شبیه مسافری بی مقصد، انتهای واگن قطار می نشینم.عبور روزها
شبیه مسافری بی مقصد، انتهای واگن قطار می نشینم.عبور روزهای رفته روی شیشه ی بخار زده ی پیش رویم نقش می بندد.انگار همین چند ساعت پیش سال نو را به هم تبریک گفتیم و برای عرض شادباش تلفن ها را به مقصدی معلوم شماره گرفتیم. هرم نفس هایم بیرون نیامده در فضای دی ماه یخ می زند.. یخ زدن دستانم در سرمای صفر درجه ی زمستان یک واقعیت فیزیکی ست اما یخ زدن قلبم با واقعیتی غیر از کتاب های درسی معنا می شود . تا همین چند ساعت پیش فکر میکردم زمستان عبور می کند اما این سرمای صفر درجه تا همیشه ی عبورمان هست! هنوز فکرهای پخش شده در واگن آخر را جمع نکرده بودم که با صدای بلند اعلام شد : ایستگاه بعد، زندگی...
- ۲.۸k
- ۲۲ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط