آن لحظه میرسد که دکتر بگوید مغزم ازکارافتاده وبه هزار علت
آن لحظه میرسد که دکتر بگوید مغزم ازکارافتاده وبه هزار علت دانسته وندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی تلاش کنیدبه شکل مصنوعی وبا استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من بر گردانید واین را بستر مرگ من ندانید.بگذارید آن رابستر زندگی بنامم.بگذارید جسمم به دیگران کمک کند تا به حیات خود ادامه دهند.چشمهایم را به انسانی بدهید که هر گز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه دهید که از قلب جز خاطره دردهای پی در پی و آزاردهنده چیزی به یاد ندارد.کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به زندگی ماشینی بستگی دارد که هرهفته خون او را تصفیه می کند.
استخوانهایم ، عضلاتم ، تک تک سلولهایم را بردارید وراهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند دهند.آنچه ازمن باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند.اگر قرار است چیزی از من دفن شود بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر دوستم داشتید گاهی یادم کنید ...
استخوانهایم ، عضلاتم ، تک تک سلولهایم را بردارید وراهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند دهند.آنچه ازمن باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند.اگر قرار است چیزی از من دفن شود بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر دوستم داشتید گاهی یادم کنید ...
- ۲.۴k
- ۲۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط