«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۴
دوستش سریع گفت: ببخشید مایکل بعد .. الان.. یه کاري پيش اومده و..تند قطع کرد
بابا عصبي داد زد: لعنتی.
پس فامیلیش هریسون بود.
همون فاميلي وی..تهیونگ هریسون
به زور گفتم فك كنم ادرسش رو بدونم..دیشب..جلوي..جلوي په خونه اي ديدمش..
با درد بلند شدم و همونجور با لباسهای دیروز که شبم باهاشون خوابیده بودم زدم بیرون.
بابا هم اومد دنبالم...خيلي داغون و لرزون سمت جايي رفتم که دیده بودمش.
درونم اشوبی بود که داشت میسوزوندم
داشتم آتیش میگرفتم.
جلوي خونه وایستادم و بغض گفتم این خونه است..دیدم رفت
داخل..
بابا زنگ نگهبانی رو زد و رفت داخل
درمونده دنبالش رفتم.
رفت جلوي نگهبان و گفت سلام ما دنبال منزل آقاي هریسون
میگردیم.
اخ.. شنیدن فامیلیش داشت خفه ام میکرد
به زور اب دهنم رو قورت دادم.
نگهبان هریسون نداریم
بابا تهیونگ هریسون؟
نگهبان-نداریم آقا..
خداياا..خدایاا..
دوست داشتم بلند بزنم زیر گریه.
بابا زل زد تو چشماش و :گفت لیست ساکنین رو میخوام..همین الان..
جادو نگهبان مطيع ليستي جلوي بابا گذاشت
بابا تند گشتش و بعد ناراحت برگشت سمت من و سر به نه تکون داد.
داغون و تند زدم بیرون.
اشکام باز جاري شدن..
تنها نشونه ای که ازش داشتم هم از بین رفت
گمش کردم...دوباره...
دوباره..
هق هق کردم و گوشه خونه روي جدول نشستم
بابا کنارم نشست.
سرمو پایین انداختم
بابا من میتونم بالاخره از اون دوستم ادرسش رو در بیارم
تایکا..ولي..
نگاش کردم.
اشفته و مضطرب بود.
يه چيزي وجود داشت...
داغون گفتم چی؟ ولی چی؟
چشماشو بست و گفت این مرد این تهیونگ هریسون
اشفته سر تکون داد و گفت: وی نیست.
متعجب گفتم: يعني چي؟ داغ کردم و با غم و عصبی :گفتم خودشه.. فامیلیش هریسونه.. ظاهرش مو نمیزنه.. اون... اون وی... برگه اي از جیبش در آورد و جلوم گرفت
بابا-شجرنامه خاندان هریسونه.. با دستای لرزون گرفتم ولي همونجور زل زدم بهش و گفتم:خوب.. بابا آخرین نفر خاندان هریسون، آخرین نفر شجرنامه.. يعني هم دوره
ما از نسل وی هریسون.. تهیونگ هریسونه...
تنم خيلي شديد لرزید بابا با غم گفت این مرد...تهیونگه... وی نیست تایکا.. از نوادگان ویه...
تند و وحشت زده سرمو تکون دادم.
نه نه این امکان ندارم من اشتباه نمیکنم اون..اون وی..
اشکم سمجم چشمم رو رها نمیکرد و به اجبار عشق باریدن داشت.لرزون گفتم نه.
بابا تایکا... وی نیست از نسل ویه که احتمالا شبيه جدشه...
داشتم خفه میشدم.
چشمامو بستم و چشمامو خیلی محکم به هم فشردم..
نفسم سنگین شده بود.
به زحمت از ته گلوم گفتم ممنونم
بابا-يعني برم؟
با غم گفتم حالم خوبه.. لطفا...میخوام میخوام یه کم تنها باشم.. سرم رو بوسید و گفت: متاسفم. هر وقت بهم نیاز داشتی خبرم
کن..دوستت دارم. و رفت.
صداي قدمهاش که دور شد تلنگر رو به اشکم زد و جاري شد.
تند تند نفسم رو فوت کردم بیرون.
باید اروم باشم..
برگه رو باز کردم
پر از اسم که از وی شروع شده بود و به ترتیب نوشته شده بود و
به تهیونگ ختم شده بود.
تهیونگ هریسون..
آخرین نفر شجرنامه هریسونهاا.. اخرین نفر از نسل وی هریسون..
وی من...
درست نیست. نمیتونه باشه
part ۹۴
دوستش سریع گفت: ببخشید مایکل بعد .. الان.. یه کاري پيش اومده و..تند قطع کرد
بابا عصبي داد زد: لعنتی.
پس فامیلیش هریسون بود.
همون فاميلي وی..تهیونگ هریسون
به زور گفتم فك كنم ادرسش رو بدونم..دیشب..جلوي..جلوي په خونه اي ديدمش..
با درد بلند شدم و همونجور با لباسهای دیروز که شبم باهاشون خوابیده بودم زدم بیرون.
بابا هم اومد دنبالم...خيلي داغون و لرزون سمت جايي رفتم که دیده بودمش.
درونم اشوبی بود که داشت میسوزوندم
داشتم آتیش میگرفتم.
جلوي خونه وایستادم و بغض گفتم این خونه است..دیدم رفت
داخل..
بابا زنگ نگهبانی رو زد و رفت داخل
درمونده دنبالش رفتم.
رفت جلوي نگهبان و گفت سلام ما دنبال منزل آقاي هریسون
میگردیم.
اخ.. شنیدن فامیلیش داشت خفه ام میکرد
به زور اب دهنم رو قورت دادم.
نگهبان هریسون نداریم
بابا تهیونگ هریسون؟
نگهبان-نداریم آقا..
خداياا..خدایاا..
دوست داشتم بلند بزنم زیر گریه.
بابا زل زد تو چشماش و :گفت لیست ساکنین رو میخوام..همین الان..
جادو نگهبان مطيع ليستي جلوي بابا گذاشت
بابا تند گشتش و بعد ناراحت برگشت سمت من و سر به نه تکون داد.
داغون و تند زدم بیرون.
اشکام باز جاري شدن..
تنها نشونه ای که ازش داشتم هم از بین رفت
گمش کردم...دوباره...
دوباره..
هق هق کردم و گوشه خونه روي جدول نشستم
بابا کنارم نشست.
سرمو پایین انداختم
بابا من میتونم بالاخره از اون دوستم ادرسش رو در بیارم
تایکا..ولي..
نگاش کردم.
اشفته و مضطرب بود.
يه چيزي وجود داشت...
داغون گفتم چی؟ ولی چی؟
چشماشو بست و گفت این مرد این تهیونگ هریسون
اشفته سر تکون داد و گفت: وی نیست.
متعجب گفتم: يعني چي؟ داغ کردم و با غم و عصبی :گفتم خودشه.. فامیلیش هریسونه.. ظاهرش مو نمیزنه.. اون... اون وی... برگه اي از جیبش در آورد و جلوم گرفت
بابا-شجرنامه خاندان هریسونه.. با دستای لرزون گرفتم ولي همونجور زل زدم بهش و گفتم:خوب.. بابا آخرین نفر خاندان هریسون، آخرین نفر شجرنامه.. يعني هم دوره
ما از نسل وی هریسون.. تهیونگ هریسونه...
تنم خيلي شديد لرزید بابا با غم گفت این مرد...تهیونگه... وی نیست تایکا.. از نوادگان ویه...
تند و وحشت زده سرمو تکون دادم.
نه نه این امکان ندارم من اشتباه نمیکنم اون..اون وی..
اشکم سمجم چشمم رو رها نمیکرد و به اجبار عشق باریدن داشت.لرزون گفتم نه.
بابا تایکا... وی نیست از نسل ویه که احتمالا شبيه جدشه...
داشتم خفه میشدم.
چشمامو بستم و چشمامو خیلی محکم به هم فشردم..
نفسم سنگین شده بود.
به زحمت از ته گلوم گفتم ممنونم
بابا-يعني برم؟
با غم گفتم حالم خوبه.. لطفا...میخوام میخوام یه کم تنها باشم.. سرم رو بوسید و گفت: متاسفم. هر وقت بهم نیاز داشتی خبرم
کن..دوستت دارم. و رفت.
صداي قدمهاش که دور شد تلنگر رو به اشکم زد و جاري شد.
تند تند نفسم رو فوت کردم بیرون.
باید اروم باشم..
برگه رو باز کردم
پر از اسم که از وی شروع شده بود و به ترتیب نوشته شده بود و
به تهیونگ ختم شده بود.
تهیونگ هریسون..
آخرین نفر شجرنامه هریسونهاا.. اخرین نفر از نسل وی هریسون..
وی من...
درست نیست. نمیتونه باشه
- ۳۵۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط