سيلي زد و گفت:تو به من خيانت کردي گفتم:تو هم بکن
سيلي زد و گفت:تو به من خيانت کردي گفتم:تو هم بکن چند ماه گذشت تا اونو سوار ماشين عروسيش ديدم باخنده اومد سراغمو گفت:ديدي تونستم منم خيانت کنم! همسرش اومد ازم تشکر کرد و گفت:خيلي بامرامي بهش گفتي:چيکار کردي؟! خنديدم و رفتم.. بعدأ که فهميد سرطان داشتم! اومد و گفت:خيلي بي معرفتي چرا اينکارو کردي؟! اشک تو چشام جمع شد و گفتم:من تو عروسيت خنديدم ولي تو توي ختمم گريه نکن... .
.
شی
.
شی
- ۶۱۵
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط