{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق، تعبیرِ نگاهے آشنا و ساده بود؛

عشق، تعبیرِ نگاهے آشنا و ساده بود؛
مستیِ پنهانِ بیتابِ درونِ باده بود!
پَر نمی‌زد حسِّ باران‌خورده‌ے پاییز ِ من
آسمانے از عقابان بر زمین افتاده بود!
از نفس افتاده بودم در سرابے رنگ‌رنگ؛
جاده هم دنبالِ چشمم، از نفس افتاده بود!
دردِ باران خورده‌اے، آهسته خیسم ڪرد و رفت
"باز باران با ترانه" بر زبانم زاده بود!
از خراشِ گریه و احساس، آتش می‌فروخت
خاطراتِ خیسِ بدتر از خشِ سمباده بود!
برگ‌برگِ هر خزانے زیر پایم می‌سرود:
آنچه را ویرانیِ پاییز یادم داده بود..
دیدگاه ها (۷)

باید خبر را بی‌خبر باشی بفهمیدر انتظارش پشت در باشی بفهمیحال...

نسبت عشق به من نسبت جان است به تنتو بگو من به تو مشتاق ترم ی...

در کوچــه های شهر دلم جـار می زنندامشـب یکــی بـنــام مــرا ...

عاشقی بی مدعایم دوستت دارم حسین در مسیر کربلایم دوستت دارم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط