدهکارم فروخته بشی پس خوب رفتار کن اون پسر هرکاری کرد حق نداری دربرابرش چیزی بگی
+ سر... سرگرمی.؟
= آره اون مرد فرد خیلی پولداری و دختر دور و برش زیاده پس سعی کن بهش آرامش و لذت لازم رو بدی تا بتونی برای من مفید باشی من بهش بدهکارم و در عضای بدهیم تورو بهش میدم
+ من..... میشه.. نرم؟
= احمق بازی در نیار دختره جنده به هر حال که چیزی بیشتر از این نبودی یکی عین مادرت الان نمیزنت چون چهره ت نباید زخم بشه این کبودی هارم با این بگوشون کک و مک های زشتت هم از بین ببر
با اون پودر به اجبار همه ی اون کک و مک و کبودی هارو محو کردی
خیلی خب بریم دیگه
یه ماشین خیلی گرون قیمت اون طرف پارک کرده بود
= اوه اوه چقدم خرج کرده واسه این جنده بدو بریم اون ماشین اومده دنبال تو
+ چ چشم
رفتیم سوار ماشین شدیم یه مرد بادیگارد نشسته بود و پدرم خر کیف بود
بادیگارد : رسیدیم لطفا پیاده شید
= اوهو وووووو چه عمارت بزرگی * خرکیف
+ درس.. درسته
رفتیم بالا و بادیگارد به نا راه رو نشون داد و در یه اتاقی رو زد و گفت قربان اوردمشون
_ بیا تو
بادیگارد : خب آقا برو تو و. بهتره که بتونی رئیس رو راضی کنی وگرنه نمیتونی بدهیتو صاف کنی
=هه هه خودم میدونم باید چیکار کنم
بدو بریم تو نانسی
+ چش چشم پدر
استرس تمام وجودم فرا گرفته بود نمیدونستم اون چجور آدمیه تصور می‌کردم یه مرد پیر و چاق باشه که دنبال بدن دختراست و یه هول به تمام عیار
رفتیم تو اما بر خلاف تصورم پشت میز یه پسر
جوون حدودا 23 _ 24 ساله نشسته بود و که اصلانم چاق نبود و اتفاقا هیکل خوبی هم داشت موها و مژه هایی صورتی داشت و چشماش آبی روشن بود خیلی محتاط بهم نگاه میکرد
_ خب....
= قربان به بدن لاغر مردنی این دختر نگاه نکنین خیلی خوب کارشو بلده و چهره ی زیبایی هم داره
_ واقعا؟ اما این که حتی به چهره ی من نگاه هم نمیکنه
= دختره ی احمق بهشون نگاه کن * زیر لب
خب راستش این یکم... چیز... یکم خجالتیه
اون پسر یه ابروشو برد
_ خجالتیه؟


خب دوستان این پارت اول بود اگه ازش حمایت نشه ادامه نمیدم 😭😭
خیلی دوستون دارم مرسی که حمایتم میکنید ✨✨
دیدگاه ها (۹)

نه دیگه زیاد به خودت فشار نیار 😂😂

دوستان این سناریو اینجوریه که درباره ی شما هست اما خب شما تو...

سناریو سانزو🍒الهه هام میخوام بغل سناریو شینیچیرو سناریو سانز...

سناریو استرنجر تینگز

جریان اینه که اون روز پسره رو خیلی اذیت میکردن ولی پسره بهشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط