پارت ۲۹
پارت ۲۹
بعد از قطع تماس…
تا چند دقیقه فقط کنار پنجره نشسته بودم.
قلبم هنوز آروم نشده بود.
تصویر جونگکوک با اسلحه توی دستش هی توی ذهنم تکرار میشد.
اون نگاه سردش.
اون صدای خطرناکش.
اون آدمی که حاضر بود برای من شلیک کنه.
و لعنتی…
نمیدونستم باید بیشتر بترسم یا بیشتر عاشقش شم.
---
اون شب تقریباً خوابم نبرد.
و وقتی بالاخره نزدیک صبح خوابم برد، با صدای پشت سر هم زنگ گوشیم بیدار شدم.
اخمهامو مالیدم و گوشی رو برداشتم.
جیوو.
*:
— بیداری؟؟؟
— ا/تتتتتت.
— خبر مهممممم.
+:
— اگه خونه آتیش نگرفته باشه، میکشمت.
فوراً زنگ زد.
با ناله جواب دادم.
+:
— چیهههه.
جیوو حتی سلامم نکرد.
*:
— اون مرده پایین کافهست.
فوراً نشستم سر جام.
+:
— کی؟
*:
— شوهر مافیاییت دیگه.
قلب احمقم بلافاصله تند شد.
+:
— چرا انقدر زود اومده؟!
*:
— نمیدونم ولی قیافهش شبیه آدماییه که سه روز نخوابیدن.
و همون لحظه اون حس بد دیشب دوباره برگشت.
بدون فکر حاضر شدم و رفتم کافه.
---
همین که رسیدم، از پشت شیشه دیدمش.
جونگکوک.
روی صندلی همیشگیش نشسته بود، هودی مشکی پوشیده بود و سرش کمی پایین بود.
یه لیوان قهوه جلوش بود…
که حتی لمسش نکرده بود.
و چیزی توی وجودم فوراً فشرده شد.
چون خسته به نظر میرسید.
نه فقط جسمی.
روحی.
آروم رفتم سمتش.
+:
— تو که گفتی برمیگردی خونه بخوابی.
جونگکوک سرشو بلند کرد.
و همین که نگاهم افتاد توی چشمهاش…
رسماً قلبم درد گرفت.
قرمز بودن.
انگار واقعاً نخوابیده بود.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— خوابم نبرد.
آروم نشستم روبهروش.
+:
— بخاطر دیشب؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— بخاطر اینکه تو ترسیدی.
قلبم یهویی لرزید.
جونگکوک نگاهشو ازم نگرفت.
-:
— وقتی نگاهت کردم…
برای اولین بار حس کردم واقعاً ازم ترسیدی.
نفس توی سینم گیر کرد.
چون حقیقت داشت.
ترسیده بودم.
ولی نه از اینکه اون بهم آسیب بزنه.
از دنیایی که مجبورش کرده بود اونجوری بشه.
خیلی آروم دستمو گذاشتم روی دستش.
+:
— من از تو نمیترسم.
جونگکوک خیلی کم خندید.
اون خنده تلخ و خستهش.
-:
— باید بترسی.
+:
— ولی نمیترسم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم انگشتاش دور دستم جمع شد.
گرمش.
محکم.
انگار خودش بیشتر از من به اون لمس احتیاج داشت.
جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— اگه یه روز این زندگی بهت آسیب بزنه…
خودمو نمیبخشم.
قلبم آروم شکست.
چون اون جمله…
بیشتر از هر اعتراف عاشقانهای درد داشت.
بعد از قطع تماس…
تا چند دقیقه فقط کنار پنجره نشسته بودم.
قلبم هنوز آروم نشده بود.
تصویر جونگکوک با اسلحه توی دستش هی توی ذهنم تکرار میشد.
اون نگاه سردش.
اون صدای خطرناکش.
اون آدمی که حاضر بود برای من شلیک کنه.
و لعنتی…
نمیدونستم باید بیشتر بترسم یا بیشتر عاشقش شم.
---
اون شب تقریباً خوابم نبرد.
و وقتی بالاخره نزدیک صبح خوابم برد، با صدای پشت سر هم زنگ گوشیم بیدار شدم.
اخمهامو مالیدم و گوشی رو برداشتم.
جیوو.
*:
— بیداری؟؟؟
— ا/تتتتتت.
— خبر مهممممم.
+:
— اگه خونه آتیش نگرفته باشه، میکشمت.
فوراً زنگ زد.
با ناله جواب دادم.
+:
— چیهههه.
جیوو حتی سلامم نکرد.
*:
— اون مرده پایین کافهست.
فوراً نشستم سر جام.
+:
— کی؟
*:
— شوهر مافیاییت دیگه.
قلب احمقم بلافاصله تند شد.
+:
— چرا انقدر زود اومده؟!
*:
— نمیدونم ولی قیافهش شبیه آدماییه که سه روز نخوابیدن.
و همون لحظه اون حس بد دیشب دوباره برگشت.
بدون فکر حاضر شدم و رفتم کافه.
---
همین که رسیدم، از پشت شیشه دیدمش.
جونگکوک.
روی صندلی همیشگیش نشسته بود، هودی مشکی پوشیده بود و سرش کمی پایین بود.
یه لیوان قهوه جلوش بود…
که حتی لمسش نکرده بود.
و چیزی توی وجودم فوراً فشرده شد.
چون خسته به نظر میرسید.
نه فقط جسمی.
روحی.
آروم رفتم سمتش.
+:
— تو که گفتی برمیگردی خونه بخوابی.
جونگکوک سرشو بلند کرد.
و همین که نگاهم افتاد توی چشمهاش…
رسماً قلبم درد گرفت.
قرمز بودن.
انگار واقعاً نخوابیده بود.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— خوابم نبرد.
آروم نشستم روبهروش.
+:
— بخاطر دیشب؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— بخاطر اینکه تو ترسیدی.
قلبم یهویی لرزید.
جونگکوک نگاهشو ازم نگرفت.
-:
— وقتی نگاهت کردم…
برای اولین بار حس کردم واقعاً ازم ترسیدی.
نفس توی سینم گیر کرد.
چون حقیقت داشت.
ترسیده بودم.
ولی نه از اینکه اون بهم آسیب بزنه.
از دنیایی که مجبورش کرده بود اونجوری بشه.
خیلی آروم دستمو گذاشتم روی دستش.
+:
— من از تو نمیترسم.
جونگکوک خیلی کم خندید.
اون خنده تلخ و خستهش.
-:
— باید بترسی.
+:
— ولی نمیترسم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم انگشتاش دور دستم جمع شد.
گرمش.
محکم.
انگار خودش بیشتر از من به اون لمس احتیاج داشت.
جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— اگه یه روز این زندگی بهت آسیب بزنه…
خودمو نمیبخشم.
قلبم آروم شکست.
چون اون جمله…
بیشتر از هر اعتراف عاشقانهای درد داشت.
- ۱۵۱
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط