{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Fate is predetermined.

part: 11


جلوی دروازه بزرگ و مشکی عمارت کیم ایستاده بودن

دیوار ها و خود دروازه انقدر بلند بود که به هیچ وجه داخل دیده نمیشد

مینا با دلی پر از آشوب و شک و تردید زنگ در رو به صدا در آورد و بعد کنار الیزا و یول ایستاد

بعد از چند دقیقه مردی قد بلند و درشت هیکل با ظاهری کت و شلواری و آراسته در رو باز کرد و بیرون اومد

مرد: بفرمائید؟

مینا مطمئن نبود که باید چی میگفت، یول که دو به شک بودن مینا رو دید خودش جلو اومد

یول: ما اومدیم اقای کیم رو ببینیم


مرد جدی لب زد "اقای کیم تشرف ندارن، قرار قبلی داشتین؟"

این دفعه مینا جواب داد "من دخترشون هستم، کیم مینا"


این حرف مینا برابر شد با اومدن میسون

میسون با دیدن مینا اشک توی چشم هاش حلقه زد و بی هیچ حرفی خواهرشو به آغوش کشید
مینا ام حالش بهتر از میسون نبود و اشک هاش راهشونو پیدا کرده بودن

بعد از رفع دلتنگی حسابی میسون رو به مرد کت و شلواری کرد

میسون: ایشون خواهر من هستن پس لازم به بازخواست نیست

مرد شرمنده سری خم کرد و کنار رفت که داخل بشن

میسون با هیجان مشغول خوش آمد گویی شد و هوایتشون کرد به داخل عمارت


میسون: لطفا بشینید آبمیوه میل کنید تا خدمتکار ها چمدونا رو ببرن اتاق هاتون و برین استراحت کنید
مینا: ممنون میسون، بابا میدونه ما اینجاییم ؟



حالا ترس و نگرانی توی چشم های میسون واضح تر شده بود، با صدایی اروم تر لب زد"هنوز...نه"
دیدگاه ها (۵)

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

فیکاش عالیههه حتما یه نگاه بندازیددد💋❤https://wisgoon.com/je...

Fate is predetermined.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط