#صدای_قدرت - پارتـــ1
#صدای_قدرت - پارتـــ1
در بار، بین آنها سکوتی برقرار بود که هر ثانیه اش به استرس واکس اضافه میکرد اما او، مشتاق بود جواب الستور را بشنود.
پس تصمیم گرفت تمام احتمالات رد شدن و استرس را کنار بگذارد، با شجاعت و اعتماد به نفس رو به الستور کرد
___
از زبان واکس:
_ الستور ... میدونی، داشتم فکر میکردم ... ما با هم، میتونیم از همیشه قوی تر باشیم . من و تو، ویدئو و رادیو، میتونیم بالاتر از این باشیم، تصور میکنی؟ داخل قلب همه لونه وحشت بسازیم و هیچ رقیبی نداشته باشیم، قدرتمند ترین گناهکار های جهنم، دو تا شریک ...
و دستم را به سمت او دراز کردم، امیدوارم بودم که بگیرد، احتمال کمی میدادم که قبول نکند، اونقدری او را میشناختم که بدانم بخاطر قدرت بیشتر چنین همکاری را رد نمیکند.
با لبخند امیدواری بهش خیره بودم.
یک لحظه به دستم نگاهی کرد، بعد سرش را پایین گرفت.
داشت فکر میکرد که ردم کند ... ؟
یهو صدای خنده آرامی از او در آمد، تلاش کردم چشمانش را ببینم که ناگهان سرش را بالا گرفت و صدای خنده اش بلند تر شد.
___
از خواب بیدار شدم، ضربان قلبم تند نشده بود و نترسیده بودم، فقط، هیچ وقت از این خواب لعنتی خوشم نمی آمد ...
احساسات اون لحظه دوباره درونم زنده شد با این فرق که به جای تعجب ... متنفرم.
و این فرق زیادی بود.
سعی کردم بهش فکر نکنم،
در همان حالت دراز کشیده ماندم، دستانم را بالا آوردم به انها نگاهی کردم، دقیقا مثل قبل.
بدن جدیدم سه روز بود که به سرم وصل شده بود، ولی دیگر مثل قبل زنده نبود.
درواقع بیشتر شبیه ربات است اما تا تیکه تیکه ام نکنند نمیتوانند متوجه شوند.
هرچند هنوز قسمت هایی هم دارند که بتواند خونریزی کند، اما قسمت های کمی هم دیگری هستند که نتوانند ...
مثل قلب که عضو مهمی است، در بدن من فقط یک ربات است.
باید این را از ولوت ممنون باشم، حداقل او تلاش کرد که مثل روز اولم شوم.
هرچند میتوانم حس کنم چقدر از من متنفر است.
یک هفته از اون اتفاق میگذرد ...
نه ... نه من نباید بهش فکر کنم.
من دوباره یه واکنش روانی دیگه نمیخوام!
___
از زبان نويسنده:
بعد یک هفته افکار متفاوت واکس بلخره قبول کرده بود که با فکر کردن جواب هیچ کدام از سوال هایش را نمیگیرد، همچنین از کسی سوالی نمیکرد، سعی میکرد به خود بقبولاند که آن شکست تمام شده.
بلند شد و لبه تخت نشست، نگاهی به ساعت انداخت، ساعت دو صبح بود.
ادامه دارد.
در بار، بین آنها سکوتی برقرار بود که هر ثانیه اش به استرس واکس اضافه میکرد اما او، مشتاق بود جواب الستور را بشنود.
پس تصمیم گرفت تمام احتمالات رد شدن و استرس را کنار بگذارد، با شجاعت و اعتماد به نفس رو به الستور کرد
___
از زبان واکس:
_ الستور ... میدونی، داشتم فکر میکردم ... ما با هم، میتونیم از همیشه قوی تر باشیم . من و تو، ویدئو و رادیو، میتونیم بالاتر از این باشیم، تصور میکنی؟ داخل قلب همه لونه وحشت بسازیم و هیچ رقیبی نداشته باشیم، قدرتمند ترین گناهکار های جهنم، دو تا شریک ...
و دستم را به سمت او دراز کردم، امیدوارم بودم که بگیرد، احتمال کمی میدادم که قبول نکند، اونقدری او را میشناختم که بدانم بخاطر قدرت بیشتر چنین همکاری را رد نمیکند.
با لبخند امیدواری بهش خیره بودم.
یک لحظه به دستم نگاهی کرد، بعد سرش را پایین گرفت.
داشت فکر میکرد که ردم کند ... ؟
یهو صدای خنده آرامی از او در آمد، تلاش کردم چشمانش را ببینم که ناگهان سرش را بالا گرفت و صدای خنده اش بلند تر شد.
___
از خواب بیدار شدم، ضربان قلبم تند نشده بود و نترسیده بودم، فقط، هیچ وقت از این خواب لعنتی خوشم نمی آمد ...
احساسات اون لحظه دوباره درونم زنده شد با این فرق که به جای تعجب ... متنفرم.
و این فرق زیادی بود.
سعی کردم بهش فکر نکنم،
در همان حالت دراز کشیده ماندم، دستانم را بالا آوردم به انها نگاهی کردم، دقیقا مثل قبل.
بدن جدیدم سه روز بود که به سرم وصل شده بود، ولی دیگر مثل قبل زنده نبود.
درواقع بیشتر شبیه ربات است اما تا تیکه تیکه ام نکنند نمیتوانند متوجه شوند.
هرچند هنوز قسمت هایی هم دارند که بتواند خونریزی کند، اما قسمت های کمی هم دیگری هستند که نتوانند ...
مثل قلب که عضو مهمی است، در بدن من فقط یک ربات است.
باید این را از ولوت ممنون باشم، حداقل او تلاش کرد که مثل روز اولم شوم.
هرچند میتوانم حس کنم چقدر از من متنفر است.
یک هفته از اون اتفاق میگذرد ...
نه ... نه من نباید بهش فکر کنم.
من دوباره یه واکنش روانی دیگه نمیخوام!
___
از زبان نويسنده:
بعد یک هفته افکار متفاوت واکس بلخره قبول کرده بود که با فکر کردن جواب هیچ کدام از سوال هایش را نمیگیرد، همچنین از کسی سوالی نمیکرد، سعی میکرد به خود بقبولاند که آن شکست تمام شده.
بلند شد و لبه تخت نشست، نگاهی به ساعت انداخت، ساعت دو صبح بود.
ادامه دارد.
- ۴۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط