{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

pain

#pain
#P⁵⁰
چشم تهیونگ برای یک لحظه پرید و همش بخاطر شوکه شدن بود نمیدونست الان باید چی بگه؟ خب اون فکر میکرد که جونگکوک با جیمین هیونگ قرار میزاره و الان جونگکوک اینجوری بهش اعتراف کرده بود، مغزش واقعا قفل شده بود که یک دفعه با صدای جونگکوک که داشت میگفت« یک چیزی بگه» به خودش اومد و گفت
تهیونگ: خب راستش منم قرار بود بهت اعتراف کنم که ازت خوشم اومد ولی انگار دیر کردم و تو زودتر شروع کردی، راستش جنسیتت برام مهم نیست و حس من نسبت به جنیست تو تغییر نمیکنه، خیلی از حرفات شوکه شدم از اینکه گفتی بخاطر حال من گریه کردی و اخرین بار که گریه کردی مربوط به بچگیته یا وقتی گفتی غیر مستقیم وابسته ام شدی واقعا برام تعجب اور بود چون منم همین حس رو دارم، میدونم این حرفام یکم تورو شوکه میکنه اما خب اره واقعا حسی که تو بهم داری رو من هم بهت دارم حتی میتونم بگم این حسی که نمیدونم اسمش رو میشه عشق گذاشت یا نه در واقع من حتی حس میکنم حس من بیشتر هم هست، من مثل تو دقیق نمیدونم از کجا شروع شده این حس ولی من از این احساس لذت میبرد، هر از گاهی نگرانی و دلشوری به همراه داره اما خب من اگر بخاطر تو باشه تحملش میکنم، به این حرفا عادت ندارم و به زور رو زبونم جاری میشن اما این اعتراف عشقی به توعه پس انجامش میدم.
حالا جونگکوک کسی بود که شوکه شد و تعجب کرد و تا چند دقیقه سکوت برقرار بود تا بتونن یکم ذهنشون رو مرتب کنن و تهیونگ کسی بود که سکوت رو شکست
تهیونگ: خب پس اگر حسمون متقابله میتونم ازت بخوام که باهام قرار بزاری؟
سر جونگکوک با این حرف بالا اومد
توی چشمای سیاه جونگکوک واقعا ذوق و عشق پیدا بود
جونگکوک میخواست دست تهیونگ رو بگیره و حرفش رو تایید کنه که گارسون اومد و ازشون خواست تا سفارش بدن
جونگکوک فقط یک کیک شکلاتی سفارش داد و تهیونگ یک قهوه سفارش داد
تهیونگ: خب نگفتی باهام....قرار میزاری؟
جونگکوک ایندفعه از اینکه گارسون مزاحمش نشه مطمئن شد و دست تهیونگ رو گرفت و لبخندی زد
جونگکوک: معلوم نیست جوابم چیه؟
تهیونگ که از حس دست جونگکوک روی پوست دستش یکم تعجب کرده بود و بهش عادت نداشت اما خب این حس ها رو نادیده گرفت و گذاشت با این وضعیت سازگار بشه

اون دوتا با خوشحالی کیک و قهوه شون رو خوردن و دست تو دست هم از کافه بیرون رفتن و توی ایستگاه اتوبوس از هم جدا شدن

تهیونگ سرشو به پنجره ی تاکسی ای که گرفته بود چسبوند و به حرفای جونگکوک موقع اعتراف فکر کرد و همش اون ها رو مرور میکرد و هنوز باورش نمیشد که همچین اتفاقی افتاده، هنوز براش مثل یک رویا بود اما اینا همش حقیقت بودن.

جونگکوک توی اتوبوس همش به اون حس خوبی که گرفتن دست تهیونگ میده فکر میکرد و از اعترافش خوشحال بود، خیلی برنامه ها تو ذهنش داشت که دلش میخواست با تهیونگ با هم بهشون رسیدگی کنن




بخاطر اینکه تهیونگ قبول کرد و من توی پارت قبلی گفتم امیدوار نباشید، نریزید سرم اونو گفتم که کنجکاو تر بشید چون بدون خماری پارت بعد که داستان خوندن مزه نداره 😝
دیدگاه ها (۰)

#pain #P⁴⁹+خب پس از سوهو شمارم رو بگیر که اگر مشکلی داشتی به...

#pain #P⁴⁸_خب اره میتونه عاشق شدن باشه شما باید با جزئیات بی...

گل خونی پارت 1تهیونگ خانواده شو از دست میده  توی تصادف تا چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط