«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۲
تو تمام وجودم اتیش بود.
فکرم بسته بود و درد قلبم جاي مغزم تصمیم میگرفت
دلم گرفته بود از تلخي و جديتش..
اخماش تو نگاهم جوون گرفت.
وقتی بازوش رو از دستم کشید صدای شکستن قلبم رو شنیدم
بیحال نشستم و سرمو توی دستم گرفتم.
سرم داشت میترکید.
سرم
داشت میترکید
دوست نداشتم حتی از جام پاشم
دوست داشتم در تك تك واحدهاي اون ساختمون نحس لعنتي رو
بزنم و پیداش کنم
پیداش کنم بپرم بغلش و با گریه بگم که دوستش دارم
داغون دستم رو توی موهام فرو کردم
چهره سردش رهام نمیکرد.
یه جای کار میلنگید
صدای زنگ گوشیم اومد
بيجون دست توی جیبم کردم و درش آوردم.
په شماره غريبه..
گرفته جواب دادم: بله.
بابا مایکل یه دختر کوچولوي مو مشكي به باباي جوون و خوش
تیپش نیاز نداره؟
با بغض به زور لبخند زدم و گفتم بابا
بابا مايكل جان...
از کجامیفهمی؟
بابا مایکل تو نفس مایی. مگه میشه ادم از نفسش بی اطلاع باشه؟
چی شده؟
با غم گفتم پیداش کردم
بابا مايكل-كي رو؟ -وی رو..
شوکه گفت:کي رو؟
هول گفتم اینجاست .بابا منم باورم نمیشد ولی
هق هق کردم
اینجاست.
بابا مايكل - خيله خوب.. خیله خوب.. الان کجایی؟
نيويورك.
بابامایکل-نیویورکش رو میدونم..خودمو طرحشو ریختم برات
عروسکم... کجای نيويورك؟ خونه ات؟
متعجب گفتم تو.. سفر نيويورك رو..
خندید و گفت: خونه اي؟
گنگ گفتم:اره..
بابا مايكل-فردا- اونجام.. الان فقط اروم باش..یه مسکن بخور و
بخواب..باشه؟
به زحمت :گفتم باشه..خداحافظبه زحمت :گفتم باشه... خداحافظ بابا مايكل - خداحافظ دخترم.
ادرس هم نخواست..
درمونده دست به گلوم کشیدم.
اروم..اروم باش ..تایکا
محكم..
لعنت به این وجودي كه خيلي وقته دیگه نمیتونه محکم باشه.. نمیتونه وقتي پاي قلبش وسطه محکم بیاسته..
درمونده بلند شدم
یه قرص مسکن خوردم و به زور خودمو تو تخت کشیدم.. تصويرش حتي يه لحظه از جلوی چشمام محو نمیشد
میترسیدم چشمامو ببندم
تو تاریکی تصویرش واضح تر میشد و این نابودم میکرد.
وی دوستت دارم
تند دست رو صورتم کشیدم.
نه..
مسکن داشت کار خودش رو میکرد
خمار شده بودم.
به زحمت چشمامو بستم و خوابم برد.
صداي زنگ چشمامو به زحمت باز کردم.
زنگ در بود..به زور دست به چشمام کشیدم و به ساعت نگاه کردم.
۱۲ ظهر بود.اخ..سرم درد میکرد. باز صداي زنگ اومد..
به زحمت بلند شدم. دست به سرم گرفتم و سمت در رفتم.
از چشمی نگاه کردم.بابا مايكل..
متعجب در رو باز کردم
بهم لبخند زد و گفت: مهمون دعوت میکني ميخوابي
part ۹۲
تو تمام وجودم اتیش بود.
فکرم بسته بود و درد قلبم جاي مغزم تصمیم میگرفت
دلم گرفته بود از تلخي و جديتش..
اخماش تو نگاهم جوون گرفت.
وقتی بازوش رو از دستم کشید صدای شکستن قلبم رو شنیدم
بیحال نشستم و سرمو توی دستم گرفتم.
سرم داشت میترکید.
سرم
داشت میترکید
دوست نداشتم حتی از جام پاشم
دوست داشتم در تك تك واحدهاي اون ساختمون نحس لعنتي رو
بزنم و پیداش کنم
پیداش کنم بپرم بغلش و با گریه بگم که دوستش دارم
داغون دستم رو توی موهام فرو کردم
چهره سردش رهام نمیکرد.
یه جای کار میلنگید
صدای زنگ گوشیم اومد
بيجون دست توی جیبم کردم و درش آوردم.
په شماره غريبه..
گرفته جواب دادم: بله.
بابا مایکل یه دختر کوچولوي مو مشكي به باباي جوون و خوش
تیپش نیاز نداره؟
با بغض به زور لبخند زدم و گفتم بابا
بابا مايكل جان...
از کجامیفهمی؟
بابا مایکل تو نفس مایی. مگه میشه ادم از نفسش بی اطلاع باشه؟
چی شده؟
با غم گفتم پیداش کردم
بابا مايكل-كي رو؟ -وی رو..
شوکه گفت:کي رو؟
هول گفتم اینجاست .بابا منم باورم نمیشد ولی
هق هق کردم
اینجاست.
بابا مايكل - خيله خوب.. خیله خوب.. الان کجایی؟
نيويورك.
بابامایکل-نیویورکش رو میدونم..خودمو طرحشو ریختم برات
عروسکم... کجای نيويورك؟ خونه ات؟
متعجب گفتم تو.. سفر نيويورك رو..
خندید و گفت: خونه اي؟
گنگ گفتم:اره..
بابا مايكل-فردا- اونجام.. الان فقط اروم باش..یه مسکن بخور و
بخواب..باشه؟
به زحمت :گفتم باشه..خداحافظبه زحمت :گفتم باشه... خداحافظ بابا مايكل - خداحافظ دخترم.
ادرس هم نخواست..
درمونده دست به گلوم کشیدم.
اروم..اروم باش ..تایکا
محكم..
لعنت به این وجودي كه خيلي وقته دیگه نمیتونه محکم باشه.. نمیتونه وقتي پاي قلبش وسطه محکم بیاسته..
درمونده بلند شدم
یه قرص مسکن خوردم و به زور خودمو تو تخت کشیدم.. تصويرش حتي يه لحظه از جلوی چشمام محو نمیشد
میترسیدم چشمامو ببندم
تو تاریکی تصویرش واضح تر میشد و این نابودم میکرد.
وی دوستت دارم
تند دست رو صورتم کشیدم.
نه..
مسکن داشت کار خودش رو میکرد
خمار شده بودم.
به زحمت چشمامو بستم و خوابم برد.
صداي زنگ چشمامو به زحمت باز کردم.
زنگ در بود..به زور دست به چشمام کشیدم و به ساعت نگاه کردم.
۱۲ ظهر بود.اخ..سرم درد میکرد. باز صداي زنگ اومد..
به زحمت بلند شدم. دست به سرم گرفتم و سمت در رفتم.
از چشمی نگاه کردم.بابا مايكل..
متعجب در رو باز کردم
بهم لبخند زد و گفت: مهمون دعوت میکني ميخوابي
- ۳۸۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط