تا غصه جا خوش کرد در دل قصه مبهم شد

تا غصه جا خوش کرد در دل قصه مبهم شد
در آتش غم سوخت دنیا و جهنم شد

در زیر و بم های هراس انگیز تنهایی
سر تا به پا لرزید تا ویران تر از بم شد

افسانه ی سیمرغ و قاف از تاب و تب افتاد
وقتی که پشت کوه زیر بار غم خم شد

تصویر رویای بهشت از خاطراتش رفت
یک عمر حسرت سهمش از میراث آدم شد

از چشم هایش قطره قطره شعر تر جوشید
شاعر تمام هستی اش تنهایی و غم شد
#لیلا_عبدی
دیدگاه ها (۱)

شده در حسرت یک شانه ی محکم باشیزیر آماج بلا در پیِ مرهم باش...

#شقایق_گفت_با_خنده : نه تب دارم ، نه بیمارماگر سرخم چنان آتش...

شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارماگر سرخم چنان آتش...

شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارماگر سرخم چنان آتش...

رازعشق شقايق ..... شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیما...

بسیار زیبا حتما تا انتها بخوانید...چرا گل شقایق را شقایق عاش...

نامه فرهاد به آذر :سلام بانوی ساده و شاعر قصه های روزانه...ف...

محمد زهری

کوروش همه خانی شاعر کرمانشاهی

محمدرضا جنتی شاعر اسدآبادی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط