p

p9
هوا گرگ و میش بود. نور نارنجیِ غروب، از پنجره‌ی اتاق مخفی‌شون می‌تابید و همه چیز رو شبیه رؤیا کرده بود. ساران و جونگ‌کوک کنار هم نشسته بودن. سکوتی بود بینشون، ولی نه از اون سکوتای سنگین... از اونایی که دل آدمو گرم می‌کنه.
جونگ‌کوک، نگاهی به ساران انداخت. نگاهش فرق کرده بود... دیگه اون سردی همیشگی توش نبود. حالا پر از سوال، تردید، و یه حس عجیب بود.

«ساران؟»

ساران برگشت سمتش.

«هوم؟»

جونگ‌کوک چند لحظه‌ای تردید کرد.

«میشه یه چیزیو امتحان کنم؟»

قلب ساران بی‌هوا تند زد.

«چی رو؟»

جونگ‌کوک بدون اینکه حرفی بزنه، نزدیک‌تر شد. فاصله‌شون کمتر از چند نفس بود. ساران پلک نزد. همون لحظه‌ای که گرمای نفسش رو روی صورتش حس کرد، زمان انگار ایستاد...
و بعد...
بوسه‌ای آروم و کوتاه، ولی پر از حس. نه از اون بوسه‌های فیلمی، نه. یه بوسه‌ی خجالتی، ولی پر از معنا.
ساران حتی نفس نمی‌کشید.
جونگ‌کوک عقب کشید، لب‌هاش قرمز شده بود، نگاهش دو دو می‌زد.

«ببخش... فقط، لازم بود بدونی چقدر برام مهمی.»

ساران لبخند زد، همون لبخند قشنگی که همیشه دل جونگ‌کوک رو می‌لرزوند.

«منم لازم بود بدونم تو هنوز می‌تونی عاشق شی... و حالا می‌دونم.»

اون شب، دیگه از صدای بارون نترسیدن. چون قلب‌هاشون، به جای ترس، پر از عشق و امید شده بود...
دیدگاه ها (۰)

omgggggلامصب از این زیباتر دیدین؟؟

وایبی که جنی دارد توصیف نشدنی است🎀😊

p8بارون نرم‌نرم روی پنجره می‌کوبید. صدای شرشرش، مثل لالایی‌ا...

کسی اسم‌ اهنگشو میدونه؟؟

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟐کوک صورت ات رو بین دستاش گرف...

black flower(p,318)

black flower(p,312)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط