{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۵

اصلا نمیدونستم چیکار کنم
میتونستم بابا خبر میگیره که رفتی و پول رو گرفتي و چه کردي واسه همین مجبور بودم برم این پول لعنتی رو بگیرم.. لباس عوض کردم و رفتم طبقه پایین.
طبقه ۲۳ پیاده شدم
زنگ رو فشردم
چيزي تو وجودم هشدار میداد.
نمیدونم چه هشداري اما يه چيزي عادي نبود..
هیچ خبری نشد باز زنگ زدم هيچي..
گوشمو به در چسبوندم
سكوت مطلق..
پس نبود.
رفتم پایین.
با لبخند غمگینی گفتم کانر..
اونم بهم لبخند زد و گفت: دوشیزه اسمیت
ببخشید میشه به شماره یا ادرس از این اقاي مهندس بهم بدين
- ببخشید میشه به شماره یا ادرس از این اقاي مهندس بهم بدين؟
همین دوست پدرم..طبقه ۲۳..
نگهبان براي چي ميخواين؟
در واقع قراره پدرم پولی بهش بده که برم بگیرم ازش نگهبان من اجازه ندارم شماره یا ادرسی ازش بهت بدم
صورتمو مظلوم کردم
لبخند زد و گفت اما میتونم بهش زنگ بزنم و ازش بپرسم اگه
مشكلي نداشت میدم بهت.
خبیث فک کردم که میتونم یه جوری خودم بگیرم ازش با جادو
ولي.. بيخيال..
عادي باشم بهتره..
حال و توانشم نداشتم.
باشه...ممنونم...
گوشی رو برداشت و شماره اي گرفت.
تند گفت: سلام خانوم خوبین؟ من نگهبان منزل آقاي مهندس هستم. نگهبان بله... بله... راستش دختر اقای اسمیت، دوست آقاي مهندس اینجان... ادرس یا شماره اقاي مهندس رو میخوان..میشه ازشون بپرسین بدم یا نه
نگهبان ممنون
و رو به من گفت داره میپرسه..
لبخند زدم گوش داد و گفت: باشه..ممنون.
قطع کرد و برگه اي برداشت و روش چیزی نوشت و گفت: اینم آدرس
شركتش..
ازش گرفتم و لبخند عمیقی زدم و گفتم مرسی کانر
و زدم بیرون
اول رفتم جلوي در اون خونه خونه اي که وی یا شاید تهیونگ رفته بود توش.
يك ساعتي با درد و بي قرار ایستادم و منتظر شدم که شاید بیاد و
ببينمش ولي..
نیومد.
بیحال و گرفته یه تاکسی گرفتم و گفتم ببرتم به اون ادرس بریم ببینیم این دوست بابا چه جوریه..عطرش که خوبه.. بیشتر از دو هفته است اومدم اما حتي يه بارم ندیدمش.. تاکسی و ایستاد.تاكسي وایستاد.
پولش رو دادم و پیاده شدم
روبروم یه ساختمون اداري خيلي شيك و بزرگ سه طبقه بود و تابلوي مشكي طلايي داشت که روش نوشته شده بود:"شرکت
مهندسي دايانا اوه..
دایانا باید یا اسم زنش باشه یا عشقش
از نگهبانی رد شدم که پرسید با کی کار دارم و وقتی گفتم گفت باید برم طبقه دوم.
با اسانسور رفتم بالا.
یه سالن انتظار بزرگ با کلی صندلي و دور تا دورش پر از اتاق بود و
یه منشی که پشت میزی نشسته بود..
رفتم سمت میز منشی که موهاي قهوه ایش رو ساده بسته بود و کت
و دامن سرمه ای با پیرهن سفید پوشیده بود..

انگار لباس فرمشون بود. رفتم جلو و با لبخند گفتم: سلام.. من اسميتم.. قرار بود با آقاي مهندس

ملاقات کنم..رییس اینجا..

حتي فاميلي اين جناب مهندس رو نمیدونستم...پوووف سر بلند کرد و تند گفت: بله.. بله .. اطلاع دادن مبلغی که قرار بوده

چقدره؟
دیدگاه ها (۰)

«فصل۲ The magic of lov »part ۹۴دوستش سریع گفت: ببخشید مایکل...

«فصل۲ The magic of lov »part ۹۳به زور لبخند زدم. دست به پیش...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۷به تصویر گنگ و متعجب خودم تو...

dark love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط