Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 44✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
دکو:
_ «بنظرت اون طوسیه خوبه؟»
باکوگو: «نه عمراً.»
دکو:
_ «خب این سفیده چطور؟»
باکوگو: «نه، مگه میخوام برم عروسی؟»
دکو:
_ «خب یه دونه انتخاب کن دیگه!»
باکوگو: «ای بابا! باید یه چیز خوب انتخاب کنم یا نه؟»
دکو:
_ «آره دیگه، باید یه چیز خوب انتخاب کنی... نه بهترین چیزی که وجود داره...»
همون موقع چشمم خورد به یه کت و شلوار مشکی. با یه پیراهن سفید جذب. شلوار مشکیاش هم خط اتوی صاف و بینقصی داشت. دیگه داشت نفسم بند اومد.
دکو: «باکوگو... باکوگو... بااااکووووگوووووو!»
با دادی که زدم، برگشت سمتم، همون نگاه عادیش که انگار میخواست تیکه تیکهام کنه.
باکوگو: «چته نفله؟»
دکو:
_ «اون کت و شلواره قشنگ نیست؟»
باکوگو: «کدوم؟ اون؟ اوه...»
یه لحظه انگار هر دو زمانمون وایساد. دوتامون عین غورباقه زل زده بودیم به لباس، باکوگو داشت با دقت کت و شلوار رو نگاه میکرد. حس میکردم بهترین لباسی بود که تا حالا تو عمرم دیدم. ... یه جوری بود که...اه بیخیاا
دکو:
_ «برو... برو...بریم پرووش کنیم..نه یعنی بکنی...اهههه برو پرووش کن!»
باکوگو: «باشه باشه.»
رفت تو اتاق پرو و پوشیدش. وقتی اومد بیرون... وای خدا! دیگه اصلاً نمیتونستم چشم ازش بردارم. اون پیراهن سفید انگار پوست دومش شده بود و تمام فرم بدنش، اون قدرت عضلانیش رو به وضوح نشون میداد. خودم رو جمع و جور کردم که یه وقت فکرم جای بدی نره!یه مرد که نباید راجب مرد دیگه اینجوری نظر بده...وای خدا...دکو حواستو حمع کن!🤦♂️
دکو:
_ «این عالیه!»
باکوگو: «میدونم... حالا بجنب بیا بریم جشن، الان شروع میشه.»
دکو:
_ «آره، بجنب!»
.....................
بعد از مدتی بالاخره به محل جشن رسیدیم. یه تالار نسبتاً بزرگ بود که صدای موسیقی ملایمی از داخلش میاومد. نورای رنگی همهجا رو گرفته بودن. چند نفری بیرون، تو حیاط، داشتن حرف میزدن.
من و کاچان وارد شدیم. نگاه چند تا از دخترا برگشت طرفمون... نه، راستشو بخواید بیشترشون خیره شده بودن به کاچان. این بشر چقدر جذابیت داره آخه!
یکم جلوتر رفتیم که فضا رو کامل دیدیم...یه پیست رقص بود که دخترا و پسرا روش تانگو میرقصیدن
عوق،مسخره ها
یکم اونطرف تر یه بار که خب بخاطر سنمون نوشیدنی الکلی نداشت...عه عه استغفرالله نبایدم داشته باشه.
چند تا میز و صندلی و مبل هم بود که اطراف سالن رو در بر گرفته بودن...و خب یه جایگاه اصلی هم داشت که دی جی و معلما معمولا اونجا وایمیستادن...سالن یه طبقه بود و خب...دیگه همه چیو توضیح دادم دیگه
با کاچان دوتا لیوان آب پرتغال برداشتیم و داشتیم میرفتیم سمت مبل و صندلیا که آلمایت رو دیدم
دکو_کاچان؟بریم به آلمایت سلام کنیم؟
شونه هاشو بالا انداخت و جواب داد
باکوگو_بریم
دوتایی رفتیم سمت آلمایت
دکو_سلام آلمایت
باکوگو_سلام
آلمایت برگشت طرفمون که چیزی...نه...کسی که پشتش بود نمایان شد...
آلمایت_اوه،میدوریای جوان،باکوگوی جوان
آلمایت احوال پرسی میکرد و من اصلا حواسم به اون نبود..فقط به کسی که پشتش بود نگاه میکردم
سقلمه ای به کاچان زدم که داشت با آلمایت حرف میزد
دکو_هی...هی...کا_کاچان...نگاه کن...
کاچان اول به من نگاه کرد و بعد رد نگاهمو گرفت...که اونم خشکش زد...
نو...ثورا...با یه لباس پف پفی صورتی...پشت آلمایت وایستاده بود...یه آرایش صورتی ملایم هم داشت...ایییین ثوراسستت؟؟؟صورتش سرخ شده بود که نمیدونم از خشم بود یا خجالت
به کاچان نگاه کردم...دیدم اونم کاملا متعجبه و نمیتونه تکون بخوره...
ثورا:
لعنتی،اینم شد واسه ما خرمگس معرکه ،الان وقت اومدن بود؟؟
تنها مشکل بزرگی که دارم اینه که چون این بدن مال نوراست اتفاقای ناخودآگاهی بدن دست من نیست...و الان نورا داره خجالت میکشه و صورتم سرخ شده...منم از این قضیه عصبانی ام و دارم میلرزم...
ثورا ت ذ:د آخه نمیتونی دو دیقه خجالت نکشی؟؟؟سرخ شدنت دیگه چیه
نورا:تو حرف نزن دزد روح،یارو با همچین لباسی منو دیده بعد انتظار داری سرخ نشم؟
ثورا ت ذ:برو بمیر بابا...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 44✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
دکو:
_ «بنظرت اون طوسیه خوبه؟»
باکوگو: «نه عمراً.»
دکو:
_ «خب این سفیده چطور؟»
باکوگو: «نه، مگه میخوام برم عروسی؟»
دکو:
_ «خب یه دونه انتخاب کن دیگه!»
باکوگو: «ای بابا! باید یه چیز خوب انتخاب کنم یا نه؟»
دکو:
_ «آره دیگه، باید یه چیز خوب انتخاب کنی... نه بهترین چیزی که وجود داره...»
همون موقع چشمم خورد به یه کت و شلوار مشکی. با یه پیراهن سفید جذب. شلوار مشکیاش هم خط اتوی صاف و بینقصی داشت. دیگه داشت نفسم بند اومد.
دکو: «باکوگو... باکوگو... بااااکووووگوووووو!»
با دادی که زدم، برگشت سمتم، همون نگاه عادیش که انگار میخواست تیکه تیکهام کنه.
باکوگو: «چته نفله؟»
دکو:
_ «اون کت و شلواره قشنگ نیست؟»
باکوگو: «کدوم؟ اون؟ اوه...»
یه لحظه انگار هر دو زمانمون وایساد. دوتامون عین غورباقه زل زده بودیم به لباس، باکوگو داشت با دقت کت و شلوار رو نگاه میکرد. حس میکردم بهترین لباسی بود که تا حالا تو عمرم دیدم. ... یه جوری بود که...اه بیخیاا
دکو:
_ «برو... برو...بریم پرووش کنیم..نه یعنی بکنی...اهههه برو پرووش کن!»
باکوگو: «باشه باشه.»
رفت تو اتاق پرو و پوشیدش. وقتی اومد بیرون... وای خدا! دیگه اصلاً نمیتونستم چشم ازش بردارم. اون پیراهن سفید انگار پوست دومش شده بود و تمام فرم بدنش، اون قدرت عضلانیش رو به وضوح نشون میداد. خودم رو جمع و جور کردم که یه وقت فکرم جای بدی نره!یه مرد که نباید راجب مرد دیگه اینجوری نظر بده...وای خدا...دکو حواستو حمع کن!🤦♂️
دکو:
_ «این عالیه!»
باکوگو: «میدونم... حالا بجنب بیا بریم جشن، الان شروع میشه.»
دکو:
_ «آره، بجنب!»
.....................
بعد از مدتی بالاخره به محل جشن رسیدیم. یه تالار نسبتاً بزرگ بود که صدای موسیقی ملایمی از داخلش میاومد. نورای رنگی همهجا رو گرفته بودن. چند نفری بیرون، تو حیاط، داشتن حرف میزدن.
من و کاچان وارد شدیم. نگاه چند تا از دخترا برگشت طرفمون... نه، راستشو بخواید بیشترشون خیره شده بودن به کاچان. این بشر چقدر جذابیت داره آخه!
یکم جلوتر رفتیم که فضا رو کامل دیدیم...یه پیست رقص بود که دخترا و پسرا روش تانگو میرقصیدن
عوق،مسخره ها
یکم اونطرف تر یه بار که خب بخاطر سنمون نوشیدنی الکلی نداشت...عه عه استغفرالله نبایدم داشته باشه.
چند تا میز و صندلی و مبل هم بود که اطراف سالن رو در بر گرفته بودن...و خب یه جایگاه اصلی هم داشت که دی جی و معلما معمولا اونجا وایمیستادن...سالن یه طبقه بود و خب...دیگه همه چیو توضیح دادم دیگه
با کاچان دوتا لیوان آب پرتغال برداشتیم و داشتیم میرفتیم سمت مبل و صندلیا که آلمایت رو دیدم
دکو_کاچان؟بریم به آلمایت سلام کنیم؟
شونه هاشو بالا انداخت و جواب داد
باکوگو_بریم
دوتایی رفتیم سمت آلمایت
دکو_سلام آلمایت
باکوگو_سلام
آلمایت برگشت طرفمون که چیزی...نه...کسی که پشتش بود نمایان شد...
آلمایت_اوه،میدوریای جوان،باکوگوی جوان
آلمایت احوال پرسی میکرد و من اصلا حواسم به اون نبود..فقط به کسی که پشتش بود نگاه میکردم
سقلمه ای به کاچان زدم که داشت با آلمایت حرف میزد
دکو_هی...هی...کا_کاچان...نگاه کن...
کاچان اول به من نگاه کرد و بعد رد نگاهمو گرفت...که اونم خشکش زد...
نو...ثورا...با یه لباس پف پفی صورتی...پشت آلمایت وایستاده بود...یه آرایش صورتی ملایم هم داشت...ایییین ثوراسستت؟؟؟صورتش سرخ شده بود که نمیدونم از خشم بود یا خجالت
به کاچان نگاه کردم...دیدم اونم کاملا متعجبه و نمیتونه تکون بخوره...
ثورا:
لعنتی،اینم شد واسه ما خرمگس معرکه ،الان وقت اومدن بود؟؟
تنها مشکل بزرگی که دارم اینه که چون این بدن مال نوراست اتفاقای ناخودآگاهی بدن دست من نیست...و الان نورا داره خجالت میکشه و صورتم سرخ شده...منم از این قضیه عصبانی ام و دارم میلرزم...
ثورا ت ذ:د آخه نمیتونی دو دیقه خجالت نکشی؟؟؟سرخ شدنت دیگه چیه
نورا:تو حرف نزن دزد روح،یارو با همچین لباسی منو دیده بعد انتظار داری سرخ نشم؟
ثورا ت ذ:برو بمیر بابا...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
- ۶۰۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط