{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵
ساعت ۱۳ و ۳۶ دقیقه_جیمین:
چند بار دستگیره ی در رو کشیدم پایین ولی باز نشد.پس عصبی رو کردم به سمت اون یارو که اسمش یونگی بود و گفتم:
جیمین:این در چرا قفله.بیا بازش کن
یونگی بلند شد و همینطور که داشت قدم زنان میومد به سمت جیمین گفت:
یونگی:مامان بابات بهت یاد ندادن از کسی که بهت کمک کرده تشکر کنی؟
جیمین کلافه هوفی کشید وگفت:
جیمین:باشه ممنون حالا میشه در رو باز کنی؟
یونگی با انگشتش اشاره ی به لباس جیمین کرد و گفت:
یونگی:با این لباس‌ میخوای بری؟فکر نکنم سالم برسی خونه
جیمین با صدای بلند گفت:این درو باز میکنی یا بشکنمش؟
یونگی خندید و گفت:باشه باشه جوجه طلایی من تسلیم
و بعد رفت و در رو باز کرد؛ولی قبل از اینکه بزاره جیمین بره جلوش رو گرفت و برگه ای داد دستش و گفت:
یونگی:داشته باشش.شمارمه.شاید دوباره همدیگه رو دیدیم
دیدگاه ها (۰)

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟥- خیلی خب باشهیونگی سرش رو بالا اور...

پارت ۱۷ "اخر"ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه عصر_جیمین:نشسته بودن تو ماشین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط