حکایت مرد بخیل و کودکان

#حکایت/ مرد بخیل و کودکان
یکی از بزرگان حکایت کرد که شبی به خانه مردی خسیس از اهالی کوفه وارد شد. آن مرد کودکانی خردسال داشت. چون ایشان بخفتند و پاسی از شب بگذشت، آن مرد برمی خاست و هر ساعت کودکان خود را از پهلو به پهلو می گردانید.
چون صبح شد، مهمان از او پرسید: دیشب دیدم که تو اطفال خود را پهلو به پهلو می گردانیدی، چه حکمتی در این کار بود؟
مرد گفت: «کودکان من در آغاز شب طعام خورده و خوابیده بودند و چون بر پهلوی چپ خفته بودند، ترسیدم اگر همچنان تا صبح بخوابند، آنچه خورده باشند زود هضم شود و صبح زود گرسنه شوند. خواستم که آن غذا در معده ایشان باشد تا صبح زود با خواهش غذا مرا آزار ندهند».
دیدگاه ها (۵)

#حکایت/ تیزهوشی شاگرد ابن سینا روزی ابن سینا از جلو دکان آهن...

#حکایت/ گران بهاترین شی شیخ ابی سعید ابی الخیر را گفتند: فل...

#حکایت/ حضرت عیسى(ع) و جوان گناهکار روزى حضرت عیسى (ع) از صح...

#حکایت/ اغفر لی ذنوبی ابراهیم ادهم گفت:«شبی جست وجو می‌کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط